وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

27 مرداد 96

گاهی وقتا نیاز نیست بری یه جای دور، یا کلی هزینه کنی، کلی بریز بپاش کنی، کلی برنامه بچینی. گاهی میشه یه فلاسک چای با خودت ببری و یکی دو تا رفیق خوب.نون پنیر هندونه ای هم میشه هرجایی گرفت.بعدش  برید کنار آب و کلی بگید و بخندید و خوش باشید. به همین سادگی...

چای

ترس ها و آرزوها

چن وقتی هست این فکر تو سرمه که بشینم فکر کنم و از ترس ها و آرزوهام بنویسم. بعضیاشو اینجا بعضی هاشو جایی که کسی نتونه بخونه. وقتی فکر میکنم ترس خاصی تو ذهنم نمیاد. بزرگترین ترسم همیشه نشدن کاری بوده که میخواستم انجامش بدم. همین ترسم همیشه باعث شده خیلی محتاط و باشم و توی کارها همیشه بدترین شرایط رو در نظر بگیرم و خودمو براش آماده کنم. بعضی وقتا این ترس خیلی شدید میشه، بستگی به حساس بودن اون کار داره. وقتی به ترس فکر میکنم فقط همین به ذهنم میاد. نه کابوسی دارم که بهش فکر کنم، نه چیزی که فوبیا داشته باشم بهش. بخاطر ترسی که گفتم همیشه فکر میکنم آدم خیلی ترسویی هستم.

اما آرزو ها، بگم دقیق نمیدونم چه آرزویی دارم دروغ نگفتم. یه سری خواسته های کوچیک هست که میدونم با یخورده تلاش میتونم راحت بهشون برسم ، اما اینکه یه آرزوی بزرگ داشته باشم و هدف زندگیم اون باشه نه! راستش خیلی سعی کردم یکی داشته باشم، اما به هرچی که فکر کردم با خودم گفتم واقعا ارزشش رو داره که بزرگترین خواسته ی زندگیت باشه؟ ارزششو داره بیشتر وقتتو صرف این خواسته کنی؟

محور اصلی شخصیت

من فکر نمیکنم چیزی به نام ذات خراب داشته باشیم. هر آدمی یه جور رشد میکنه و محور اصلی شخصیتش یه جوری شکل میگیره. حالا شکل گرفتن این محور اصلی میتونه به خیلی چیزا بستگی داشته باشه. رفتار خانواده، محیط مدرسه، محیط زندگی، اتفاق هایی که برای شخص میوفته. به نظرم وقتی اون محور اصلی شخصیت آدم شکل گرفت دیگه خیلی سخت میشه تغییرش داد، یا شاید اصلا نشه، فک کنم وقتی میگیم یکی ذاتا خوبه یا بده منظورمون همین محور اصلی شخصیته.

نمیدونم اصطلاح "محور اصلی شخصیت" اصلا توی علم روانشناسی وجود داره یا نه، یه چیزیه که از خودم درش آوردم و رفتار آدم ها رو اونجوری توجیه میکنم. محور اصلی شخصیت تقریبا یه چیز ثابتیه که رفتار های ما حول این محور تنظیم میشن. یه هرچقدر از این محور اصلیه دور بشیم باز بعد یه مدت یا یه سری اتفاقات بهش برمیگردیم و حولش میچرخیم.

این چیزایی که دارم میگم فقط نظر شخصیه و یه جورایی تحلیلیه و مبنای علمی نداره.

شاید تو زندگیتون آدم هایی باشن، یا بودن که بنا به دلایلی بهتون گفتن که میخوان عوض شن و دیگه آدم قبلی نباشن، یه مدت هم به زور رفتار خودشون رو کنترل کردن، اما بعد از گذشت زمان دیدین که باز شدن همون آدم قبلی، حتما پیش خودتون گفتید ذات آدم عوض شدنی نیست.

فقط خواستم بگم هیچ آدمی خوب یا بد به دنیا نمیاد، حتما یه سری اتفاقات تو زندگیش پیش اومده و یه رفتارهایی باهاش شده که شخصیتش اینجوری که هست شکل گرفته.

نشانه ها

نمیدونم برای شما هم پیش اومده یا نه، اما یه وقتایی پیش میاد که تو تصمیم گیری شک میکنی، یا یه تصمیمی گرفتی و بعد از مدتی تو اینکه تصمیمت درست بوده یا غلط شک میکنی. تو بعضی از این مواقع انگار یه نیرویی یه نشونه هایی نشونت میده. یه حرفی از یکی میشنوی، یا یه کاری از یکی میبینی و میگی نه پسر، همین تصمیمی که گرفتی عالیه، همین فرمون برو جلو، شک نکن.

اینجور مواقع باید گفت خدایا دمت گرم!

خوشحالم یه وبلاگ دارم

خوشحالم یه وبلاگ دارم. یه جای آروم تو دنیای مجازی.  نمیدونم شاید خیلی هاتون اینجوری باشید. یه جایی داشته باشید که وقتی دلتون گرفت، وقتی خواستید از شلوغی و همهمه شهر،  یا  همه ی فکرهای پریشون توی ذهنتون فرار کنید برید اونجا و یه کاری کنید که حداقل برای چند دقیقه حالتون خوب باشه، یه جایی که بشه چند ورق کتاب خوند، شعر گفت، یا خوابید، یا سیگاری روشن کرد، یا قرآن خوند، هرجا هرجا، هر کاری، هرکاری، فقط یه جا و یه کاری که حالتون رو خوب کنه.

تو دنیای مجازی وبلاگم حکم همچین جایی رو برام داره. میام و یکم مینویسم تا حالم خوب شه! تا یکم مغزم خالی شه، یکم فکرم آزاد شه. وبلاگم اونجای امنیه که دوس دارم تو شلوغی های دنیای مجازی برم اونجا و یکم آروم بگیرم!

زخم زبان

خداوند باید زدن یه سری حرف ها رو هم حرام اعلام میکرد. باید به بشر میگفت مراقب حرف زدنتون باشید و هر کلامی رو به زبون نیارید، چون زخم زبان میتونه از زخم جسمی هم دردناک تر باشه. البته نمیدونم، شاید اینا رو گفته باشه و بشر مثل همیشه نافرمانی کرده.

درکل خوبه که یه سری چیزها رو آدم نگه، یا حداقل یه سری چیزها رو اول مزه مزه کنه و ببینه چه معنی هایی میتونه داشته باشه  اونوقت به زبون بیاره. بعضی ها فکر میکنن چون خودشون پوست کلفتن و حرف روشون تاثیر نداره ، این اجازه رو دارن که هرچی خواستن بگن، چون دیگران هم باید پوست کلف باشن، یا اینکه پوست کلفت بشن!

کاش ما آدم ها بیشتر برای اخلاق و انسانیت وقت میذاشتیم.

خرداد شوخی ندارد_ ۱۷ خرداد ۹۶

دیشب هی این جمله تو سرم بود. ما به خراد پر از حادثه عادت داریم. پیش خودم فکر کردم دیگه اینطوری نیست، مثلا انتخابات تو اردیبهشت انجام شد و حادثه ای هم تو خرداد رخ نداد. امروز سر ظهر فهمیدم تو تهران دوتا حمله تروریستی انجام شده. به همین راحتی؟ دوتا حمله تروریستی تو ایران؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟ اصلا قابل باور نیست که داعش به خودش اجازه داده تو ایران عملیات کنه. نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم و بهش عکس العمل خاصی نشون بدم. البته خشم و نفرت نسبت به ترور همیشه هست ولی آخه دشمن تو خاک ایران؟ داعشی ها تو بد جایی دست گذاشتن. قبر خودشون رو کندن. 

بعد یه فاز دیگه ملت برداشتن،هی عکس میذارن ما همه با همیم، از این حرفا. مگه قرار بود با هم نباشیم؟ یا با هم نبودیم؟ ایرانی و غیرتش و وطن دوستیش. معلومه که با همیم. کی میخواد ما رو از هم جدا کنه. یه مشت تروریست که معلومه پایان زندگیشون مرگه سگیه؟

وضعیت زرد

وضعیت بازار زیاد تعریفی نداره. مخصوصا که الان ماه رمضونه و تنها دغدغه مردم دغدغه شکمه. خلاصه اینکه یکم اوضاع نامناسبه و کاریشم نمیشه کرد. ظاهرا اکثر بازاری ها اوضاعشون همینه، البته باز در این مقوله باید شکم رو جدا کنیم.  در این وضعیت زرد ، منم نشستم تو مغازه فیلم میبینم. کار دیگه ای که نمیشه کرد. البته اوضاع که اینطور نمیمونه، سعی میکنم وضعیت رو سفیدش کنم.

چند وقتی میشه اوضاع خودمم زیاد میزون نیست. یعنی یه سری فکر ها توی سرمه که نباید باشه. الان وبلاگم میگه باز این یکم حالش بد شد اومد سراغ من. خب منم بهش میگم وبلاگ عزیزم، شکر اضافی نخور. دیگه به درد همین کارم نخوری به درد  چه کاری میخوری؟ والا!

فعلا بدون عنوان و بی سر و ته

پشت یکی از باجه های بانک ملی روی صندلی نشسته بودم تا خانم علیپور کارم رو رو انجام بده. نیاز به یک برگ کپی شناسنامه داشتم و همراهم نبود. خانم علیپور  گفت:شناسنامه تون همراهتون هست. توی کیفم و یه نگاه انداختم

- آره همرامه.

- بدینش من.تشریف داشته باشین الان براتون کپی میکنم.

وقتی که خانم علیپور رفته بود کپی کنه، یه نگاهی به آدم های توی بانک انداختم. توی باجه سمت چپ یه آقایی با کت و شلوار مشکی، به من زل زده بود. همین که تو چشماش نگاه کردم، چشماشو از من دزدیدو  به جلو نگاه کرد. تا اومدم فکر کنم که کجا دیدمش خانم علیپور از پشت دستگاه کپی گفت، خانم اکبری، کپی کارت ملی همراهتون هست؟ اگه نیست اونم کپی کنم.گفتم: اونو دارم خانم علیپور. هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم یکی کنارم وایساده، با صدای مردونه ای گفت: مریم! سرمو که برگردوندم و بالا رو نگاه کردم، همون آقای باجه ی کناری رو دیدم، قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد.نمیتونستم چیزی بگم.  حتی نمیتونستم فکر کنم.

- مریم اکبری! مریم اکبری جانم. منو میشناسی؟ محسنم! محسن موسوی!

بهش زل زده بودم. زبونم بند اومده بود. قلبم به شدت توی سینه میزد. 

- محسن؟

- آره. محسن.

خانوم علیپور اومد نشست پشت میزش و گفت: خانم اکبری کپی کارت ملی رو بهم میدین؟

از روی صندلی بلند شدم و گفتم ببخشید خانم و علیپور، من الان میام. کیفمو برداشتم و با سرعت از بانک زدم بیرون. چند قدم که برداشتم، احساس کردم که سرم گیج میره. تکیه دادم به دیوار کنار پیاده رو،دستم رو روی قلبم گذاشتم. انگار میخواست از سینه م بپره بیرون. نگاهمو به طرف بانک چرخوندم. اومده بود دنبالم.

- مریم! چت شد یهو؟

- برو خواهش میکنم. حالم خوب نیست. سرم گیج میره.

- باشه میرم. بیا رو پله های بانک بشین.

چند قدم سمت بانک رفتم و روی اولین پله نشستم. محسن با سرعت از خیابون رد شد و رفت سمت دکه ای که اون سمت خیابون بود. به هیچ چیز فکر نمیکردم. فقط اسمش تو سرم میچرخید.محسن اومد طرفم. در رانی که برام گرفته بود  رو برام باز کرد و گرفت سمتم

- بیا این رانی رو بخور فشارت افتاده.

من مات و مبهوت نگاهش میکردم. 

رانی رو آورد سمت دهنم. از دستش گرفتم و یکم ازش خوردم.

- بخور. بیشتر بخور. چت شد یهو.

- نمیدونم. ببخشید.

کم کم حالم داشت جا میومد. کم کم تمام اتفاق هایی که بین من و محسن افتاده بود میومدن جلوی چشمام.

محسن گفت:

ببخشید تقصیر من شد. حالت بهتره الان؟

-آره خوبم.

- نباید یهویی میومدم جلو. من فردا ساعت 10 دوباره میام همین بانک. اگه دوست داشتی منو ببینی بیا همینجا.

بعدش خداحافظی کرد و رفت. 

نفهمیدم چی شد. گیج و گنگ بودم. رانیی که محسن برام خریده بودو تا آخر خوردم و قوطیشو کردم توی کیفم.  از جام بلند شدم که برم سمت خونه. چند قدم که برداشتم یادم اومد که کارم توی بانک نصفه مونده.

اوایل خرداد

قرار بود بیشتر بنویسم اما انقدر درگیر بودم که اعصاب نوشتنم نبود. گفتم امشبو بیام و غباری از این وبلاگ بزدایم. کارا خوبه تقریبا خودمم خوبم. این چند روزه خیلی دلم میخواست خودنویسمو جوهر کنم و یه چیزایی باهاش بنویسم. هنوز موفق به این کار نشدم. دلم برا خود نویسم تنگ شده.

خیلی وقتم بود فیلم ندیده بودم. تو این یکی دو روز موفق شدم 3 تا فیلم ببینم.موضوع خاصی برای نوشتن تو ذهنم نیست. آدم وقتی دنبال نوشتنه مطالب رو توی ذهنش یکم دسته بندی میکنه و بعد شروع میکنه به نوشتن. اما وقتی به نوشتن فکر نکنه نمیدونه چی بنویسه. نمیشه همینجوری شروع کنی به نوشتن و انتظار داشته باشی نوشته ات خوب از آب در بیاد. مثل همین متنی که الان دارید میخونید میشه چهار کلمه حرف بی سر و ته. باید بیشتر به نوشتن فکر کنم. خیلی بیشتر. 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp

#یکی از نویسندگان سایت مجله سخت افزار هستم :
http://www.sakhtafzarmag.com
Designed By Erfan Powered by Bayan