وبلاگ نوشت های محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

18 تیر 97

شبانگاه به رو به رو رفته سین جیم بازی نموده یک لیوان توسط ارسلان شکسته و بسی خوش گذشت. روزم که هچ! صبح یکم کار زدم. بعد از ظهر هم یکم تمیز کاری. نشستم چند صفحه از کتاب همسایه های احمد محمود رو خوندم.

17 تیر 97

پشه معضله، کاش بزرگترین معضل باشه! اما نیست. معضلات زیادن! معضل! چه کلمه بدقواره و زشتی! 

از ننوشتن احساس گناه کردی؟ خیلی مسخره است! اومدم یه بخش جدید زدم "روزنوشت" که مثلا هر روز یه چیزایی در مورد اون روز بنویسم. خودم میدونم  بترکونم یه هفته پشت هم بتونم هر روز بنویسم. بعد ولش میکنم به امون خدا! 

حالا همون روز نوشت بذار باشه! یه روزایی میایم مینویسیم دیگه، قرار داد که امضا نکردیم!

مثلا امروز چه کردم؟ 

هچ! جلو مغازه نشستم کتاب خوندم. زوربای یونانی،کتابش امروز تموم شد! خوب بود. من شبیه اون مرده ام که داشت داستان رو روایت میکرد. زوربا کیه؟ نمیدونم. 

از عقل و فکر و منطق بدم میاد! حالم ازشون به هم میخوره! از این دو دوتا چهارتای لعنتی بیزارم.  کاش میشد بذارم دو دوتا هر چندتا میخواد بشه!

چت شده؟

- هچ! 

بنویس!

- سعی میکنم! باید حسش بیاد!

کتاب گران است، گران

دم ظهر رفته بودم بانک، گفتم یه سر برم ببینم مجله داستان خرداد اومده. البته ۹۹ درصد میدونستم که هنوز نیومده، همینجوری از سر بیکاری رفتم. حالا اون که نیومده بود هیچی، داشتم به این فکر میکردم دو سری قبلی که این مجله رو خریدم از قیمت حدود ۸ تومن قیمتش رسیده به ۱۲ تومن. یعنی ۵۰ درصد افزایش قیمت. البته دم عید گفته بودن اسفند و فروردین رو یکی میکنن، مجله کمی قطور تر شده بود پس طبیعی بود که قیمتش از ۸ بشه ۱۲. ولی اردیبهشت که قطرش معمولی بود باز همون ۱۲ تومن شده بود. خرداد رو باید دید که چقدر شده، هنوز نخریدم.
بعدش یه کار دیگه داشتم انجام دادم گفتم برم یه سر کتاب فروشی فرازمند یه نگاهی به کتاب ها بندازم. تو کتاب فروشی انقدر گرم بود که آدم بخار پز میشد. (ما تو گیلان به علت رطوبت هوا معمولا بخار پز میشیم، بقیه پخت ها اینجا کمتره). مدت مدیدی هست که دوست دارم کتاب بینوایان رو بخرم و بخونم، یه دو جلدی دیدم برای نشر هرمس بود، چون سلفون کشیده بود و قیمتش رو روی جلد پیدا نکردم از خانم فروشنده ای که اونجا بود پرسیدم قیمت این دو جلدی چنده؟ فرمودن ۱۴۰ هزار تومن!! برای من که ۱۴۰ تومن اصلا معقول به نظر نرسید. واقعا چرا ۱۴۰ تومن؟ نمیدونم این قیمت گذاری ها دقیقا از چه سیاستی پیروی میکنه. کاغذ گرونه؟ نشر چشمه کتاب میخری، معلوم نیست کاغذش از این کاغذ کاهی هاست چیه، من در موردش تحقیق نکردم اگه کسی میدونه بهم بگه ، به هر حال قیمت کتاباش همون قیمت کاغذ معمولیه(از این سفیدا) . ناشر یا نویسنده میخوان با یه کتاب  میلیاردر بشن؟  نمیدونم واقعا، باید یه تحقیقی بکنم که دقیقا از روی چی قیمت کتاب ها رو تعیین میکنن. کتاب n صفحه ای هر نشری با نشر دیگه قیمتش فرق میکنه. 
چه کمکی ، چه امتیازی در نظر گرفته شده که مردم به سمت کتاب و کتاب خوانی رو بیارن؟ با گرون کردن کاغذ و کتاب میخوان این کار رو بکنن؟ به هر حال راه های جایگزین دیگه ای برای کتاب خریدن هست، من همیشه چیزی برای خوندن پیدا میکنم، فقط منظورم اینه که چرا کتاب هم داره میره هم ردیف کالاهای لوکس و لاکچری؟ چند وقت دیگه حتما بینوایان با آپشن تغییر رنگ جلد و باند خربزه ای در میاد قیمت یه میلیون تومن برای اونهایی که دوست دارن کتاب های لاکچری بخونن.
من همیشه از قیمت کتاب ها ناراضی بودم، همیشه قیمت کتاب ها چند قدم از جیبم جلوتر بود. حالا کاری به اینکه چی چاپ میشه، چی چاپ نمیشه، و چقدر از کتاب رو سانسور میکنن نداریم. متاسفانه اعتراضی هم در این زمینه انجام نمیشه. الان یکی میاد میگه واقعا الان مشکل کشور ما قیمت کتابه؟

چوپان دروغگو طوری

بازاری ها و مغازه دار ها از قدیم الایام معروفن به اینکه خیلی مینالن. هر موقع ازشون بپرسی که اقا بازار چطوره؟ شروع میکنه به ناله کردن که آقا بازار خرابه، چک دارم بدهی دارم و فلان و اینا، حالا اگه پولم پارو کنه همچین حرفی میزنه، قبلا مردم معتقد بودن اینا بیخود مینالن و کلی سرمایه دارن . الان وضعیت فرق میکنه، بازاری ها شدن چوپان دروغگو، هیشکی حرفشونو باور نمیکنه. الان واقعا مینالن، شما  بیا این خیابونو نگاه کن، کلا چهار تا آدم میره میاد اونم برا این میره که نونی میوه ای چیزی بگیره ببره خونه.  قیمت ها هم که داره عین چی بالا میره، شما الان جنسای تو مغازه ت رو بفروشی سود که نمیکنی هیچی ضرر هم میکنی.

به قول آقای روحانی بعد از خروج امریکا از برجام "بازار همچنان پر رونق خواهد بود!" عجب رونقی نیست؟ 

ساعتی در 1984 جورج اورول

کتاب نوزده هشتاد و چهار یا همون 1984 جورج اورول رو که میخوندم به یه جایی رسیدم که وینستون و جولیا توسط پلیس دستگیر میشن. ساعتی که توی اتاقی که در اون بودن وجود داشت 12 ساعت رو فقط نشون میداد در حالی که ساعت های جدید همه 24 ساعت رو نشون میدادن. وقتی که اونها رو دستگیر کردن تازه از خواب بیدار شده بودن، دقیق یادم نیست ساعت توی اتاق چه عددی رو نشون میداد،5،6،7   اما نور آفتاب طوری بود که معلوم نبود صبحه یا غروب، معلوم نبود که اونها چقدر خوابیدن. وقتی که دستگیرشون کردن، وینستون نمیدونست که وقتی دستگیرش کردن صبح بوده یا غروب.

حس عجیبیه، اینکه این سوال تو ذهنت باشه ولی نتونی بفهمی.  بعدش اونو تو یه اتاقی زندانی کردن که هیچ پنجره ای نداشت و یه نور یکنواخت همیشه در اون روشن بود و هرگز خاموش نمیشد.وینستون هرگز نمیفهمه که وقتی دستگیرش کردن صبح بود یا غروب و همه ش بخاطر اون ساعت لعنتی بود.

پرسشگری - اینستاگرام

مطمئنا شما هم این سوال برایتان پیش آمده و خیلی ساده از کنارش رد شده اید : چرا اینستاگرام فیلتر نمیشود؟

 اگر از اینستاگرام استفاده میکنید حتما از بخش اکسپلور این اپلیکیشن استفاده کرده اید. در این بخش با انواع عکس ها و فیلم های ممیزی رو به رو میشوید و حتما میدانید که صفحات غیر اخلاقی (با توجه به تعریف  اصطلاح " غیر اخلاقی" از نظر جامعه) بسیاری در این شبکه ی اجتماعی که امروزه تبدیل به "سرگرمی" قشر عظیمی از مردم شده است وجود دارد و هر روز به تعداد آنها افزوده میشود. بد حجابی که انقدر در جامعه نکوهیده است در این شبکه ی اجتماعی به برهنگی رسیده است.آیا از نظر مسولین  این حجم از تصاویر ممیزی و مستهجن و غیر اخلاقی باعث انحطاط اخلاقی جامعه و جوانان نمیشود؟ آیا باعث گمراهی مردم نمیشود؟ از کی تا حالا گمراهی مردم برای آقایان انقدر بی ارزش شده است؟ 

امیدوارم سوال من آنطور که باید برای شما روشن شده باشد، قصد من این نیست که بگویم اینستاگرام باید فیلتر شود، قصد من سوال پرسیدن است، اینکه چرا یوتیوب و فیسبوک و تلگرام  و توییتر  و ... باید فیلتر باشد اما اینستاگرام نه؟ سرویس های وبلاگدهی وردپرس و بلاگر چرا باید فیلتر باشد؟ آیا فیلترینگ که باعث عدم دسترسی آسان افراد بسیاری به سرویس های اینترنتی میشود نباید سیاست روشنی داشته باشد و دلیل این فیلتر شدن یا نشدن برای مردم روشن شود؟

۱۶ اردی بهشت ۹۷

گوشی های سامسونگ هر کودوم ۷۰۰ _۸۰۰ تومن کشیده بالا. دلار  شده ۷۰۰۰ تومن، بازار خوابیده، مردم قدرت خرید ندارن. دیگه به جای غمگین شدن خنده های هیستریک میکنیم. 

یکی بیاد دو خط توضیح بده این وضعیت تا کجا میخواد ادامه پیدا کنه؟حداقل یکی بیاد مسولیت این وضعیت رو بر عهده بگیره.تباه شدیم خدایا.

دوچرخه سواری - 14 اردی بهشت

چند وقته زدم تو کار ورزش و کوه و دوچرخه سواری. دوچرخه سواری رو خیلی دوس دارم. امروز با حامد یکی از دوستای قدیمی از لاهیجان رکاب زدیم تا کیاشهر، پارک ملی بوجاق، خیلی حال داد. هفته پیشم رفته بودم دوچرخه سواری، منتها چون تنها بودم یکم خسته کننده بود، ولی امروز اصا حالیم نشد، مسافتی که امروز رفتیم رفت و برگشت 70 کیلومتر بود، حدود 9 صبح رفتیم و 2 ظهر اومدیم. بوجاق که رسیدم، یه بنده خدایی با 206 صندوق دار تو ماسه گیر کرده بود کلی معطل شدیم اونو از تو ماسه در بیاریم. در کل حال داد،باید بیشتر برنامه دوچرخه سواری بذارم.

روز خوبی بود امروز، هم صبحش، هم بعد از ظهرش.

از این به بعد باید بیشتر بیام وبلاگ بنویسم، دلم تنگ شده واسه اینجا.

دور بودن شاید

هر چند وقت یه بار که تمام قد به خودم نگاه میکنم میبینم چقدر از "من" ی که تو تصوراتم بود دور شدم. از خودم میپرسم تو میخواستی این باشی؟ یه صدایی درونم میگه مگه میشه نخواسته باشی و اینی که الان هستی شده باشی؟ حتما  خودت یه کاری انجام دادی که شدی این، یا حتما یه کارایی رو انجام ندادی که شدی این. راست میگه، حرف حق رو میزنه. اما دورم، از اون تصوراتم دورم، خواسته یا ناخواسته. بهش که فکر میکنم دلم میخواد اونی باشم که فکرشو میکردم ، اما زور زندگی از من بیشتره، نه زور زندگی نه، زور چیزایی که برام مهمن! نمیدونم چی میگم. فقط دلم نوشتن میخواست؛ گفتن حرفای تو دلمو میخواست که گفتنشون سخت شده برام. حتی برای خودمم نمیگمشون!

مریض حالی

باید رفت، گوشه ای پیدا کرد،نشست، زانوها را در آغوش گرفت،صورت را روی استخوان مفصل زانو گذاشت، با خود حرف زد، شاید هم چشم ها را کمی تر کرد، و سپس اندیشید،نه نه، نه بفکر راه چاره باید بود، نه بفکر فرار از اندوه، باید با اندوه هم آغوش شد، باید با او خوابید، آمیزش کرد. چه لذت بخش، و چه نفرت انگیز مینماید این هم آغوشی. از اندوه که لبریز شدی، نفرت به سراغت می آید، نفرت از اندوه و  هر آنچه اندوه را به دامانت انداخته است، نه،نمیشود، چگونه میشود از هر آنچه اندوه را به ما بخشیده متنفر بود؟ اینطور اگر باشد که از خیلی ها باید متنفر باشیم، نه، دل به نفرت رضا نمیدهد.

آه... درمانده شده ام. لبریز شده ام، تبدیل به سایه شده ام. راستی آخرین بار که سایه ام را دیدم کی بود؟ یادم نمی آید. من اندوهگین از درماندگی، و درمانده ی اندوهی سرکش و لجام گسیخته ام. 

کو همزبانی،هم دردی، هم رازی، همنشینی که دریابد حال مرا؟ کو آن پیر فرزانه ای که راهنمای این تاریکی باشد؟ کجاست معشوق، کجاست عاشق؟ من کی در این تنهایی گرفتار شده ام؟ چه اتفاقی من را از خودم بیرون کشید؟ من سایه ای شده ام، سایه ای لرزان، در خود فرو رفته، کم رنگ.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۶ ۱۷ ۱۸
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan