وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

گوهر مراد - حکایت یک کتاب

بچه که بودم عاشق کتاب بودم.نمیدانم این عشق از کجا می آمد. اما کتاب حس خوبی به من میداد.درونشان دنبال چیزهای جدیدی بودم. پدرم یک قفسه کتاب داشت که بیشترش پر بود از کتاب های درسی اش، از شانس خوب من این قفسه ارزشمند در اتاقی که به اسم من بود قرار داشت.با زور و بدختی از قفسه فلزی بالا میرفتم تا به کتاب هایی که در طبقات بالا تر بود دست پیدا کنم. آن موقع سوادم به کتاب خواندن نمیکشید، اما یک سری کتاب ها را خیلی دوست داشتم، از جلدشان خوشم می آمد، مثلا کتاب های قطور را بیشتر میپسندیدم، شاید آن موقع فکر میکردم که کتاب های قطور تر چیزهای بیشتر به آدم یاد میدهند. در میان آن کتاب ها یک کتاب بود به اسم گوهر مراد، از حکیم عبد الرزاق لاهیجی، قطور ترین کتاب قفسه کتاب های دوست داشتنی مان بود،نمیدانم آن کتاب از کجا آمده بود چه ربطی به خانه ما داشت، اما همیشه آرزو داشتم  یک روز آنقدر سواد پیدا کنم که بتوانم آن کتاب را بخوانم و کلماتش را متوجه شوم. حتی از دختر عمه ام که وقتی بچه بودم فکر میکردم خیلی چیز ها را میداند خواسته بودم ببینید این کتاب درمورد چه چیزی نوشته است. اما توضیح زیادی گیرم نیامده بود. یک سری نمودار ها اسطرلاب و این چیزها درون کتاب بود که مرا متحیر میکرد.

وقتی از خانه قبلیمان به خانه جدید تری رفتیم، آن قفسه کتاب ها جمع شد، یک سری کتاب ها را همان جا تو انبار گذاشتیم و یک سری کتاب ها را با خودمان  آوردیم، من کتاب گوهر مراد را پیش از همه کتاب ها برداشته بودم. سالها گذشت و من سوادم آنقدر شد که کتاب های متنوعی را بخوانم. آخرش هم به این نتیجه رسیدم که این کتاب به این آسانی خواندنی نیست. کتابی بود فلسفی که با ادبیاتی بسیار غنی نوشته شده بود،آنقدر غنی که هرچه سعی کردم فقط در حد چند جمله توانستنم بفهمم چه نوشته است. آنقدر کلمات برایم نامفهوم بودند و گنگ که کلا بی خیالش شدم؛ اما خب آن علاقه به کتاب همچنان در من هست. نمیدانم چه شد که امشب یاد آن کتاب برایم زنده شد و گفتم چند کلمه ای در موردش بنویسم. علاقه ام به کتاب را مدیون آن قفسه کتاب های پدرم هستم، و دلم میخواهد وقتی بچه ام به دنیا آمد قفسه ای پر از کتاب های ارزشمند برایش آماده کرده باشم.قفسه ای به مراتب بهتر و بزرگتر از قفسه کتاب های پدرم. 

ٌWhiplash - از فیلم هایی که باید دید

Whiplash  به معنی شلاق بهترین اسمی بود که میشد برای این فیلم انتخاب کرد. اگر فیلم و دیده باشید یا در آینده ببینید متوجه میشید که این اسم چقدر هوشمندانه برای این فیلم انتخاب شده. 

شلاق

Whiplash داستان پسریه که به بهترین مدرسه موسیقی کشورش رفته تا از این طریق بتونه یک دارمر بزرگ  و سرشناش بشه. بهترین مربی اون مدرسه درام زدنش رو موقع تمرین میبینه و ازش میخواد به گروه اون بپیونده. این مربی اخلاق خیلی خاصی داره و با هیچ کس شوخی نداره و هیچ اشتباهی رو نمیبخشه. اما انگار چیزی رو در این پسر دیده که پیش خودش فکر میکنه اون میتونه یک دارمر بزرگ بشه. 

این فیلم شدیدا به اونایی که اهداف بزرگی دارن ولی این اواخر یکم نا امید شدن یا تلاششون رو برای رسیدن به هدفشون کمتر کردن توصیه میشه. این فیلم حتی به اونایی که هیچ هدف بزرگی رو هنوز برای خودشون انتخاب نکردن هم توصیه میشه.

فیلم زیبا، تاثیرگذار، خوش ساخت، با بازی های فوق العاده، و به شدت جذاب و هیجان انگیزه که دوس دارم حتما یک بار دیگه ببینمش. Whiplash بهتون یاد میده که نا امید نشید، بهتون یاد میده که اگر فکر میکنید برای کار خاصی ساخته شدید برای اون کار تلاش کنید، و واقعا تلاش کنید.

سطحی شدن

یکهو به خودم آمدم و دیدم آنچه که همیشه از آن هراس داشتم به سرم آمده است. همیشه میترسیدم از سطحی شدن، از دنبال نان دویدن، از نگران شغل و جایگاه اجتماعی و این چیز ها بودن. نه اینکه اینها که می گویم بد باشند، نه،اتفاقا خیلی هم خوب هستند، اما من دوست نداشتم اینگونه شوم. من دوست داشتم برای ندانسته هایم جواب پیدا کنم و به دانسته هایم بیافزایم. دوست داشتم برایم مهم نباشد چقدر پول در میاورم، چقدر پول خرج میکنم،  با دیگران رقابت کنم و به فکر پیشرفت و این چیزها باشم. دلم میخواست همیشه در اعماق مساله های مهم جهان باشم، برای خودم فلسفه ای داشته باشم، و شاید یک نویسنده بشوم که حرفی برای گفتن داشته باشد، نویسنده ای که چیزی از زندگی و جهانی که در آن زندگی میکند فهمیده باشد.

اکنون عمده خبرهایی که دنبال میکنم و میخوانم شاید انتشار آپدیت اندروید باشد برای فلان گوشی یا پتنت جدید مایکروسافت برای فلان محصولش و تغییر الگورتیم جستجوی گوگل و  از این جور خبرهای مسخره که معلوم نیست به درد چه میخورند. شاید عمقی ترین مطالبی که میخوانم بعضی وب نوشته های دوستان وبلاگ نویسم باشد. از این زندگی سطحی شده بیزارم، از این که مثل اکثریت آدم هایی که میشناسم دنبال هدف های کلیشه ای و تکراری باشم و گربه ای باشم که دلش میخواهد دستش به گوشت برسد.

نمیخواهم اینطور باشم. یعنی آرمان و آرزوی من اینطور شدن نبود، یک چیز دیگر بود. آن “من” که دنبالش بودم، عمیق بود و برایش مهم نبود که دستش به گوشت برسد یا نه. آن “من” که دلم میخواست باشم خبرهای سطحی روزنامه ها و سایت ها را نمیخواند، کتاب میخواند. دنبال معنا بود فلسفه و علم خالص.

البته در این دور و زمانه اگر این علوم سطحی که در جامعه جریان دارد را ندانی و نفهمی کلاهت پس معرکه است. چاره ای نیست، آن “من” که گفتم آرزو بود. زمانه اینطور مجاب میکند که بیشتر وقتمان را در سطح زندگی بگذرانیم. یعنی آدم وقت به عمق رفتن را ندارد. در همان سطح زندگی میکند و زیبایی ها عمق را هم ندید ندید. اما من نمیتوانم همیشه سطحی به زندگی نگاه کنم ، این اجازه را به خود نخواهم داد. هرچقدر هم که از آن  “من” که گفتم دور شوم باز به آن برمیگردم چون بیشتر از همه “من” هایم دوستش دارم.

سامسونگ لعنت الله علیه

من گوشی A5 - 2016  دارم که به لطف آخرین آپدیتی که شرکت همه کاره سامسونگ داد پوکید. فکر کنم 28 مگ آپدیت  اومد براش، بعد از نصب آپدیت گوشی دیگه نه فست شارژ میشه، نه به کامپیوتر وصل میشه و نه کابل OTG میشناسه! تراکم این همه مزخرف بودن در شرکت بزرگی مثل سامسونگ بعیده. بعد از فاجعه نوت7 فکر کردم شاید یکم محتاط تر با مشتری های خودشون رفتار کنن، که البته انتظار زیادی بود از آسیایی ها.

برای منی که گجت ها الکترونیکی حکم عصای دست و یاور همیشه مومن و سنگ صبور  و از این چیزا دارن به وجود اومدن چنین مشکلاتی یعنی اعصاب خوردی شدید! میفهمید منو؟ بفهمید خواهشا! 

با این حرکت سامسونگ که به صورت ناجوانمردانه ای روی من اجرا کرد همون یک ذره اعتمادی که بهش داشتم از بین رفت. همه شرکت ها آپدیت میدن باگ رفع میکنن سامسونگ آپدیت میده باگ اضافه میکنه.

گل سرخ

امروز 29 بهمن سالروز اعدام خسرو گلسرخی،شاعر نویسنده مارکسیست قبل از انقلاب بود. از خسرو گلسرخی فقط اسمش به ذهنم آشنا می آمد، شاید قبلا جایی لابه لای کتاب های شعری که توی کتاب فروشی ها نگاهم بهشان خورده بود اسمش را خوانده بودم، نمیدانم، فقط اسمش آشنا بود همین و بس، نه میدانستم شاعر است، نه میدانستم نویسنده است، و نه مارکسیست - لنینیست انقلابی، نه میدانستم اعدام شده است، نه میدانستم محاکمه اش از تلویزیون پخش شده است و نه میدانستم رشتی است،  خلاصه بگویم هیچ چیز نمیدانستم. امروز به لطف کانال های تلگرامی که یادی از او کرده بودند اسمش را دوباره خواندم و به لطف گوگل کمی در موردش مطالعه کردم و به لطف یوتیوب  محاکمه اش را دیدم.

خسرو گلسرخی جزیی از تاریخ است، نمیشود منکر این شد. اگر فیلم آخرین دفاعیات او را ببینید نمیتوانید منکر شجاعت و ایستادگی او شوید. برایم مهم نیست که گلسرخی به چه چیزی اعتقاد داشت، آنچه مهم است اصل  و ذات "اعتقاد" اوست و ایستادگی پای آن اعتقاد.

به نظر شما عاقلانه است که انسان بخاطر اعتقادش جان خود را بدهد؟ عده ای موافق این قضیه هستند و عده ای نه. اما تاریخ هیچ وقت آنهایی را که جانشان را پای اعتقادشان دادند فراموش نکرده است، خسرو گلسرخی، حسین بن منصور حلاج و... 

خسرو گلسرخی

این شعر را نخوانده از دنیا نروید:

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود


ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود


تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است


از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست

همیشه
یک نفر باید بپاخیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...

متن دفاعیات خسرو گلسرخی و ویدئو آخرین دفاعیات او را در ادامه مطلب ببینید.

دیگه فکر کنم آخرین برف امسال

یکی دو روزی سرمای شدید خورده بودم حالم میزون نبود. حالم هنوز خوب نشده ولی یکم سر حال ترم. چن روزه چیزی ننوشتم و حوصله جلوی لپ تاپ نشستن نداشتم اما امروز صبح با دیدن برف گفتم من امسال هر وقت برف اومد یه چیزی نوشتم الان باز که داره برف میاد برم یه چیزی بنویسم تا یه نظمی داشته باشه این نوشته ها و این برف هایی که امسال اومد ثبت بشه.

این برف دیگه به گمونم آخرین برف امسال باشه. در مورد برف آخر بهمن 95 اطلاع رسانی زیاد شده و پیش بینی کردن که این برف شبیه برف سال 83 گیلان باشه. برف 83 من دوره راهنمایی بودم. تا اونجایی که یادم میاد اولین برف سنگینی بود که به عمرم دیده بودم. امیدوارم پیش بینی ها درست نباشه و برف اونقدری سنگین نباشه که برای مردم مشکلی ایجاد کنه. 

من که سرما خوردم عمرا برم بیرون واسه برف بازی و اینا. میشینم خونه کتاب میخونم، خیلی هم خوب خیلی هم عالی. برق و نت هم اگر بود باز میام برای نوشتن.

فامیل دور - از حمله پشه ها تا پیدا کردن برادر گمشده

اگه دوست دارید یکم بخندید این کلیپ رو ببینید. خیلی خوبه!

ببینید!

جشنواره فیلم فجر 95

امشب که تو سایت آپارات چرخ میزدم و در مورد جشنواره فیلم فجر چن تا کلیپ میدیدم متوجه شدم که جشنواره فیلم امسال چقدر پر حاشیه بوده و چقدر اعتراض شده بهش. به فیلم هایی که تو جشنواره شرکت کردن و نکردن اعتراض شده،بیشتر از همه چیز به داوری جشنواره اعتراض کردن.

تو برنامه هفت که داوری جشنواره رو فاجعه دونستن.  فیلم گشت ارشاد 2 هم به شدت نقد شد تو این برنامه، نقد که چه عرض کنم، فحش ندادن خیلی ملاحظه کردن. اونطور که به نظر میرسه فیلم بدی شده در حالی که اصلا نمیشه اسمش رو فیلم گذاشت. 

دیشب تو توییتر یه توییت دیدم که یه خانوم بازیگری  برگشته گفته، خوب شد که بلیت جشنواره رو گرون کردن، اینجوری عوام نمیتونن بیان و فضا حرفه ای تر شده!! من واقعا چی میتونم به حرف این خانوم بگم؟  من درک نیمکنم واقعا این مساله رو. عوام؟؟ خوب شد که عوام نیومدن؟ آخه یکی نیست به این بازیگرا که اینطور فکر میکنن و اینطور حرف میزنن بگه اگه این عوام نبودن شما الان چه گهی بودین که بیاین همچین مزخرفاتی رو به مردم بگین؟

یه کلیپ دیدم از ساره بیات بند خدا اگه کارد میزدی خونش در نمی اومد. براش کارت فرستادن که تو نامزد سیمرغ بلورین هستی بعد اسمش تو لیست نبود. این کلیپ رو ببینید. کلیپ کامل رو هم اینجا ببنید.

نمیدونم چی باعث میشه که فضای هنری و فرهنگی ایران انقدر به گند کشیده بشه. تو کلیپ دوم که آدرسشو براتون گذاشتم.(اینجا) بازیگر کم سن و سال فیلم 21 روز بعد ، به مخاطیبن میگه شما خیلی خوشبختین که فیلمی رو تونستین ببینین که داورا هیچ وقت ندیدن!  آقای گبر لو میگه دیدن ولی خوششون نیومده، تماشاگرا میگن ندیدن اقا ندیدن. گبرلو میگه مگه میشه همچین چیزی؟ یکی از تو تماشا چیا میگه در سیار ایران هر اتفاقی ممکنه بیوفته (خنده حضار).

دوباره نوشتن در دفترم

یه دفتر تر و تمیز برداشتم برای نوشتن. الان دو روزی هست که دوباره تو دفترم مینویسم.بعضی چیزها رو باید تو دفتر نوشت و نباید گذاشت کسی بخونه. حتی خودت هم شاید اجازه نداشته باشی که بخونیشون، فقط مینویسی و به وقتش یه فندک میگیری زیر اون دفتره تا خاکستر شه. چیزای قرار نیست از این خاکستره در بیاد، فقط  یه چیزهایی ، یه فکر هایی، یه نوشته هایی توی زندگی آمدها نیاز دارن که امحا شن.

من از نابود کردن خیلی چیزها نمیترسم. خیلی چیزهایی که بقیه ممکنه به اونا خیلی خیلی اهمیت بدن و براشون مهم باشه. اما من اینطور نیستم. یهو میبرم، یهو یه فندک میگیرم و میسوزونم، یهو خیلی کارها میکنم که ممکنه با عقل جور در نیاد. بیخیال!

نوشتن روی کاغذ حس خوبی بهم میده. از وقتی که نوشتن تو کامپیوتر و لپ تاپ برام عادی شد اون حس نوشتن اونطور که باید نیست، کلمات اونطور که باید بیان نمیان.

البته خوندنم هم کم شده. بیشتر وقتم به خوندن مطالب  و مقاله های اینترنتی میگذره، اینترنت خوبه اما اونطور که باید آدمو ارضا نمیکنه. اون حس خوبه رو نمیده. اون حس خوبه اگه تو هر چیزی نباشه به درد نمیخوره، به قول مسعود فراستی مقواست! حس خوبه رو پیدا کنید هرجا هستید.

شاتل جان، صدقه میدهی؟!

نمیدونم شاتل به بی پولی خورده یا چی ولی اوضاعش مناسب نیست زیاد! قشنگ مشخصه! اوایل که یه سری طرح های ویژه میذاشت بسته های ترافیکش رو با تخفیف های خیلی خوب به مشتری ها میداد، حتی یکی دو بار گمونم 70% یا 80%  تخفیف زده بود. مطمئنم کلی مردم خرید کردن، چون خود بنده دوتا 100 گیگ فقط ازشون خریدم. بعدش اومدن نصف قیمت کردن، باز مردم خریدن ، بعد از یه مدت  40% تخفیف ،الانم که با 20% تخفیف گذاشتن، انگار دارن صدقه میدن. 

یه مدت هم اومدن گفتن روزای تعطیل 5 گیگ ترافیک میدیم 2700 تومن، که اونم بعد از یه مدت برداشتن. البته مال خودشه تخفیف نده اصلا، ولی وقتی اونجوری شروع میکنه و یه اینجوری ختم میکنه آدم یه جوری میشه! نمیشه؟ والا 20% تخفیف اونقدارم ویژه نیست که کسی بخواد وسوسه بشه مثلا 100 گیگ ترافیک بخره. دیگه خود دانید. ولی سیاست درست درمونی رو انتخاب کنید!

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp

#یکی از نویسندگان سایت مجله سخت افزار هستم :
http://www.sakhtafzarmag.com
Designed By Erfan Powered by Bayan