وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

چرا؟

1.چرا ما به دیگران احترام نمیگذاریم ولی انتظار داریم دیگران به ما احترام بگذارند؟

2.چرا اشتباهات خودمان را نمیبینیم و اگر کسی هم اشتباهات مان را به ما گفت به شدت از خود دفاع میکنیم؟

3. چرا انقدر به احساسات اهمیت میدهیم درحالی که میدانیم خیر و صلاحمان در عاقل بودن و منطقی بودن است؟

4. چرا فکر میکنیم چون تلویزیون میبینیم و سایت های خبری را بالاپایین میکنیم میتوانیم در مورد همه  مسائل  مخصوصا سیاسی  اظهار نظر کنیم و نظر قاطع بدهیم؟

5. چرا همیشه برای دیگران متاسفیم؟

6. چرا فکر میکنیم چون عقیده ای را پذیرفته ایم و به آن ایمان داریم پس همه حرف های ما درست است ودیگران هرچه میگویند به طور قاطع غلط؟

7. چرا همیشه دیگران مقصرند؟

8 . چرا نقد پذیر و اصلاح طلب (به معنی واقعی کلمات دقت شود لطفا) نیستیم؟

9. چرا وقتی کسی با ما حرف میزند و با ما هم عقیده نیست به او برچسب های مختلف میچسبانیم؟

10. چرا این سوال ها را از شما میپرسم؟

صدای شهر

صداها برایم جالب و دوست داشتنی هستند. گاهی ضبطشان میکنم و بعد به آنها گوش میدهم، مثل صدای شهر. بعضی وقتها که میروم کمی قدم بزنم، مثل امروز، با تلفن همراهم صدای شهر را ضبط میکنم. صداهای مختلفی ضبط میشود، مثل صدای اذان، صدای حرف های مردمی که از کنارت میگذرند، صدای قدم هایت روی پله های پل هوایی، صدای موتور، ماشین، صدای باد و... شاید اگر این صدای ضبط شده را به شما بدهم تا گوش کنید، وسط گوش دادن هندزفری را از گوشتان بیرون بیاورید و بگویید:" مسخره! اینا چیه ضبط کردی؟" اما برای من قضیه فرق میکند. برای من تصاویر آن لحظه ها مجسم میشود، فکرهایی که توی آن لحظات میکردم، قدم زدنم،غم ها و شادی هایم حالت روحی ام همه جلوی چشم هایم ظاهر میشوند. حالا تصور کنید باران باشد، صدای خوردن قطرات بارون روی چتر، صدای شر شر آب و... آه چقدر صداها را دوست دارم. شاید بخاطر همین است که صداهای آدم ها خیلی خوب توی ذهنم می ماند. مثلا یک دوست قدیمی اگر زنگ بزند و مدت ها باشد که صدایش را نشنیده باشم با همان دو سه کلمه ی اول میتوانم تشخصیش دهم که کیست، خیلی کم پیش آمده است که اشتباه کنم. بگذریم!

بعضی صداها باید ضبط شوند. ما همیشه تصاویر را ثبت میکنیم و نسبت به صداها بی توجیهم. چرا باید اینطور باشد؟ اصلا چه کسی گفته تصویر از صدا مهم تر و جذاب تر است؟ وقتی فکر میکنم  میبینم چه لحظه هایی در زندگی ام بوده اند که صدایشان را ضبط نکرده ام و ای کاش این کار را میکردم.

لطفا قهرمان نباشید!

بیایید و دلمان نخواهد قهرمان باشیم. بیاید و دلمان نخواهد دنیا را نجات دهیم.دلمان نخواهد در حرکتی انقلابی محیط زیست را نجات دهیم.اصلا دلمان نخواهد کار بزرگی انجام دهیم که جاودانه شود. دلمان نخواهد دانای کل باشیم. دلمان نخواهد انقلاب بزرگی انجام دهیم و همه چیز را درست کنیم. بیاید کارهای کوچک کنیم. کارهایی که اصلا به زحمتمان نیاندازد. مثلا به فقیری کمک کنیم. توی شهر زباله نریزیم، آدماس تف نکنیم. اگر دیدم یکی زباله ای انداخت خم شویم و برداریم. درختی را بیخود و بی جهت نبریم. روزی 10 دقیقه کتاب بخوانیم. خوش اخلاق باشیم. لبخند بزنیم. نمیدانیم. هرکار کوچکی که فکر میکنید خوب است و سخت نیست. هر کاری، هرکاری! فقط خوب باشد، هرچقدر هم کوچک شد ایرادی ندارد. فکر نمیکنم دنیا از ما انتظار داشته باشد قهرمان باشیم. زیادی سفت گرفته ایم.زیادی سخت گرفته ایم.از همین کارهای کوچک شروع کنیم وضعمان  خیلی بهتر خواهد شد. باور کنید.

ردپای ابتذال

اینستاگرام و به طور کلی شبکه های اجتماعی بستری شده اند که من و شما بنشینیم و به زندگی مان، به مشکلات جامعه ی مان، به درد ها و رنج هایمان به فقر، به بی فرهنگی، به بی شعور و نابخردی، به هر آنچه که میشود و وجود دارد نگاه کنیم و بخندیم. با شوخی ها و نمک پراکنی های  مبتذلی که این روزها در اوج خود قرار دارد خودمان را سرگرم کنیم و حواس دل هایمان را برای ثانیه ای چند از  غم ها پرت کنیم. نه کوششی کنیم برای اصلاح امور، نه انقلابی در خود به وجود آوریم، نه انتقاد کنیم، نه مطالبه ای داشته باشیم، نه وقتمان را برای انجام اموری به مراتب واجب تر صرف کنیم، هیچ کاری لازم نیست بکنیم.

ایرادی ندارد، تا مسکّن هست درد آنچنان اذیت نمیکند.  یک روز دیگر این مسکّن تاثیری نخواهد داشت. مسکّن قوی تری خواهد آمد. اما روزی میرسد که قوی ترین مسکّن را هم مصرف کرده ایم و دیگر تاثیری روی دردهامان ندارد، آنوقت  به خودمان می آییم و میبینم تمام این مدت درد روی درد، غم روی غم، انبار کرده ایم. آنوقت به فکر درمان می افتیم.اما درمان کجاست؟ روی نوک قلّه ی قاف!

کاش مسکّن ها را دور بریزیم و تا دردهایمان از این بیشتر نشده به فکر درمان باشیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

بیاید هر مزخرفی را باور نکنیم!

...

روانی میکنید آدمو! چرا هر مزخرفی که بهتون میگن رو بدون لحظه ای فکر کردن قبول میکنید؟ یعنی تو اون مغز لعنتی یه سوال تشکیل نمیشه که ازتون بپرسه اصلا همچین چیزی منطقی هست؟ نیست؟ یا  میشه باورش کرد نمیشه باورش کرد؟ یا باید بهش شک کرد یا نکرد؟ هر سوالی در مورد اون مزخرفی که بهتون گفتن؟ فقط یه سوال که مجبورتون کنه دو دقیقه بهش فکر کنید!

در مورد زخم

میدونید برای اینکه زخمی تو بدن یه شخصی ایجاد کنید که واقعا عذاب بکشه و معنی درد رو بچشه کجاشو باید زخمی کنید؟ بهتون میگم. بینی ش رو! چرا بینی؟ تا هر وقت که نفس میکشه درد رو احساس کنه!

خیلی معلومه محله ی چینی های رومن پولانسکی رو دیدم؟ ببینید ! فیلم خوبیه!

تاریخ بدانید

قبلا در همین وبلاگ کمی در مورد خواندن تاریخ معاصر صحبت کرده بودم. دیروز به مطلبی برخوردم که لازم دانستم یک بار دیگر ضرورت این کار را به دوستانم تاکید کنم. بیایید جامعه  ای که در آن زندگی میکنیم را به عنوان یک مغز متفکر  در نظر بگیریم که تک تک اعضای این جامعه، از پیر و جوان و کودک و زن و مرد،  اجزای تشکیل دهنده این مغز متفکر باشند، و ذهنیت کلی این مغز متفکر از ذهنیت و تفکر تک تک اعضای مجوعه تشکیل شده باشد. با این وجود، اگر هر فرد در این جامعه ( یا هر جزء از اجزای این مغز متفکر) بتواند نوع بینش و تفکر خود را گسترش داده و هر روز به علم و دانسته های خود بیافزاید، آنوقت تغییر مثبتی در کل جامعه ایجاد میشود. معتقدم  علاوه بر این که  ایجاد تغییرات مثبت، افزایش آگاهی عمومی جامعه  وظیفه ی تک تک ما است؛ بلکه وظیفه داریم دیگران را نیز به این کار تشوق کنیم.

بدون شک یکی از دانستنی های ضروری برای اعضای هر جامعه ای تاریخ آن جامعه است. اینکه  در حال حاضر در چه وضعیتی قرار دارد و اینکه در گذشته در چه وضعیتی قرار داشته است؟ اینکه آیا تغییری در آن جامعه رخ داده است؟ اگر تغییری رخ داده است چقدر تاثیر منفی یا مثبت گذاشته است؟  سوال های اینچنینی بسیاری وجود دارد که با مراجعه به تاریخ کشور یا جامعه ای که در آن زندگی میکنیم میتوانیم به پاسخ آنها دست بیابیم. البته ناگفته پیداست که رجوع به تنها یک منبع تاریخی و صرفا مطالعه همان منبع کافی نیست و باید ذهن پرسشگر و کنجکاوی داشته باشیم و به منابع دیگر نیز رجوع کنیم.

 در انتها دو منبع  برای آنهایی که به هر دلیلی زیاد اهل مطالعه کتاب نیستند معرفی میکنم شاید با استفاده از این دو منبع کمی به اطلاعات تاریخی خود بیافزایند. آقای حسین دهباشی، مجموعه ای ارزشمند از مصاحبه ها و ویدئو ها را در دو سایت http://www.dehbashi.com و تاریخ آنلاین در اختیار مخاطبان خود قرار داده است  که میتوانید به این دو وبسایت رجوع کرده و این مصاحبه ها  و ویدئو ها را تماشا کنید. 

در میان یک زندگی خرده بورژوا

- در ذهنت چه میگذرد؟ به چه فکر میکنی؟

در حالی ذهنش پر از افکار آشفته و در هم ریخته از همه جا و هیچ جا بود،  آسیمه سر به او نگاهی کرد و گفت:

 -  نمیدانم. به "هیچ چیز"!

*

زمانی فکر میکردم. به خیلی چیزها، به تمام چیز ها، به همه ی هیچ چیز ها؛ فکر کردن کار مورد علاقه ی من بود.  حتی زمان هایی را به فکر کردن اختصاص میدادم؛ آنوقت غرق می شدم در افکار دیوانه واری که توی سرم شکل میگرفتند، افکاری که چون گردابی مرا به درون میکشید. 

اما همیشه یک چیز بود که نمیگذاشت  توی این گرداب غرق شوم، دستم را می گرفت و پرتم میکرد وسط همان زندگیی که بودم!

آن یاری کننده کیست؟ آن دست ها متعلق به چه کسی است؟

آن دست ها متعلق به خود زندگی است، زندگی خرده بورژوازی مردمان عادی، همچون من. زندگیی که باید در آن به فکر نان باشی، به فکر کار باشی، یا درس و تحصیل و برنامه ریزی برای پیشرفت و بالا رفتن از پله های  شیرین ترقی! همان زندگیی که نظم میطلبد  و تمیزی، لباس های اتو خورده، موهای شانه زده، عطر خوش و لبخندی  واقعی یا تصنعی برای دیدار با دیگران! همان زندگیی که باید در آن عاشق شوی، ازدواج کنی، مسولیت هایی را بر عهده بگیری و از همه مهم تر و اساسی تر، "متعادل" باشی!

آری آن دست ها متعلق به زندگی بورژوایی است که هرچقدر هم از آزادی حرف بزنیم و در جستوی آن باشیم باز در قید آنیم.

اکنون فکر نمیکنم. در افکارم غرق نمیشوم. تصور اینکه فکر کردن به بعضی چیزها چقدر میتواند در زندگی خرده بورژوا  و متوسط من اختلال ایجاد کند مرا میترساند. ترس از بهم خوردن  تعادل، ترس از عقب ماندگی در رقابت های دنیای امروز، ترس  خارج شدن از صفی که هنوز نمیدانم در آن اول صف چه چیزی قرار است توی دستم بگذارند.

وقتی که از این منظر به خودم مینگرم احساس تنفری نسبت به خود درون من میجوشد که کامم را تلخ میکند.اما چه کار میتوان کرد؟ دوباره به اعماق اندیشه رفت و در آن غرق شد؟ اصلا خود آن اندیشه به چه خواهد رسید؟  

میترسم دوباره به سراغ آن افکار پوچ بروم، باید برگردم و زندگی خرده بورژوای خودم را پیش بگیرم و هر وقت آن احساس تنفر به سراغم آمد، دمی را با آن سر کنم و کمی صبر کنم تا فروکش کند! نمیدانم درست ترین کار این است یا که نه! اما میخواهم همین شیوه را پیش بگیرم.

تایپ 10 انگشتی

دارم تایب 10 انگشتی و بدون نگاه کردن به کیبرد رو یاد میگیرم. سعی میکنم تایپ هامو با ده تا انگشتم انجام بدم و چون تازه کارم خیلی کند تایپ میکنم اینجوری.  کلی باید دقت کنی، بعد هی اشتباه میکنی  باید پاک کنی. دو خط بخوام بنویسم واقعا عذاب میکشم :))

ولی اگه یه مدت تمرین کنم سرعت تایپم خیلی بالا میره. شمام اگه خواستید یاد بگیرید یه سایتی هست به  آدرس utype.ir با هزینه خیلی کم میتونید به صورت تعاملی تایپ کردن 10 انگشتی  رو یاد  بگیرید. چن تا درس اولش رایگانه، اگه خوشتون اومد از روشش میتونید اشتراک سایت رو بخرید.

زدن یا نزدن!

اینکه چیزایی که دوس ندارم بفهمم و راجع بهشون فکر کنم رو حس ششمم (یا هر اسمی که روش بذارید) بهم میگه بعضی وقتا خیلی عذاب آور میشه. نمیدونم اسمش رو حس ششم بذارم یا شم کاراگاهی یا حالا هرچی ولی ذهنم جوریه که خیلی سریع لینک های بین موضوعات و اتفاقات و رفتارهای مختلف رو پیدا میکنه و از اونا یه نتیجه گیریی میکنه و بهم میده. تو اکثر موارد هم نتیجه گیری ها درست در میاد، خیلی کم پیش اومده که این حسم بهم دروغ بگه اینم با احتمال میگم چون اصا یادم نیست حسم اشتباه کرده باشه تو موردی. حالا اگه مثلا این حس رو در مورد رفتار ها و کارای یک نفری که خیلی قابل پیشبینیه داشته باشم کار خیلی آسون تر میشه. خلاصه و لب کلام بهتون بگم. منو نمیشه زیاد پیچوند. شاید خیلی وقتا اجازه بدم که طرف فکر کنه منو پیچونده ، اما خب اشتباه میکنه که منو احمق فرض میکنه.
من آدمی نیستم که مستقیم بیام بزنم زیر گوش کسی بخاطر فلان کارش، آدم صبوریم، صبر میکنم، خیلی آروم خیلی آروم دهن طرف ‌رو سرویس میکنم که حتی نمیفهمه از کجا خورده. آدمی نیستم که کینه به دل بگیرم، و البته آدمی هم نیستم که هر اشتباهی رو ببخشم. فکر میکنم گاهی نبخشیدن حق مسلم ماست.
حتما با خوندن این پست فکر میکنید که من از دست کسی عصبانی هستم، خب شما درست فکر میکنید، ولی اینکه بزنمش یا نه رو شک دارم، چون به طور کلی حدش به سمت صفر میل میکنه،یعنی یه آدم خیلی بی مقداره، یعنی حتی ارزش اینو نداره که اعصابمو خورد کنم بخاطرش ، از طرفی میگم نزنمش پرو میشه. حالا ببینم چی میشه!

۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan