وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

خرداد شوخی ندارد_ ۱۷ خرداد ۹۶

دیشب هی این جمله تو سرم بود. ما به خراد پر از حادثه عادت داریم. پیش خودم فکر کردم دیگه اینطوری نیست، مثلا انتخابات تو اردیبهشت انجام شد و حادثه ای هم تو خرداد رخ نداد. امروز سر ظهر فهمیدم تو تهران دوتا حمله تروریستی انجام شده. به همین راحتی؟ دوتا حمله تروریستی تو ایران؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟ اصلا قابل باور نیست که داعش به خودش اجازه داده تو ایران عملیات کنه. نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم و بهش عکس العمل خاصی نشون بدم. البته خشم و نفرت نسبت به ترور همیشه هست ولی آخه دشمن تو خاک ایران؟ داعشی ها تو بد جایی دست گذاشتن. قبر خودشون رو کندن. 

بعد یه فاز دیگه ملت برداشتن،هی عکس میذارن ما همه با همیم، از این حرفا. مگه قرار بود با هم نباشیم؟ یا با هم نبودیم؟ ایرانی و غیرتش و وطن دوستیش. معلومه که با همیم. کی میخواد ما رو از هم جدا کنه. یه مشت تروریست که معلومه پایان زندگیشون مرگه سگیه؟

وضعیت زرد

وضعیت بازار زیاد تعریفی نداره. مخصوصا که الان ماه رمضونه و تنها دغدغه مردم دغدغه شکمه. خلاصه اینکه یکم اوضاع نامناسبه و کاریشم نمیشه کرد. ظاهرا اکثر بازاری ها اوضاعشون همینه، البته باز در این مقوله باید شکم رو جدا کنیم.  در این وضعیت زرد ، منم نشستم تو مغازه فیلم میبینم. کار دیگه ای که نمیشه کرد. البته اوضاع که اینطور نمیمونه، سعی میکنم وضعیت رو سفیدش کنم.

چند وقتی میشه اوضاع خودمم زیاد میزون نیست. یعنی یه سری فکر ها توی سرمه که نباید باشه. الان وبلاگم میگه باز این یکم حالش بد شد اومد سراغ من. خب منم بهش میگم وبلاگ عزیزم، شکر اضافی نخور. دیگه به درد همین کارم نخوری به درد  چه کاری میخوری؟ والا!

فعلا بدون عنوان و بی سر و ته

پشت یکی از باجه های بانک ملی روی صندلی نشسته بودم تا خانم علیپور کارم رو رو انجام بده. نیاز به یک برگ کپی شناسنامه داشتم و همراهم نبود. خانم علیپور  گفت:شناسنامه تون همراهتون هست. توی کیفم و یه نگاه انداختم

- آره همرامه.

- بدینش من.تشریف داشته باشین الان براتون کپی میکنم.

وقتی که خانم علیپور رفته بود کپی کنه، یه نگاهی به آدم های توی بانک انداختم. توی باجه سمت چپ یه آقایی با کت و شلوار مشکی، به من زل زده بود. همین که تو چشماش نگاه کردم، چشماشو از من دزدیدو  به جلو نگاه کرد. تا اومدم فکر کنم که کجا دیدمش خانم علیپور از پشت دستگاه کپی گفت، خانم اکبری، کپی کارت ملی همراهتون هست؟ اگه نیست اونم کپی کنم.گفتم: اونو دارم خانم علیپور. هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم یکی کنارم وایساده، با صدای مردونه ای گفت: مریم! سرمو که برگردوندم و بالا رو نگاه کردم، همون آقای باجه ی کناری رو دیدم، قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد.نمیتونستم چیزی بگم.  حتی نمیتونستم فکر کنم.

- مریم اکبری! مریم اکبری جانم. منو میشناسی؟ محسنم! محسن موسوی!

بهش زل زده بودم. زبونم بند اومده بود. قلبم به شدت توی سینه میزد. 

- محسن؟

- آره. محسن.

خانوم علیپور اومد نشست پشت میزش و گفت: خانم اکبری کپی کارت ملی رو بهم میدین؟

از روی صندلی بلند شدم و گفتم ببخشید خانم و علیپور، من الان میام. کیفمو برداشتم و با سرعت از بانک زدم بیرون. چند قدم که برداشتم، احساس کردم که سرم گیج میره. تکیه دادم به دیوار کنار پیاده رو،دستم رو روی قلبم گذاشتم. انگار میخواست از سینه م بپره بیرون. نگاهمو به طرف بانک چرخوندم. اومده بود دنبالم.

- مریم! چت شد یهو؟

- برو خواهش میکنم. حالم خوب نیست. سرم گیج میره.

- باشه میرم. بیا رو پله های بانک بشین.

چند قدم سمت بانک رفتم و روی اولین پله نشستم. محسن با سرعت از خیابون رد شد و رفت سمت دکه ای که اون سمت خیابون بود. به هیچ چیز فکر نمیکردم. فقط اسمش تو سرم میچرخید.محسن اومد طرفم. در رانی که برام گرفته بود  رو برام باز کرد و گرفت سمتم

- بیا این رانی رو بخور فشارت افتاده.

من مات و مبهوت نگاهش میکردم. 

رانی رو آورد سمت دهنم. از دستش گرفتم و یکم ازش خوردم.

- بخور. بیشتر بخور. چت شد یهو.

- نمیدونم. ببخشید.

کم کم حالم داشت جا میومد. کم کم تمام اتفاق هایی که بین من و محسن افتاده بود میومدن جلوی چشمام.

محسن گفت:

ببخشید تقصیر من شد. حالت بهتره الان؟

-آره خوبم.

- نباید یهویی میومدم جلو. من فردا ساعت 10 دوباره میام همین بانک. اگه دوست داشتی منو ببینی بیا همینجا.

بعدش خداحافظی کرد و رفت. 

نفهمیدم چی شد. گیج و گنگ بودم. رانیی که محسن برام خریده بودو تا آخر خوردم و قوطیشو کردم توی کیفم.  از جام بلند شدم که برم سمت خونه. چند قدم که برداشتم یادم اومد که کارم توی بانک نصفه مونده.

اوایل خرداد

قرار بود بیشتر بنویسم اما انقدر درگیر بودم که اعصاب نوشتنم نبود. گفتم امشبو بیام و غباری از این وبلاگ بزدایم. کارا خوبه تقریبا خودمم خوبم. این چند روزه خیلی دلم میخواست خودنویسمو جوهر کنم و یه چیزایی باهاش بنویسم. هنوز موفق به این کار نشدم. دلم برا خود نویسم تنگ شده.

خیلی وقتم بود فیلم ندیده بودم. تو این یکی دو روز موفق شدم 3 تا فیلم ببینم.موضوع خاصی برای نوشتن تو ذهنم نیست. آدم وقتی دنبال نوشتنه مطالب رو توی ذهنش یکم دسته بندی میکنه و بعد شروع میکنه به نوشتن. اما وقتی به نوشتن فکر نکنه نمیدونه چی بنویسه. نمیشه همینجوری شروع کنی به نوشتن و انتظار داشته باشی نوشته ات خوب از آب در بیاد. مثل همین متنی که الان دارید میخونید میشه چهار کلمه حرف بی سر و ته. باید بیشتر به نوشتن فکر کنم. خیلی بیشتر. 

پس از مدتی دوباره اومدم

خب چند وقت نبودم. الان دیگه هستم. درگیر کار بودم. یه مغازه زدم. بگین چی؟ گل فروشی، و تزیینات.  از اونجایی که احتمالا مطلع هستید که بنده کارشناس فیزیک هستم ممکنه بپرسید چرا؟ من جوابی ندارم بدم. چون باید یه کاری میکردم و الان هم دارم یه کاری میکنم و میخوام این کارو  با توجه به امکاناتی که دارم به بهترین شکل  انجام بدم. البته هنوز اول راهم وکلی تجربه هست که باید در این زمینه به دست بیارم.  مغازه رو هم با کمترین امکانات راه انداختم به این امید که یه روز به بهترین شکل درش بیارم یا حتی یه مغازه بزرگتر بگیرم و کارم رو گسترش بدم.

خدا رو شکر اوضاع خوبه. همیشه میتونه بهتر باشه اما بهمون یاد دادن که به هرچی که داریم قانع باشیم. منم راضی ام و دارم ادامه میدم. ساعت های بیکاری توی مغازه سعی میکنم بیشتر بنویسم. 

تاریخ بنویسیم

بعضی اتفاقا یه جورین که حتما باید توی تاریخ زندگیمون ثبت بشن. مهم نیست خوب باشن یا بد. مهم ثبت شدنشونه. من یه جای امن دارم که چند وقته شروع کردم به ثبت اتفاق های تاریخی زندگیم. ثبت خاطرات روزانه میشه تاریخ زندگیمون.  اگه زیاد اهل نوشتن نیستید هم میتونید  خیلی ساده تر فقط به اصل اتفاقاتی که افتاده اشاره کنید. ولی من دوست دارم یه سری چیزها رو با جزییات بنویسم. یا حتی ازشون عکس داشته باشم. مهم اینه که یه سری چیزها حتما حتما ثبت بشن. یه مدت امتحان کنید. کار لذت بخشیه.

فشار زندگی

بهم ریختگی و آشفتگی تو این روزا باعث شده زیاد نتونم به وبلاگم سر بزنم. یعنی افکار توی سرم انقدر زیادن که نمیتونم به هم بچسبونمشون و یه مطلب برای وبم بنویسم. اگه حرف کوتاهی هم تو ذهنم بیاد میرم سراغ توییتر. این شده که چند وقته پیدام نبود.

البته امشب هم همینجوری گفتم چهار کلمه در مورد اوضاع این روزا بنویسم و گر نه حرف خاصی برای گفتن نداشتم. امیدورام بعد از اینکه از فشار ها کاسته شد بتونم بیشتر بنویسم. 

تبریک سال نو

به رسم ادب باید یه پستی میذاشتم و سال نو رو به شما عزیزان تبریک میگفتم. 

سال نو مبارک. مبارک دقیقا نمیدونم یعنی چی . باید معنیشو سرچ کنم. همون سال نو براتون خوب و خوش باشه. امیدوارم حداقل  تو این سال به یه سری از آرزوهاتون برسید. 

بعضی ها امسال رو خوب شروع کردند و بعضی ها بد. اتفاق های خوب و بد همیشه میوفته.اگه بد آوردید این روزا به شانستون لعنت نفرستید یا نگید سالی که نکوست از بهارش پیداست. هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده. فقط تقویم های خونه تون رو عوض کردید. ساعت ها هم یک ساعت به جلو کشیده شده. اگه تصمیم های جدید و گذاشته بودید واسه سال جدید از همین امروز شروع کنید. خلاصه اینکه اشتباهی نشده، همه چی همونه که بود. بجنبید که دیره. زندگی کنید.

چرا باید کمی بدانیم؟!

معتقدم که بر همه ما واجب است کمی از علوم اجتماعی بدانیم. معتقدم که همه باید کمی تاریخ و سیاست بخوانند و از اخبار جامعه ای که در آن زندگی میکنند آگاه باشند.  بر شما واجب است که تاریخ معاصر کشورتان را بخوانید و از اتفاقاتی که در آن افتاده است آگاه شوید. تاریخ آموزه ای است برای آینده ای بهتر! به زندگی شخصی خودتان رجوع کنید. آیا اشتباهاتی را که در تاریخ زندگی خودتان انجام داده اید دوباره تکرار میکنید؟ آیا  موفقیت هایی که در تاریخ زندگی خودتان به دست آورده اید برای موفقیت های بعدی به کمک  شما نخواهد آمد؟ تاریخ کشورتان هم همینطور است. باید بدانیم زیرا ما مسئولیم. ما مسئول پیشرفت و یا انحطاط کشورمان هستیم، مخصوصا ما جوانان که بازوهای کشوری هستیم که در آن زندگی میکنیم.

داشتن دانش سیاسی یک تابو نیست. ما باید کمی از سیاست بدانیم تا درست انتخاب کنیم، انتخاب رئیس جمهور، انتخاب نماینده مجلس  و هر انتخابات دیگری که در کشور انجام میشود، باید توسط ما مردم انجام گیرد. اگر منی که میخواهم رییس جمهور کشورم را انتخاب کنم کمی دانش سیاسی و تاریخی نداشته باشم چگونه میتوانم بگویم که انتخاب درستی داشته ام؟ چگونه میتوانم خواستار دموکراسی و آزادی و حقوق خودم باشم وقتی که  حتی تعریف هیچ کدام از آنها را به روشنی نمیدانم؟

اگر من یا شما دانش سیاسی و یا تاریخی نداشته باشیم چگونه میتوانیم از گزند بدخواهانی که تنها هدفشان آسیب رساندن به این کشور و ممانعت از پیشرفت و اصلاح کشور  است در امان بمانیم؟ اگر کمی ندانیم به آسانی در دام پروپاگاندایی که بدخواهان ایجاد میکنند خواهیم افتاد. برای دانستن تلاش کنید. کتاب بخوانید. کتاب ذهنتان را باز میکند و آگاهی تان را افزایش میدهد.

طرح عیدانه کتاب

کتاب دوست های ارجمند احتمالا در جریان طرح عیدانه کتاب هستید. اگر نیستید بدانید و آگاه باشید که یه طرحی هست به نام عیدانه کتاب از 15 تا 15 فروردین که میتونید به کتاب فروشی های عضو طرح برید و از ۲۰ درصد تخفیف برای خرید کتاب برخوردار بشید. به سایت ketab.ir برید و لیست کتاب فروشی های شهرتون که عضو این طرح هستن رو ببینید. اگه لیست کتاب دارید برای خرید و برای خریدنشون تنبلی میکنید تو این بازه  برای خریدش اقدام کنید. ۲۰ درصد تخفیف شاید خیلی به چشم نیاد ولی خب تخفیف کمی هم نیست.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp

#یکی از نویسندگان سایت مجله سخت افزار هستم :
http://www.sakhtafzarmag.com
Designed By Erfan Powered by Bayan