وبلاگ نوشت های محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

مریض حالی

باید رفت، گوشه ای پیدا کرد،نشست، زانوها را در آغوش گرفت،صورت را روی استخوان مفصل زانو گذاشت، با خود حرف زد، شاید هم چشم ها را کمی تر کرد، و سپس اندیشید،نه نه، نه بفکر راه چاره باید بود، نه بفکر فرار از اندوه، باید با اندوه هم آغوش شد، باید با او خوابید، آمیزش کرد. چه لذت بخش، و چه نفرت انگیز مینماید این هم آغوشی. از اندوه که لبریز شدی، نفرت به سراغت می آید، نفرت از اندوه و  هر آنچه اندوه را به دامانت انداخته است، نه،نمیشود، چگونه میشود از هر آنچه اندوه را به ما بخشیده متنفر بود؟ اینطور اگر باشد که از خیلی ها باید متنفر باشیم، نه، دل به نفرت رضا نمیدهد.

آه... درمانده شده ام. لبریز شده ام، تبدیل به سایه شده ام. راستی آخرین بار که سایه ام را دیدم کی بود؟ یادم نمی آید. من اندوهگین از درماندگی، و درمانده ی اندوهی سرکش و لجام گسیخته ام. 

کو همزبانی،هم دردی، هم رازی، همنشینی که دریابد حال مرا؟ کو آن پیر فرزانه ای که راهنمای این تاریکی باشد؟ کجاست معشوق، کجاست عاشق؟ من کی در این تنهایی گرفتار شده ام؟ چه اتفاقی من را از خودم بیرون کشید؟ من سایه ای شده ام، سایه ای لرزان، در خود فرو رفته، کم رنگ.

تراژدی... (ویژه کودکان)

سلام بچه های توی خونه. امیدوارم شاد و سلامت باشید و  اگه تو شهرتون برف اومده از این هوای زمستونی لذت کافی رو برده باشید. اما باید مراقب باشید که  سرما نخوریدا... آفرین بچه های خوب.

عزیزای دلم میخوام براتون یه قصه تعریف کنم و آخرش به یه نتیجه ای برسیم با هم، قصه از این قراره:

احمد یک توپ دارد. احمد پس از نوشتن مشق هایش با دوستانش به کوچه میرود و با آنها بازی میکند. یک روز  که احمد سرما خورده است و نمیتواند بازی کند و باید در خانه استراحت کند، علی توپ احمد را از او قرض میگیرد تا بقیه بچه ها فوتبال بازی کنند. در وسط بازی اکبر توپ را شوت میکند، توپ به چیز تیزی برخورد میکند و پنچر میشود.  خب بچه ها حالا  میخوایم ببینیم کی مقصر پنچر شدن توپ بوده. 

اکبر مقصر نیست، چون توپ برای شوت کردن است و توپ اتفاقی  به چیزی خورده  و پنچر شده، اما اگر اکبر بچه مودب و فهمیده ای باشد باید از احمد بخاطر این مساله عذر خواهی کند، و داستان را برای او تعریف کند.

علی مقصر نیست، چون علی فقط توپ را از احمد قرض گرفته و او توپ را پنچر نکرده است. اما اگر علی بچه  مودب و فهمیده ای باشد بخاطر اینکه مسولیت داشته توپ را سالم به احمد تحویل دهد از احمد عذر خواهی کند،و داستان را برای او تعریف کند.

احمد مقصر نیست، چون  فقط توپ را به علی قرض داده. و اگر احمد بچه فهمیده ای باشد حرف اکبر و علی را درک میکند و آنها را میبخشد.

توپ مقصر نیست. چون اصولا توپ شیء است و از خودش اختیاری ندارد.

بقیه بچه ها هم مقصر نیستند زیرا که فقط با توپ بازی کردند و بازی کردن فعلا جرم نیست.

پایان!

خب بچه ها هیچ کس که مقصر نبود،حالا تقصیر را گردن چه کسی بندازیم؟ آفرین بچه های خوب، اینجور مواقع کسی مقصر نیست، اما برای اینکه دوستی بچه ها باقی بماند کار درست این است که همه بچه ها با هم پول جمع کنند و یک توپ جدید برای احمد بخرند. البته احمد هم اگر بچه ی فهمیده ای باشد مقداری از پول توپ را هم میدهد، هرچند که لازم نیست این کار را بکند.

بچه های خوب، اینجور اتفاقات که هیچ کس در آن مقصر نیست یک جور تراژدی سطح پایین است. 

حالا اگر بچه ها نفهم بودند چه میشد؟

علی با اکبر دعوایش میشد که تو توپ را پنچر کردی. اکبر میگفت تقصیر من نیست. به من چه. احمد  با علی دعوایش میشد که من توپ را به تو دادم، توپم را سالم بهم پس بده. از فردا هم بازی تعطیل بود، سه نفر هم با هم قهر کرده بودند.

امیدوارم چیزای خوبی از این جلسه یاد گرفته باشید.تا جلسه ی بعد خدا یار و نگهدارتون.

بازگشت - هوای تازه - شاملو

این ابرهای تیره که بگذشته‌ست
بر موج‌های سبزِ کف‌آلوده،
جانِ مرا به درد چه فرساید
روحم اگر نمی‌کُنَد آسوده؟

 

دیگر پیامی از تو مرا نارَد
این ابرهای تیره‌ی توفان‌زا
زین پس به زخمِ کهنه نمک پاشد
مهتابِ سرد و زمزمه‌ی دریا.

 

وین مرغکانِ خسته‌ی سنگین‌بال
بازآمده از آن سرِ دنیاها
وین قایقِ رسیده هم‌اکنون باز
پاروکشان از آن سرِ دریاها…

 

هرگز دگر حبابی ازین امواج
شب‌های پُرستاره‌ی رؤیارنگ
بر ماسه‌های سرد، نبیند من
چون جان تو را به سینه فشارم تنگ

 

حتا نسیم نیز به بوی تو
کز زخم‌های کهنه زداید گرد،
دیگر نشایدم بفریبد باز
یا باز آشنا کُنَدَم با درد.

 

 

افسوس ای فسرده‌چراغ! از تو
ما را امید و گرمی و شوری بود
وین کلبه‌ی گرفته‌ی مظلم را
از پَرتوِ وجودِ تو نوری بود.

 

دردا! نماند از آن همه، جز یادی
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سایه کز هیاکلِ ناپیدا
گردد به عمقِ آینه‌یی معلوم…

 

یکباره رفت آن همه سرمستی
یکباره مُرد آن همه شادابی
می‌سوزم ــ ای کجایی کز بوسه
بر کامِ تشنه‌ام بزنی آبی؟

 

 

مانم به آبگینه‌حبابی سست
در کلبه‌یی گرفته، سیه، تاریک:
لرزم، چو عابری گذرد از دور
نالم، نسیمی ار وزد از نزدیک.

 

در زاهدانه‌کلبه‌ی تار و تنگ
کم نورپیه‌سوزِ سفالینم
کز دور اگر کسی بگشاید در
موجِ تاءثر آرَد پایینم.

 

 

ریزد اگر نه بر تو نگاهم هیچ
باشد به عمقِ خاطره‌ام جایت
فریادِ من به گوشت اگر ناید
از یادِ من نرفته سخن‌هایت:

 

«ــ من گورِ خویش می‌کَنَم اندر خویش
چندان که یادت از دل برخیزد
یا اشک‌ها که ریخت به پایت، باز
خواهد به پای یارِ دگر ریزد!»…

 

 

در انتظارِ بازپسین‌روزم
وز قولِ رفته، روی نمی‌پیچم.
از حال غیرِ رنج نَبُردَم سود
زآینده نیز، آه که من هیچم.

 

بگذار ای امیدِ عبث، یک بار
بر آستانِ مرگ نیاز آرم
باشد که آن گذشته‌ی شیرین را
بارِ دگر به سوی تو بازآرم.

#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan