وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

برای 19 دی ماه 95

چندین سال دیگر شاید فرزندانمان درباره ی 19 دی ماه 95 بخوانند.آنوقت میتوانیم بگوییم آن روز را به یاد داریم. من به فرزندم میگویم:  یک روز عادی بود، همان کار های روزمره مان  را کردیم،تا غروب آن روز خبر خاصی نبود که یکهو همه خبرگذاری ها با انتشار خبری منفجر شدند. هاشمی رفسنجانی بر اثر عارضه قلبی فوت کرده است. دوستم این خبر را برایم خواند، گفتم شوخی نکن! گفت خبرش پخش شده است. گفتم صبر کن ببینم! به سراغ خبر گذاری ها رفتم، راست بود.خبر شوکه کننده ای بود. من به او حس چندانی نداشتم، بخاطر اینکه چندان نمیشناختمش. اما اینکه مرد مطرحی اینچنین ناگهانی فوت کند،خب آدم شوکه میشود.

با تمام این اوصاف درگذشت ایشان را تسلیت میگویم.

بخش لینک های خوب

وبلاگم یه بخش داره به اسم لینک های خوب. همون بخش پیوند های روزانه رو برداشتم اسمشو عوض کردم گذاشتم لینک های خوب. توی این قسمت من موزیک هایی که دوس دارم،ربات های تلگرامی، کلا چیزهایی که به دردتون بخوره رو میذارم. هر از چند گاهی یه نیم نگاهی بهش بندازین شاید چیزی به دردتون خورد. در کل سعی میکنم چیز های به درد بخوری رو بذارم. اگه پیشنهاد خاصی هم در این مورد دارید بگید. قربان شما!

اسطوره بچگی های من

یکی از اسطوره های من در کودکی این آقا بود. برادر واکاشی زوما! البته برادر واکی بایاشی هم در قلب من جا داشت ولی اینو خیلی بیشتر دوس داشتم.

واکاشی زوما

تعریف از خود نباشه ،بچه که بودم جزو بهترین دروازه بان های محل بودم. یعنی کلا یه رقیب داشتم که با هم کل کل داشتیم سر توپ  گرفتن، پنالتی گرفتن من خیلی بهتر از اون بود، ولی توی بازی رقابت تنگاتنگی با هم داشتیم. یادش بخیر، فوتبالیست ها نگاه میکردم، بعد  با کلی انرژی ناشی از جو این کارتون میرفتم فوتبال و برای دفاع از دروازه چه شیرجه های حماسی که نمیزدم. میدونید من چن تا شلوار پاره کردم سر همین شیرجه ها؟ حتی تو خونه هم تمرین دروازه بانی میکردم، همیشه زانوی همه شلوارام سوراخ میشد از بس که تو اتاق رو زانو میموندم برای شیرجه زدن!

یادش بخیر! چه دورانی بود، حالا که فکر میکنم مییبینم اون موقع برای اینکه یه دروازه بان خوب بشم چقدر تمرین میکردم. وقتی یادم میاد خنده م میگیره. ولی تلاش خودمو تحسین میکنم!

احوال کلی یک دل!

جمعه ها که شب میشوند حس میکنم کاری باید در طول روز انجام میدادم که انجامش نداده ام. دلم کوچک میشود، یا میگیرد یا هرچه، فقط میدانم حس لبریز شدن دارم و دلم میخواهد خالی شوم. چگونه میشود خالی شد؟ شما راهی را بلدید؟ راهی را بلدید که خود را خالی کنید و در عین حال کس دیگری را غمگین نکنید؟ درگیرش نکنید؟ در موقعیتی قرارش ندهید که فکر کند باید برایتان کاری بکند و شما را از این حال  و هوا در بیاورد؟

فکر نمیکنم بشود. آدم هایی که بشود با آنها درد و دل کرد خیلی کم شده اند. نه، آدم ها هستند، فقط نمیشود درد ودل کرد. هزار دلیل هم برای این نشدن وجود دارد. اصلا نمیشود خود را راضی کنی که با کسی درد و دل کنی. جوانی به سن و سال من میداند که هر کسی برای خودش گرفتاری ها دردهایی دارد و اصلا دلش نمیخواهد درد های دیگران را بشنود و خودش را درگیر دیگران کند.

خب حالا چه باید بکنیم؟

هیچ. باید آهی بکشی و چند کلمه ای بنویسی تا خالی شوی. هرچند نمیشود درد و دل کرد، اما میشود گفت که دردی هست، غمی هست، دلتنگی هست، آرزوهای خاک گرفته ای هست، زخم هایی هست. میشود همه اینها را به طور کلی به همه گفت. همین هم خودش غنیمت است.

دیگر چه میتوان کرد؟

میتوان یک دفتر را برداشت و سنگ صبور خود کرد. مدتی این کار را میکردم. حال روز آن روزهایم را به یاد ندارم. ولی گمان نمیکنم غم هایی که آن زمان داشتم به دردناکی غم های این روزها بوده باشد.

ته همه این حرف ها باید آهی بکشی و بگویی: بیخیال مرد. درست میشود. مرد که گله نمیکند. آه نمیکشد. غمباد نمیگیرد. مردی مثلا ! به خودت بیا. از همین حرف های مثلا متحول کننده که مجبوریم به خدمان بزنیم تا ادامه دهیم.

معرفی فیلم - پدرخوانده

یکی از فیلم ها فوق العاده ای که حتما باید دیده باشید فیلم پدرخوانده است. اگر ندیدینش یعنی دیگه هیچی! یعنی  اصا  دیگه حرف سینما و فیلم نزنید. این فیلم انقدر خوب و اصولی ساخته شده آدم از دیدنش بیش از اندازه لذت میبره. فیلم برداری فوق العاده، داستان جذاب  و غیر قابل پیش بینی، بازی های فوق العاده ای که بازیگرانش انجام دادن، مخصوصا مارلون براندو فقید و آلپاچینو جوان! واقعا فیلم یه شاهکاره، اجزای فیلم، از طراحی صحنه، نحوه تصویر برداری، دیالوگ ها، بازی ها و... توی سکانس های فیلم طوری کنار هم چیده  شدن که دقیقا همون چیزی که باید از اون سکانس بفهمید رو میفهمید. نحوه بازی ها، حرکات،فیلم برداری و کات های که کارگردان داده  به مخاطب فیلم اطلاعات میده و صحنه ها رو فقط از روی دیالوگ بازیگران درک نمیکنید.

گاد فادر

این فیلم رو فرانسیس فرود کاپولا ساخته و میشه گفت یکی از شاهکار های سینماییه، من واقعا از دیدن این فیلم لذت میبرم، و بیش از اندازه مشتاقم که این فیلم رو روی پرده ببینم، چون وقعا تماشای فیلم های سینمایی تو لپ تاپ و تلویزیون به آدم نمیچسبه.

داستان فیلم در مورد یک مافیای خانوادگیه. رییس این مافیا دون کرلئونه یا همون گادفادره که مارلون براندو نقشش رو بازی میکنه. دون کرلئونه آدم با صلابت و باهوشی به نظر میرسه و با  دسیپلینی که داره خوانواده خودش رو حفظ کرده. ماجرا از جایی شروع میشه که یه بابایی به دون کرلئونه پیشنهاد همکاری میده ولی اون رد میکنه. رد کردن این پیشنهاد تبعاتی برای خانواده کرلئونه داره که دوس ندارم همه رو الان تعریف کنم. شاید یکی باشه که فیلم رو هنوز ندیده باشه،مزه فیلم گرفته نشه بهتره. وقتی مایکل(آلپاچینو جوان)، پسر کوچیک خونواده وارد ماجرای اصلی فیلم میشه فیلم دوست داشتنی تر هم میشه.

پدر خوانده 2 و 3  هم ساخته شده که پیشنهاد میکنم اونا رو هم ببینید. اما به نظر من هیچ کودوم به قشنگی اولین فیلم نیست، هرچند قسمت های بعدی پدرخوانده هم شاهکارن ونباید از دستش بدین.

یادی از ایام نه چندان دور

دیشب احساس کردم که شاید هدر وبلاگم نیاز به عوض شدن داشته باشه، گفتم برم بین عکس های قدیمی بگردم شاید یه عکس خوب پیدا کنم برای وبلاگم. یه سری عکس ها رو دیدم که کلی خاطرات رو برام زنده کرد، عکس هایی که یه زمانی حس خوبی بهشون داشتم. نه اینکه این عکس ها عکس شخص خاصی باشه ها، نه، یه سری عکس ها بودن از زمانی که وبلاگ مینوشتم، یا اون زمانی که تب فیسبوک داغ  شده بود. خلاصه با دیدن یه سری عکس ها یه ایده هایی برای نوشتن به ذهنم رسید که ایشالا در مطالب آینده بیانشون خواهم کرد. اما هدر برای وبلاگ پیدا نکردم.

یادتونه اون زمانی که فیسبوک رو بورس بود ؟ چقدر عمر ما پای فسبوک گذاشتیم :). ترم پایینی که بودیم موقع امتحانات فیسبوک رو دی اکتیو میکردیم که  بشینیم درس بخویم. ترمای آخر کلا امتحانا شروع میشد فسبوک رفتنمون میگرفت، از صب تا شب فیسبوک چک میکردیم تازه فعال تر از همیشه هم بودیم!

معرفی فیلم - The Equalizer

خب، گفته بودم که قصد دارم بهتون فیلم هم معرفی کنم، تو این مطلب میخوام یه فیلم بهتون معرفی کنم که خیلی دوسش دارم.

ایکوالایزر

ایکولایزر!بیشترین چیزی که تو این فیلم دوست دارم بازی دنزل واشینگتونه. وقتی بازی این بازیگر رو توی فیلم american gangster  دیدم  عاشقش شدم و بعد از اون بازیش تو فیلم flight  که باعث شد بیشتر دوسش داشته باشم و وقتی بازیش رو تو فیلم equalizer  دیدم که دیگه دیوونه ش شدم. 

نقش اول این فیلم شخصیتی داره که به نظرم کسی نمیتونه دوسش نداشته باشه. مردی قدرتمند و در عین حال بسیار آروم و منظم، یکی که  شبا به یه کافه  میره و همراه خودش چای کیسه ای و قاشق و دسمتالش رو میبره، یه جای خاص میشینه و کتاب میخونه (تو این فیلم داره کتاب پیرمرد و دریا رو میخونه)، اون  روزا مثل یه شخص ساده کار میکنه و چهره بی حسی داره که هیچ چیز از باطنش رو به مردم نشون نمیده. یه اتفاق باعث میشه که اون از قدرتش استفاده کنه و جواب ظلمی رو بده و یه جورایی عدالت رو برقرار کنه.

دوست ندارم زیاد از داستان فیلم بگم، در مورد کارگردان و نویسنده و فیلم بردار و از این حرفا هم اعصابم نمیکشه حرف بزنم، این جور حرفا واسه یه جاهای دیگه است. اینجا وبلاگ شخصی منه و فقط میخوام بدونید که چقدر این فیلم رو دوس دارم و پیشنهاد میکنم اگه اهل فیلم دیدن هستد حتما ببینید.

اونایی که فیلم بازن میدونن، یه سری فیلم ها هستن که  آدم هی دوست داره پلی کنه و یه جاهایی از فیلم رو ببینه. این فیلم برای من از اون دسته فیلم هاست. بازی دنزل واشنگتون رو دوس دارم چون تو فیلم هایی که ازش دیدم چهره ای آروم و بی حس اما باطنی عمیق و پر احساس و باهوش داشته و اینا دقیقا همون چیزاییه که من خیلی دوس دارم.

معرفی کتاب - پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی

چن وقت بود میخواستم معرفی کتاب رو هم تو وبلاگم شروع کنم و هر از چند گاهی یه کتابی که خوندم رو بهتون معرفی کنم شاید یکی خوشش اومد و رفت خوند. در مورد فیلمم همچین برنامه ای دارم. اما نمیدونم چرا تنبلی میکنم. یعنی یه خورده وقت برای وب نویسی شخصی کمه شاید بخاطر همونه، بگذریم.

در مورد کتاب دوستی یه جرقه ای در ما ایجاد کرد و گفتم تا داغم سریع برم یه کتابی رو مختصر و مفید معرفی کنم. رفتم لای کتابام یچی پیدا کنم دیدم کتاب "پیرمرد و دریا" اثر ارنست همینگوی دم دسته. برداشتم یه عکس ازش گرفتم و گفتم همین خوبه.

کتاب پیرمرد و دریا

ترجمه ای که من دارم از خانم نازی عظیما است. شما حالا ترجمه دیگه ای هم پیدا کردید بخرید. ترجمه ایشون همچینم شاخ نبود. کلا پیشنهاد میکنم کتاب هایی رو تهیه کنید  که چاپشون قدیمی تره. (حالا دیگه!)

اما این کتاب، یه رمان کوتاه،به زبانی ساده و روان که خواننده میتونه تو ذهنش تصور کنه ودر نتیجه باورش کنه. این رمان رو ارنست همینگوی نوشته. اونایی که به قصه خوانی علاقه دارند حتما اسم این نویسنده مشهور رو شنیدن. اگه هم تا حالا اسمش رو نشنیدید یه گوگل کنید و در موردش بیشتر بخونید.

رمان پیرمرد و دریا اونقدر خوب بود که همینگوی بخاطرش جایزه نوبل ادبیات گرفت و  جود تایلور  از روی این داستان یه فیلم به همین اسم درست کرد. دوست ندارم در مورد داستان کتاب زیاد براتون توضیح بدم. اما یه جوری یه کوچولو توضیح میدم که فقط کنجکاو بشین و برید این کتابه رو بخونید.

یه پیرمرد ماهیگری مدت زیادیه که هیچی از دریا صید نکرده. یعنی هی میره دریا و میاد ولی از بدشانسیش ماهی ها حتی از کنار طعمه ش هم رد نمیشن. پیرمرد یه شاگردی داره که میخواست ازش ماهی گیری یاد بگیره. با تمام این بدشانسی شاگردش ازش دل نمیکنه و همیشه بهش سر میزنه. بعد از 84 روز پیرمرد احساس میکنه که بدشانسیش تموم شده و برای صید دل به دریا میزنه...

تازه داستان از دریا رفتن پیرمرد شروع میشه. اگه داستان رو نخوندین و پیش خودتون میگید خب معلومه تهش چی میشه باید بگم که در طول خوندن رمان هی نظرتون عوض خواهد شد تا آخر داستان بفهمید واقعا چی شد.

اما خب در بیشتر داستان ها مهم نیست که آخرش چی میشه! همه شروع ها یه پایانی دارند، یا خوب یا بد(یا باز) بالاخره تهش یه چیزی میشه، مهم نیست تهش چی میشه، واقعیت که نیست، داستانه، مهم ترین چیز تو خوندن داستان مسیر رسیدن به پایان داستانه و به نظرم کتاب پیرمرد و دریا بهترین کتابیه که میتونید بخونید و اون مسیری که پیرمرد برای رسیدن به آخر داستان طی کرد رو بفهمید و درکش کنید و از همه مهم تر یاد بگیرید.

یاد میگیرید اون چیزی که هستید باشید، مهم نیست چه اتفاقی بیوفته!

از کتاب نخواندن رنج میبرم!

از اینکه چند وقته درست و درمون کتاب نخوندم روحم در عذابه. حقیقتش از بعد سربازی چندان دیگه دل و دماغ کتاب خوندن نداشتم. یعنی هوسش بودا اما به خودم میگفتم بخونم که چی بشه؟ این همه کتاب خوندم اما الان به درد چی خوره؟ میدونم،طرز فکر مزخرفیه. اما دوست داشتم یه شغل درست و حسابی داشتم و وقت های آزادم رو مینشستم و با خیال راحت کتاب میخوندم. تو این موقعیت با این همه فکرا و نگرانی هایی که تو سرمه واقعا مغزم به کتاب خوندن نمیکشه، کتابم اگه بخونم فکر نمیکنم چی ازش حالیم بشه.

یادش بخیر. سرباز که بودم بیشترِ وقت نگهبانیم رو به کتاب خوندن میگذروندم، نمیدونم چند جلد کتاب خوندم، اما کتابای زیادی با موضوع های متنوع خوندم، واقعا از اون زمان ها لذت میبردم. حتی تو بیشتر زمان های استراحت هم کتاب دستم بود و کتاب میخوندم. تمام سعیمو میکردم وقتم تلف نشه و حداقل یه چیزی تو این مدت عمری که باید بیخود بگذره یاد بگیرم. الان که تقریبا یه سالی میشه که سربازیم تموم شده، به این فکر میکنم زندگیم تو اون مدت مفید تر بود، یعنی اون کتاب خوندنه باعث میشد حس نکنم که خیلی تباهم.

این چند وقته که کتاب نمیخونم انگار مغزم هنگه، انگار یه چیزی کمه. اما همین که میام وقتمو بذارم برای کتاب به خودم میگم این کتابه الان به چه درد تو میخوره. تا این حد سطحی نگری رو تو خودم سراغ ندارم. امشب یه مطلبی رو یه جا دیدم نوشته بود، شما نیازی به کتاب خواندن ندارید، مگر برای پیشرفت کردن. یا یه چیزی تو همین مایه ها. 

باید یه تایمی رو به کتاب خوندن اختصاص بدم. اینجوری نمیشه! به شما هم پیشنهاد میکنم کتاب خوندن رو از زندگیتون حذف نکنید.

با کیفیت بنویسیم

اول از همه باید بگم این یکی دو روز که ننوشتنم هیچ ربطی به این مطلب نداره. یک سرما خوردگی نصف و نیمه ای بلای جان ما شده بود و از اونجایی که من هنگام سرماخوردگی اعصاب خودمم ندارم حال و حوصله نوشتن  نداشتم. ولی در کل میخواستم یه مطلبی رو عرض کنم در رابطه با نوشتن.

به نظر من در بیشتر مواقع کیفیت از کمیت خیلی مهم تره، یکی از جاهایی که به نظرم کیفیت خیلی مهمه،در امر نوشتنه، اقا شما که تو وبلاگ شخصی خودت مینویسی نیازی نیست حتما حتما روزی فلان قدر پست ارسال کنی. یارو حرف نداره بزنه میاد یه پست میده توش نوشته "هار هار هار" بعد بهشم بگی زهر مار میگه حرف من مفهومی بود. تو نمیفهمی!

به نظرم تو خیلی از مجله ها یه سری نویسنده هم باید داشته باشن که اینا عشقی بنویسن. آخه میدونید چیه؟ آدم عشقی که مینویسه خیلی خوب مینویسه، مثلا یهو عشق میکنید در مورد یه موضوعی یه مطلبی بنویسید, مطمئن باشید نوشته تون از مطلبی که از سر اجبار و صرفا جهت خالی نبودن عریضه نوشتید خیلی بهتر خواهد بود. سعی کنید حد المقدور در امر نویسندگی کیفیت رو قربانی کمیت نکنید. ایشلا که همه مون با هم رستگار بشیم.

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۷ ۸ ۹
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp

#یکی از نویسندگان سایت مجله سخت افزار هستم :
http://www.sakhtafzarmag.com
Designed By Erfan Powered by Bayan