وبلاگ نوشت های محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

کتاب گران است، گران

دم ظهر رفته بودم بانک، گفتم یه سر برم ببینم مجله داستان خرداد اومده. البته ۹۹ درصد میدونستم که هنوز نیومده، همینجوری از سر بیکاری رفتم. حالا اون که نیومده بود هیچی، داشتم به این فکر میکردم دو سری قبلی که این مجله رو خریدم از قیمت حدود ۸ تومن قیمتش رسیده به ۱۲ تومن. یعنی ۵۰ درصد افزایش قیمت. البته دم عید گفته بودن اسفند و فروردین رو یکی میکنن، مجله کمی قطور تر شده بود پس طبیعی بود که قیمتش از ۸ بشه ۱۲. ولی اردیبهشت که قطرش معمولی بود باز همون ۱۲ تومن شده بود. خرداد رو باید دید که چقدر شده، هنوز نخریدم.
بعدش یه کار دیگه داشتم انجام دادم گفتم برم یه سر کتاب فروشی فرازمند یه نگاهی به کتاب ها بندازم. تو کتاب فروشی انقدر گرم بود که آدم بخار پز میشد. (ما تو گیلان به علت رطوبت هوا معمولا بخار پز میشیم، بقیه پخت ها اینجا کمتره). مدت مدیدی هست که دوست دارم کتاب بینوایان رو بخرم و بخونم، یه دو جلدی دیدم برای نشر هرمس بود، چون سلفون کشیده بود و قیمتش رو روی جلد پیدا نکردم از خانم فروشنده ای که اونجا بود پرسیدم قیمت این دو جلدی چنده؟ فرمودن ۱۴۰ هزار تومن!! برای من که ۱۴۰ تومن اصلا معقول به نظر نرسید. واقعا چرا ۱۴۰ تومن؟ نمیدونم این قیمت گذاری ها دقیقا از چه سیاستی پیروی میکنه. کاغذ گرونه؟ نشر چشمه کتاب میخری، معلوم نیست کاغذش از این کاغذ کاهی هاست چیه، من در موردش تحقیق نکردم اگه کسی میدونه بهم بگه ، به هر حال قیمت کتاباش همون قیمت کاغذ معمولیه(از این سفیدا) . ناشر یا نویسنده میخوان با یه کتاب  میلیاردر بشن؟  نمیدونم واقعا، باید یه تحقیقی بکنم که دقیقا از روی چی قیمت کتاب ها رو تعیین میکنن. کتاب n صفحه ای هر نشری با نشر دیگه قیمتش فرق میکنه. 
چه کمکی ، چه امتیازی در نظر گرفته شده که مردم به سمت کتاب و کتاب خوانی رو بیارن؟ با گرون کردن کاغذ و کتاب میخوان این کار رو بکنن؟ به هر حال راه های جایگزین دیگه ای برای کتاب خریدن هست، من همیشه چیزی برای خوندن پیدا میکنم، فقط منظورم اینه که چرا کتاب هم داره میره هم ردیف کالاهای لوکس و لاکچری؟ چند وقت دیگه حتما بینوایان با آپشن تغییر رنگ جلد و باند خربزه ای در میاد قیمت یه میلیون تومن برای اونهایی که دوست دارن کتاب های لاکچری بخونن.
من همیشه از قیمت کتاب ها ناراضی بودم، همیشه قیمت کتاب ها چند قدم از جیبم جلوتر بود. حالا کاری به اینکه چی چاپ میشه، چی چاپ نمیشه، و چقدر از کتاب رو سانسور میکنن نداریم. متاسفانه اعتراضی هم در این زمینه انجام نمیشه. الان یکی میاد میگه واقعا الان مشکل کشور ما قیمت کتابه؟

ساعتی در 1984 جورج اورول

کتاب نوزده هشتاد و چهار یا همون 1984 جورج اورول رو که میخوندم به یه جایی رسیدم که وینستون و جولیا توسط پلیس دستگیر میشن. ساعتی که توی اتاقی که در اون بودن وجود داشت 12 ساعت رو فقط نشون میداد در حالی که ساعت های جدید همه 24 ساعت رو نشون میدادن. وقتی که اونها رو دستگیر کردن تازه از خواب بیدار شده بودن، دقیق یادم نیست ساعت توی اتاق چه عددی رو نشون میداد،5،6،7   اما نور آفتاب طوری بود که معلوم نبود صبحه یا غروب، معلوم نبود که اونها چقدر خوابیدن. وقتی که دستگیرشون کردن، وینستون نمیدونست که وقتی دستگیرش کردن صبح بوده یا غروب.

حس عجیبیه، اینکه این سوال تو ذهنت باشه ولی نتونی بفهمی.  بعدش اونو تو یه اتاقی زندانی کردن که هیچ پنجره ای نداشت و یه نور یکنواخت همیشه در اون روشن بود و هرگز خاموش نمیشد.وینستون هرگز نمیفهمه که وقتی دستگیرش کردن صبح بود یا غروب و همه ش بخاطر اون ساعت لعنتی بود.

شوریدگان

به جرئت میتونم از فیلم " انجمن شاعران مرده" به عنوان یکی از بهترین فیلم هایی که تا حالا دید نام ببرم. این فیلم به کارگردانی پیتر ویر و بازی فوق العاده زیبای مرحوم رابین ویلیامز ساخته شده. از جذابیت فیلم میتونم بگم، از فیلم نامه ی خوبش، بازی ها ی خوبش، و... اما اینا یه چیزای کلیشه ایه. دوست ندارم در مورد این چیزا صحبت کنم.
جذابیت فیلم به داستانش بود. به تفکری که در اون حکم فرما بود و به مفهومی که میخواست بیان کنه.حتما شما هم مثل من زیادی این جمله رو شنیدید، "دم را غنیمت شمار" به نظرم این فیلم به زیبا ترین شکل ممکن این موضوع رو بیان میکنه.
خیلی دیر این فیلم رو دیدم، و به کسایی که خیلی قبل تر از من این فیلم رو دیدن حسادت میکنم. فیلم سال 1989 ساخته شده اونوقت من در انتهای سال 2017 این فیلم رو دیدم. اونم درست در زمانی که اساسی ترین تصمیم های زندگیم رو گرفتم و حالا اگه بخوام تغییرشون بدم کلی برام هزینه داره. البته نمیشه گفت از تصمیم هایی که گرفتم پشیمونم، ولی شاید اگه این فیلم رو میدیدم، و کسی بود که از من حمایت کنه ، میتونستم تصمیم های بهتری بگیرم برای زندگیم.
میدونید،نمیخوام بگم این فیلم میتونه زندگی آدم ها رو تغییر بده، اما مفهوم و فکری که در اون هست، و اون چیزی که میخواد بیان کنه، حتما میتونه زندگی رو برای یه جوون خیلی بهتر کنه.
قبلا یکی از دوستام در مورد این فیلم یه پست تو اینستاگرام گذاشته بود، به نظرم فیلم جالبی اومد. دلم خواست ببینمش، اما ندیدم. چون فیلم رو نداشتم تنبلیم میومد دانلودش کنم. اما زندگینامه استیو جابز رو که میخوندم، یه جایی از کتاب در مورد این فیلم نوشته بود، اینکه یه جمله از دیالوگ این فیلم رو برای ساختن آگهی تبلیغاتی شرکت اپل استفاده کرده بودن، اینجا بود که گفتم حتما باید این فیلم رو ببینم.
تو زندگی نامه جابز چیزی در مورد شوریدگان نوشته بود. کتاب اینجوری شروع میشه" آنهایی که آنقدر دیوانه (شوریده) هستند که فکر میکنند میتوانند دنیا را تغییر دهند، همان هایی هستتد که به راستی دنیا را تغییر میدهند". این جملات واقعا زیبا هستند و قابل تامل. من زیاد اهل ای کاش گفتن نیستم، اما میخوام بگم کاش یه روزی بتونم عضوی از شوریدگان عالم باشم. همون هایی که فکر میکنند میشه یه کار بزرگ انجام داد.

گوهر مراد - حکایت یک کتاب

بچه که بودم عاشق کتاب بودم.نمیدانم این عشق از کجا می آمد. اما کتاب حس خوبی به من میداد.درونشان دنبال چیزهای جدیدی بودم. پدرم یک قفسه کتاب داشت که بیشترش پر بود از کتاب های درسی اش، از شانس خوب من این قفسه ارزشمند در اتاقی که به اسم من بود قرار داشت.با زور و بدختی از قفسه فلزی بالا میرفتم تا به کتاب هایی که در طبقات بالا تر بود دست پیدا کنم. آن موقع سوادم به کتاب خواندن نمیکشید، اما یک سری کتاب ها را خیلی دوست داشتم، از جلدشان خوشم می آمد، مثلا کتاب های قطور را بیشتر میپسندیدم، شاید آن موقع فکر میکردم که کتاب های قطور تر چیزهای بیشتر به آدم یاد میدهند. در میان آن کتاب ها یک کتاب بود به اسم گوهر مراد، از حکیم عبد الرزاق لاهیجی، قطور ترین کتاب قفسه کتاب های دوست داشتنی مان بود،نمیدانم آن کتاب از کجا آمده بود چه ربطی به خانه ما داشت، اما همیشه آرزو داشتم  یک روز آنقدر سواد پیدا کنم که بتوانم آن کتاب را بخوانم و کلماتش را متوجه شوم. حتی از دختر عمه ام که وقتی بچه بودم فکر میکردم خیلی چیز ها را میداند خواسته بودم ببینید این کتاب درمورد چه چیزی نوشته است. اما توضیح زیادی گیرم نیامده بود. یک سری نمودار ها اسطرلاب و این چیزها درون کتاب بود که مرا متحیر میکرد.

وقتی از خانه قبلیمان به خانه جدید تری رفتیم، آن قفسه کتاب ها جمع شد، یک سری کتاب ها را همان جا تو انبار گذاشتیم و یک سری کتاب ها را با خودمان  آوردیم، من کتاب گوهر مراد را پیش از همه کتاب ها برداشته بودم. سالها گذشت و من سوادم آنقدر شد که کتاب های متنوعی را بخوانم. آخرش هم به این نتیجه رسیدم که این کتاب به این آسانی خواندنی نیست. کتابی بود فلسفی که با ادبیاتی بسیار غنی نوشته شده بود،آنقدر غنی که هرچه سعی کردم فقط در حد چند جمله توانستنم بفهمم چه نوشته است. آنقدر کلمات برایم نامفهوم بودند و گنگ که کلا بی خیالش شدم؛ اما خب آن علاقه به کتاب همچنان در من هست. نمیدانم چه شد که امشب یاد آن کتاب برایم زنده شد و گفتم چند کلمه ای در موردش بنویسم. علاقه ام به کتاب را مدیون آن قفسه کتاب های پدرم هستم، و دلم میخواهد وقتی بچه ام به دنیا آمد قفسه ای پر از کتاب های ارزشمند برایش آماده کرده باشم.قفسه ای به مراتب بهتر و بزرگتر از قفسه کتاب های پدرم. 

معرفی کتاب - پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی

چن وقت بود میخواستم معرفی کتاب رو هم تو وبلاگم شروع کنم و هر از چند گاهی یه کتابی که خوندم رو بهتون معرفی کنم شاید یکی خوشش اومد و رفت خوند. در مورد فیلمم همچین برنامه ای دارم. اما نمیدونم چرا تنبلی میکنم. یعنی یه خورده وقت برای وب نویسی شخصی کمه شاید بخاطر همونه، بگذریم.

در مورد کتاب دوستی یه جرقه ای در ما ایجاد کرد و گفتم تا داغم سریع برم یه کتابی رو مختصر و مفید معرفی کنم. رفتم لای کتابام یچی پیدا کنم دیدم کتاب "پیرمرد و دریا" اثر ارنست همینگوی دم دسته. برداشتم یه عکس ازش گرفتم و گفتم همین خوبه.

کتاب پیرمرد و دریا

ترجمه ای که من دارم از خانم نازی عظیما است. شما حالا ترجمه دیگه ای هم پیدا کردید بخرید. ترجمه ایشون همچینم شاخ نبود. کلا پیشنهاد میکنم کتاب هایی رو تهیه کنید  که چاپشون قدیمی تره. (حالا دیگه!)

اما این کتاب، یه رمان کوتاه،به زبانی ساده و روان که خواننده میتونه تو ذهنش تصور کنه ودر نتیجه باورش کنه. این رمان رو ارنست همینگوی نوشته. اونایی که به قصه خوانی علاقه دارند حتما اسم این نویسنده مشهور رو شنیدن. اگه هم تا حالا اسمش رو نشنیدید یه گوگل کنید و در موردش بیشتر بخونید.

رمان پیرمرد و دریا اونقدر خوب بود که همینگوی بخاطرش جایزه نوبل ادبیات گرفت و  جود تایلور  از روی این داستان یه فیلم به همین اسم درست کرد. دوست ندارم در مورد داستان کتاب زیاد براتون توضیح بدم. اما یه جوری یه کوچولو توضیح میدم که فقط کنجکاو بشین و برید این کتابه رو بخونید.

یه پیرمرد ماهیگری مدت زیادیه که هیچی از دریا صید نکرده. یعنی هی میره دریا و میاد ولی از بدشانسیش ماهی ها حتی از کنار طعمه ش هم رد نمیشن. پیرمرد یه شاگردی داره که میخواست ازش ماهی گیری یاد بگیره. با تمام این بدشانسی شاگردش ازش دل نمیکنه و همیشه بهش سر میزنه. بعد از 84 روز پیرمرد احساس میکنه که بدشانسیش تموم شده و برای صید دل به دریا میزنه...

تازه داستان از دریا رفتن پیرمرد شروع میشه. اگه داستان رو نخوندین و پیش خودتون میگید خب معلومه تهش چی میشه باید بگم که در طول خوندن رمان هی نظرتون عوض خواهد شد تا آخر داستان بفهمید واقعا چی شد.

اما خب در بیشتر داستان ها مهم نیست که آخرش چی میشه! همه شروع ها یه پایانی دارند، یا خوب یا بد(یا باز) بالاخره تهش یه چیزی میشه، مهم نیست تهش چی میشه، واقعیت که نیست، داستانه، مهم ترین چیز تو خوندن داستان مسیر رسیدن به پایان داستانه و به نظرم کتاب پیرمرد و دریا بهترین کتابیه که میتونید بخونید و اون مسیری که پیرمرد برای رسیدن به آخر داستان طی کرد رو بفهمید و درکش کنید و از همه مهم تر یاد بگیرید.

یاد میگیرید اون چیزی که هستید باشید، مهم نیست چه اتفاقی بیوفته!

از کتاب نخواندن رنج میبرم!

از اینکه چند وقته درست و درمون کتاب نخوندم روحم در عذابه. حقیقتش از بعد سربازی چندان دیگه دل و دماغ کتاب خوندن نداشتم. یعنی هوسش بودا اما به خودم میگفتم بخونم که چی بشه؟ این همه کتاب خوندم اما الان به درد چی خوره؟ میدونم،طرز فکر مزخرفیه. اما دوست داشتم یه شغل درست و حسابی داشتم و وقت های آزادم رو مینشستم و با خیال راحت کتاب میخوندم. تو این موقعیت با این همه فکرا و نگرانی هایی که تو سرمه واقعا مغزم به کتاب خوندن نمیکشه، کتابم اگه بخونم فکر نمیکنم چی ازش حالیم بشه.

یادش بخیر. سرباز که بودم بیشترِ وقت نگهبانیم رو به کتاب خوندن میگذروندم، نمیدونم چند جلد کتاب خوندم، اما کتابای زیادی با موضوع های متنوع خوندم، واقعا از اون زمان ها لذت میبردم. حتی تو بیشتر زمان های استراحت هم کتاب دستم بود و کتاب میخوندم. تمام سعیمو میکردم وقتم تلف نشه و حداقل یه چیزی تو این مدت عمری که باید بیخود بگذره یاد بگیرم. الان که تقریبا یه سالی میشه که سربازیم تموم شده، به این فکر میکنم زندگیم تو اون مدت مفید تر بود، یعنی اون کتاب خوندنه باعث میشد حس نکنم که خیلی تباهم.

این چند وقته که کتاب نمیخونم انگار مغزم هنگه، انگار یه چیزی کمه. اما همین که میام وقتمو بذارم برای کتاب به خودم میگم این کتابه الان به چه درد تو میخوره. تا این حد سطحی نگری رو تو خودم سراغ ندارم. امشب یه مطلبی رو یه جا دیدم نوشته بود، شما نیازی به کتاب خواندن ندارید، مگر برای پیشرفت کردن. یا یه چیزی تو همین مایه ها. 

باید یه تایمی رو به کتاب خوندن اختصاص بدم. اینجوری نمیشه! به شما هم پیشنهاد میکنم کتاب خوندن رو از زندگیتون حذف نکنید.

#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan