وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

احوال کلی یک دل!

جمعه ها که شب میشوند حس میکنم کاری باید در طول روز انجام میدادم که انجامش نداده ام. دلم کوچک میشود، یا میگیرد یا هرچه، فقط میدانم حس لبریز شدن دارم و دلم میخواهد خالی شوم. چگونه میشود خالی شد؟ شما راهی را بلدید؟ راهی را بلدید که خود را خالی کنید و در عین حال کس دیگری را غمگین نکنید؟ درگیرش نکنید؟ در موقعیتی قرارش ندهید که فکر کند باید برایتان کاری بکند و شما را از این حال  و هوا در بیاورد؟

فکر نمیکنم بشود. آدم هایی که بشود با آنها درد و دل کرد خیلی کم شده اند. نه، آدم ها هستند، فقط نمیشود درد ودل کرد. هزار دلیل هم برای این نشدن وجود دارد. اصلا نمیشود خود را راضی کنی که با کسی درد و دل کنی. جوانی به سن و سال من میداند که هر کسی برای خودش گرفتاری ها دردهایی دارد و اصلا دلش نمیخواهد درد های دیگران را بشنود و خودش را درگیر دیگران کند.

خب حالا چه باید بکنیم؟

هیچ. باید آهی بکشی و چند کلمه ای بنویسی تا خالی شوی. هرچند نمیشود درد و دل کرد، اما میشود گفت که دردی هست، غمی هست، دلتنگی هست، آرزوهای خاک گرفته ای هست، زخم هایی هست. میشود همه اینها را به طور کلی به همه گفت. همین هم خودش غنیمت است.

دیگر چه میتوان کرد؟

میتوان یک دفتر را برداشت و سنگ صبور خود کرد. مدتی این کار را میکردم. حال روز آن روزهایم را به یاد ندارم. ولی گمان نمیکنم غم هایی که آن زمان داشتم به دردناکی غم های این روزها بوده باشد.

ته همه این حرف ها باید آهی بکشی و بگویی: بیخیال مرد. درست میشود. مرد که گله نمیکند. آه نمیکشد. غمباد نمیگیرد. مردی مثلا ! به خودت بیا. از همین حرف های مثلا متحول کننده که مجبوریم به خدمان بزنیم تا ادامه دهیم.

من هم دیگر خودم را دوست نداشتم

چه تعبیر شاعرانه ای از بیماری اش داشت، گفت:

عاشقش بودم! هر چیزی که او دوست داشت را دوست میداشتم و هرچیزی که از آن بدش می آمد باعث تنفرم میشد. نمیتوانستم کاری اش بکنم، دست خودم نبود. نمیشد چیزی باشد که او دوستش داشته باشد و من دوستش نداشته باشم، حتی اگر چیزی را دوست داشت که من قبلا دوستش نداشتم به خودم میگفتم جور دیگری نگاهش کن، خلاصه یک قدرتی این میان بود که باعث میشد من نظرم عوض شود. 

عطری که دوست داشت را همیشه میزدم، لباسی که دوست داشت را میپوشیدم، جاهایی که دوست داشت میرفتم، حتی مدل موهایم را هم عوض کرده بودم و آنطور که او دوست داشت شانه اش میکردم. وقتی که گفت  دوستم دارد خودم را دوست داشتم، مراقب خودم بودم، به خودم میرسیدم! همه چیز خوب بود، زمان را نمیفهمیدم، حالم خوب بود، شما که عاشق نشده اید نمیدانید حال خوب یعنی چه!

پس چرا به این روز افتادی؟!!

نمیدانم چه اتفاقی افتاد، فقط یاد می آید بعد از مدتی گفت دوستم ندارد. من هم دیگر خودم را دوست نداشتم.

 

 از سری توهمات عاشقانه همان ذهن مریض!!

#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan