وبلاگ نوشت های محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

زیباتر تموم شد

برای نوشتن سوژه لازمه. گفتم برای بیشتر نوشتن در مورد کتاب یا فیلم هایی که میخونم و میبینم بنویسم. شاید به درد کسی خورد.امروز خوندن کتاب زیباتر تموم شد .  بالاخره یه جایی از رمان هومن و صبا که داشتن وسط خیابون همو میبوسیدن و احتمالا فرانسوی هم میبوسیدن توسط گشت امنیت اخلاقی دستگیر و روانه بازداشتگاه میشن. اینجا رو میشد گفت ایران خودمونه. رمان در مورد عشق بود شاید. یا در مورد روابط انسانی. در مورد پسری که دوبار عاشق میشه و هر دوبار هم با شکست مواجه میشه. اولش عاشق گلسا و بعدش عاشق صبا خواهر گلسا. نویسنده که دانای کل بوده میگه صبا تکرار گلسا نبود. صبا خودش بود و برای هومن یه عشق جدید بود. اما خواننده میتونه اینو باور کنه؟ 

یه جاهایی از رمان دوست داشتنی بود. یه حرف هایی رو خوب میشد درک کرد. اما راستیتش در طول خوندن رمان همش این عبارت تو ذهنم تکرار میشد. "فیلم فارسی"، فیلم فارسی یه اصطلاحیه که منتقدا در مورد فیلم های آبکی ایرانی و بیشتر قبل انقلاب به کار میبرن. یه چیزی شبیه مطبوعات زرد.  شاید بی رحمی باشه که "زیباتر" رو جزو رمان های زرد دسته بندی کنم. اگه زرد هم نباشه  میشه گفت لب مرزه. البته این نظر شخصی منه. شاید من زیادی دنبال کامل بودن چیزهام. نمیدونم.

نویسنده ادبیات میدونسته؟ اگه میدونسته با این ابزار قدرتمند چه هدفی رو دنبال کرده؟ انتقال فلسفه ی خودش؟ خلق دنیایی قشنگ تر ؟ توصیف هدیه ای به نام عشق و بیان زیبایی اون به شیوه ی خودش؟ گزارش یک سری اتفاقات واقعی؟ یا صرفا انتشار یک قصه ؟ دوست دارم بدونم چه هدفی داشته. 

هشدار: خطر اسپویل رمان در ادامه مطلب وجود دارد.

پسری که عاشق دختری به اسم گلسا میشه؛ اونم در یک نگاه. گلسا طی اتفاقاتی ترکش میکنه و میره خارج. حال پسر خیلی بد میشه. کارش به روانپزشک میکشه. بعد با دختری به اسم الناز میریزن رو هم. بعد  وسط بیابون در یک حرکت انتحاری الناز رو ول میکنه میره سمت صبا خواهر گلسا. بعدش عاشق صبا میشه و صبا هم طی اتفاقاتی میره خارج. و در انتها پسر قصه ی ما به تنهایی رو میاره و زندگی خودشو میکنه. 

از ادبیات خوب و دلچسبی برای گسترش دادن این طرح داستانی استفاده شده، رمان روان خونده میشه.اما هنوز هدف اصلی نویسنده برام روشن نیست.این که واقعا این داستان چه چیزی رو میخواد بیان کنه. اگه هم هدفی داشته من در خودآگاهم متوجه ش نشده م. البته منظورم از هدف یه هدف بزرگ و ارزشمنده نه اینکه یکی بیاد بگه روایت عشق نافرجام و اینا نه.  یه هدف بزرگ یه فلسفه درست درمون منظورمه. 

توقع زیادی دارم ، نمیدونم چرا؟ از خوندن کتاب لذت بردم  یا نه؟ خوب بود بد نبود. وسلام!

احوال کلی یک دل!

جمعه ها که شب میشوند حس میکنم کاری باید در طول روز انجام میدادم که انجامش نداده ام. دلم کوچک میشود، یا میگیرد یا هرچه، فقط میدانم حس لبریز شدن دارم و دلم میخواهد خالی شوم. چگونه میشود خالی شد؟ شما راهی را بلدید؟ راهی را بلدید که خود را خالی کنید و در عین حال کس دیگری را غمگین نکنید؟ درگیرش نکنید؟ در موقعیتی قرارش ندهید که فکر کند باید برایتان کاری بکند و شما را از این حال  و هوا در بیاورد؟

فکر نمیکنم بشود. آدم هایی که بشود با آنها درد و دل کرد خیلی کم شده اند. نه، آدم ها هستند، فقط نمیشود درد ودل کرد. هزار دلیل هم برای این نشدن وجود دارد. اصلا نمیشود خود را راضی کنی که با کسی درد و دل کنی. جوانی به سن و سال من میداند که هر کسی برای خودش گرفتاری ها دردهایی دارد و اصلا دلش نمیخواهد درد های دیگران را بشنود و خودش را درگیر دیگران کند.

خب حالا چه باید بکنیم؟

هیچ. باید آهی بکشی و چند کلمه ای بنویسی تا خالی شوی. هرچند نمیشود درد و دل کرد، اما میشود گفت که دردی هست، غمی هست، دلتنگی هست، آرزوهای خاک گرفته ای هست، زخم هایی هست. میشود همه اینها را به طور کلی به همه گفت. همین هم خودش غنیمت است.

دیگر چه میتوان کرد؟

میتوان یک دفتر را برداشت و سنگ صبور خود کرد. مدتی این کار را میکردم. حال روز آن روزهایم را به یاد ندارم. ولی گمان نمیکنم غم هایی که آن زمان داشتم به دردناکی غم های این روزها بوده باشد.

ته همه این حرف ها باید آهی بکشی و بگویی: بیخیال مرد. درست میشود. مرد که گله نمیکند. آه نمیکشد. غمباد نمیگیرد. مردی مثلا ! به خودت بیا. از همین حرف های مثلا متحول کننده که مجبوریم به خدمان بزنیم تا ادامه دهیم.

من هم دیگر خودم را دوست نداشتم

چه تعبیر شاعرانه ای از بیماری اش داشت، گفت:

عاشقش بودم! هر چیزی که او دوست داشت را دوست میداشتم و هرچیزی که از آن بدش می آمد باعث تنفرم میشد. نمیتوانستم کاری اش بکنم، دست خودم نبود. نمیشد چیزی باشد که او دوستش داشته باشد و من دوستش نداشته باشم، حتی اگر چیزی را دوست داشت که من قبلا دوستش نداشتم به خودم میگفتم جور دیگری نگاهش کن، خلاصه یک قدرتی این میان بود که باعث میشد من نظرم عوض شود. 

عطری که دوست داشت را همیشه میزدم، لباسی که دوست داشت را میپوشیدم، جاهایی که دوست داشت میرفتم، حتی مدل موهایم را هم عوض کرده بودم و آنطور که او دوست داشت شانه اش میکردم. وقتی که گفت  دوستم دارد خودم را دوست داشتم، مراقب خودم بودم، به خودم میرسیدم! همه چیز خوب بود، زمان را نمیفهمیدم، حالم خوب بود، شما که عاشق نشده اید نمیدانید حال خوب یعنی چه!

پس چرا به این روز افتادی؟!!

نمیدانم چه اتفاقی افتاد، فقط یاد می آید بعد از مدتی گفت دوستم ندارد. من هم دیگر خودم را دوست نداشتم.

 

 از سری توهمات عاشقانه همان ذهن مریض!!

#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan