وبلاگ نوشت های محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

خالی

سلام مرتضی، وبلاگ خوبم. نمیدونم چرا هر کاری میکنم باز ته دلم انگار خالیه مرتضی.شعر میخونم، بیرون میرم، فیلم میبینم،هرکاری میکنم باز انگار به اون ته دلم نمیشینه. میام اینجا یکم برات بنویسم بلکه یکم سبک شم. امشب میخواستم تو دفترم بنویسما، اما نمیدونم چرا اومدم اینجا. راستی  اسم دفترمو میخوام  بذارم خسرو، به نظرت چطوره مرتضی؟ از همین فیلمه که امروز دیدم گفتم اسم اونو بذارم خسرو، اصلا اسم همچین مهم نیستا، مهم اون صدا کردنه است، انگاری این صدا کردنه آدمو سبک میکنه مرتضی.

مرتضی، وقتی فهمیدم که بعضی آدما دوستای خیالی دارن منم دلم خواست، اما هیچ وقت نتونستم یه دوست خیالی رو حس کنم تو زندگیم. چیه این واقعیت ولمون نمیکنه مرتضی؟ بابا یکمم تو حال خودمون باشیم، تو خیالات خودمون باشیم بلکه حالمون خوب شد. دلم میخواست یه دوست خیالی داشتم که میتونستم باهاش حرف بزنم، اما همش با خودم حرف میزنم، نه بلند بلندا، درون خودم، انگاری دو نفرن که درون من همش با هم دعوا دارن، نمیدونم من کودومشونم!

میدونی به چی فکر میکنم مرتضی؟ به اینکه حتی رنگش هم مشکی بود، همونجوری بود همون شکلی همون فرمی. به اینکه بعضی وقتا آدم به یه جزییاتی دقت میکنه که شاید مسخره  به نظر بیان از دید بقیه ولی خب ناچیز ترین چیزها از نظر ما ممکنه برای دیگران یه چیز مهم و حیاتی باشه.  من رو کلمات، رو حرف ها، رو نگاه ها، روی جزییات خیلی کوچیک بعضی وقتا اونقدر حساسم و گیراییم قویه که گاهی واقعا اذیت میشم از این بابت. میدونی مرتضی، آدما هیچ وقت نمیفهمن درون تو چی میگذره، نمیفهمن چرا ساکتی، چرا زیاد حرف میزنی، چرا به یه جایی زیاد نگاه میکنی، شاید متوجه بشن و ازت بپرسن توام یه جوابی بدی، اما بعضی وقتا واقعا خودتم نمیدونی.

مرتضی امشبه رو دلم نگرفته، اما انگار خالیه، انگاری یه چیزی سر دلم سنگینی میکنه ولی زیرش خالیه، میخوام اون سنگینیه بریزه پایین و ته نشین شه ته دلم. میخوام اگه شادم شاد باشم، اگه غمگینم غمگین باشم، هرچی هستم همون باشم. اما این خالیه نمیذاره؛ شبیه یه چیز معلقه، یه سنگینی بلاتکلیفه.

زخم زبان

خداوند باید زدن یه سری حرف ها رو هم حرام اعلام میکرد. باید به بشر میگفت مراقب حرف زدنتون باشید و هر کلامی رو به زبون نیارید، چون زخم زبان میتونه از زخم جسمی هم دردناک تر باشه. البته نمیدونم، شاید اینا رو گفته باشه و بشر مثل همیشه نافرمانی کرده.

درکل خوبه که یه سری چیزها رو آدم نگه، یا حداقل یه سری چیزها رو اول مزه مزه کنه و ببینه چه معنی هایی میتونه داشته باشه  اونوقت به زبون بیاره. بعضی ها فکر میکنن چون خودشون پوست کلفتن و حرف روشون تاثیر نداره ، این اجازه رو دارن که هرچی خواستن بگن، چون دیگران هم باید پوست کلف باشن، یا اینکه پوست کلفت بشن!

کاش ما آدم ها بیشتر برای اخلاق و انسانیت وقت میذاشتیم.

از درونت برایم بگو!

با خودم فکر میکردم که چند سوایی میشود با کسی درد و دل نکرده ام. نگفته ام غمم چیست، دردم چیست، توی سرم چه میگذرد. کمی که بیشتر فکر کردم دیدم مدت زبادی است که هیچ کس از من نپرسیده است: محمد؟ بگویم جان. بگوید از درونت چه خبر؟ و اقعا بخواهد بداند درون من چه میگذرد.  حالم را که زیاد میپرسند، یا خیلی بخواهند اهمیت دهند میگویند خودت خوبی؟ من با یک "خوبم خدا رو شکر"، جمع و جورش میکنم و همین میشود احوال پرسی.

اصلا کسی وجود دارد که اصل حال دیگران، آنچه درونشان میگذرد برایش مهم باشد؟ گمان نمیکنم. به این بهانه که خودمان هزار جور گرفتاری داریم و چه کسی اعصابش میکشد به دیگران فکر کند؟ اوضاع احوال دوستانمان را دایورت میکنیم به نا کجا آباد. البته بی انصاف نباشم، دوران خدمت دوستی داشتم که وقتی با هم تنها میشدیم و صحبت میکردیم، میگفت: عاشوری، از درونت برایم بگو. از درونت چه خبر؟ من هم شروع میکردم به حرف زدن و فکر های توی سرم را برایش میگفتم. نمیدانم چرا، ولی انگار حس میکردم برایش مهم است، یا حد اقل اهمیت میدهد، بیشتر اوقات راه حلی نداشت، اما گوش میکرد، خوب گوش میکرد، خودش هم برایم درد و دل میکرد. از آن به بعد به یاد ندارم کسی را که بخواهد واقعا دردها و حرف های مرا بشنود. 

چه کسی چهره ناراحت و غمگین میخواهد؟ چه کسی تمایل دارد  بنشیند و دردها و حرف های من را بشنود. دل بزرگی میخواهد که هم دردهای خودت را درونش داشته باشی هم درد های دیگران را بشنوی. 

البته مهم نیست (چه میتوان گفت؟) درد ها و رنج ها انقدر زیاد شده اند که بر کسی نمیتوان خرده گرفت. سابق اینطور نبود، غم بود،درد بود، ولی کم بود. 

خسته ام! سر درد دارم. دلم سنگین است. یک خلسه، یک گنگی  موقت میخواهم، اینکه ندانم کجا هستم، چه میکنم، چه میخواهم بکنم!

احوال کلی یک دل!

جمعه ها که شب میشوند حس میکنم کاری باید در طول روز انجام میدادم که انجامش نداده ام. دلم کوچک میشود، یا میگیرد یا هرچه، فقط میدانم حس لبریز شدن دارم و دلم میخواهد خالی شوم. چگونه میشود خالی شد؟ شما راهی را بلدید؟ راهی را بلدید که خود را خالی کنید و در عین حال کس دیگری را غمگین نکنید؟ درگیرش نکنید؟ در موقعیتی قرارش ندهید که فکر کند باید برایتان کاری بکند و شما را از این حال  و هوا در بیاورد؟

فکر نمیکنم بشود. آدم هایی که بشود با آنها درد و دل کرد خیلی کم شده اند. نه، آدم ها هستند، فقط نمیشود درد ودل کرد. هزار دلیل هم برای این نشدن وجود دارد. اصلا نمیشود خود را راضی کنی که با کسی درد و دل کنی. جوانی به سن و سال من میداند که هر کسی برای خودش گرفتاری ها دردهایی دارد و اصلا دلش نمیخواهد درد های دیگران را بشنود و خودش را درگیر دیگران کند.

خب حالا چه باید بکنیم؟

هیچ. باید آهی بکشی و چند کلمه ای بنویسی تا خالی شوی. هرچند نمیشود درد و دل کرد، اما میشود گفت که دردی هست، غمی هست، دلتنگی هست، آرزوهای خاک گرفته ای هست، زخم هایی هست. میشود همه اینها را به طور کلی به همه گفت. همین هم خودش غنیمت است.

دیگر چه میتوان کرد؟

میتوان یک دفتر را برداشت و سنگ صبور خود کرد. مدتی این کار را میکردم. حال روز آن روزهایم را به یاد ندارم. ولی گمان نمیکنم غم هایی که آن زمان داشتم به دردناکی غم های این روزها بوده باشد.

ته همه این حرف ها باید آهی بکشی و بگویی: بیخیال مرد. درست میشود. مرد که گله نمیکند. آه نمیکشد. غمباد نمیگیرد. مردی مثلا ! به خودت بیا. از همین حرف های مثلا متحول کننده که مجبوریم به خدمان بزنیم تا ادامه دهیم.

#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan