وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

میخوام یکم بلند بلند فکر کنم:

خوب میشد اگه میدونستیم تو آینده چی قراره پیش بیاد؟ نه به نظرم مزخرف میشد. اگه همه چیزمون معلوم بود که دیگه زندگی کردن هیچ لذتی نداشت. تلاش کردن معنی نداشت. بی خیال. این که مشخصه نباید آینده مون معلوم باشه. فکرا میکنیا.

حال مامان بزرگ خوب شه. تحمل اضافه شدن به بار غصه هام  رو ندارم. چقدر پیری بده.

چرا هر کاری میکنم دست و دلم به کتاب خوندن نمیره؟ مگه قرار نبود بیشتر برای این کار وقت بذارم؟ خیلی تنبل شدم. اینجوری خودمو دوس ندارم.کارای مهم تری دارم! خب اون کارای مهم ترم انجام نمیدم و توشون تنبلی میکنم. انگیزه ندارم انگاری! آره انگیزه چیز خوبیه!

هوس فیلم دیدن کردم. اما استرس دارم. بهم نمیچسبه.  نگران حال مامان بزرگم. شب غمگینیه! کاش چیزی باشه که یکم بهم آرامش بده.

نوشتنم آرومم نکرد. پاشم یه کار دیگه بکنم. نمیدونم چی.

احوال کلی یک دل!

جمعه ها که شب میشوند حس میکنم کاری باید در طول روز انجام میدادم که انجامش نداده ام. دلم کوچک میشود، یا میگیرد یا هرچه، فقط میدانم حس لبریز شدن دارم و دلم میخواهد خالی شوم. چگونه میشود خالی شد؟ شما راهی را بلدید؟ راهی را بلدید که خود را خالی کنید و در عین حال کس دیگری را غمگین نکنید؟ درگیرش نکنید؟ در موقعیتی قرارش ندهید که فکر کند باید برایتان کاری بکند و شما را از این حال  و هوا در بیاورد؟

فکر نمیکنم بشود. آدم هایی که بشود با آنها درد و دل کرد خیلی کم شده اند. نه، آدم ها هستند، فقط نمیشود درد ودل کرد. هزار دلیل هم برای این نشدن وجود دارد. اصلا نمیشود خود را راضی کنی که با کسی درد و دل کنی. جوانی به سن و سال من میداند که هر کسی برای خودش گرفتاری ها دردهایی دارد و اصلا دلش نمیخواهد درد های دیگران را بشنود و خودش را درگیر دیگران کند.

خب حالا چه باید بکنیم؟

هیچ. باید آهی بکشی و چند کلمه ای بنویسی تا خالی شوی. هرچند نمیشود درد و دل کرد، اما میشود گفت که دردی هست، غمی هست، دلتنگی هست، آرزوهای خاک گرفته ای هست، زخم هایی هست. میشود همه اینها را به طور کلی به همه گفت. همین هم خودش غنیمت است.

دیگر چه میتوان کرد؟

میتوان یک دفتر را برداشت و سنگ صبور خود کرد. مدتی این کار را میکردم. حال روز آن روزهایم را به یاد ندارم. ولی گمان نمیکنم غم هایی که آن زمان داشتم به دردناکی غم های این روزها بوده باشد.

ته همه این حرف ها باید آهی بکشی و بگویی: بیخیال مرد. درست میشود. مرد که گله نمیکند. آه نمیکشد. غمباد نمیگیرد. مردی مثلا ! به خودت بیا. از همین حرف های مثلا متحول کننده که مجبوریم به خدمان بزنیم تا ادامه دهیم.

#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan