وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

فعلا بدون عنوان و بی سر و ته

پشت یکی از باجه های بانک ملی روی صندلی نشسته بودم تا خانم علیپور کارم رو رو انجام بده. نیاز به یک برگ کپی شناسنامه داشتم و همراهم نبود. خانم علیپور  گفت:شناسنامه تون همراهتون هست. توی کیفم و یه نگاه انداختم

- آره همرامه.

- بدینش من.تشریف داشته باشین الان براتون کپی میکنم.

وقتی که خانم علیپور رفته بود کپی کنه، یه نگاهی به آدم های توی بانک انداختم. توی باجه سمت چپ یه آقایی با کت و شلوار مشکی، به من زل زده بود. همین که تو چشماش نگاه کردم، چشماشو از من دزدیدو  به جلو نگاه کرد. تا اومدم فکر کنم که کجا دیدمش خانم علیپور از پشت دستگاه کپی گفت، خانم اکبری، کپی کارت ملی همراهتون هست؟ اگه نیست اونم کپی کنم.گفتم: اونو دارم خانم علیپور. هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم یکی کنارم وایساده، با صدای مردونه ای گفت: مریم! سرمو که برگردوندم و بالا رو نگاه کردم، همون آقای باجه ی کناری رو دیدم، قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد.نمیتونستم چیزی بگم.  حتی نمیتونستم فکر کنم.

- مریم اکبری! مریم اکبری جانم. منو میشناسی؟ محسنم! محسن موسوی!

بهش زل زده بودم. زبونم بند اومده بود. قلبم به شدت توی سینه میزد. 

- محسن؟

- آره. محسن.

خانوم علیپور اومد نشست پشت میزش و گفت: خانم اکبری کپی کارت ملی رو بهم میدین؟

از روی صندلی بلند شدم و گفتم ببخشید خانم و علیپور، من الان میام. کیفمو برداشتم و با سرعت از بانک زدم بیرون. چند قدم که برداشتم، احساس کردم که سرم گیج میره. تکیه دادم به دیوار کنار پیاده رو،دستم رو روی قلبم گذاشتم. انگار میخواست از سینه م بپره بیرون. نگاهمو به طرف بانک چرخوندم. اومده بود دنبالم.

- مریم! چت شد یهو؟

- برو خواهش میکنم. حالم خوب نیست. سرم گیج میره.

- باشه میرم. بیا رو پله های بانک بشین.

چند قدم سمت بانک رفتم و روی اولین پله نشستم. محسن با سرعت از خیابون رد شد و رفت سمت دکه ای که اون سمت خیابون بود. به هیچ چیز فکر نمیکردم. فقط اسمش تو سرم میچرخید.محسن اومد طرفم. در رانی که برام گرفته بود  رو برام باز کرد و گرفت سمتم

- بیا این رانی رو بخور فشارت افتاده.

من مات و مبهوت نگاهش میکردم. 

رانی رو آورد سمت دهنم. از دستش گرفتم و یکم ازش خوردم.

- بخور. بیشتر بخور. چت شد یهو.

- نمیدونم. ببخشید.

کم کم حالم داشت جا میومد. کم کم تمام اتفاق هایی که بین من و محسن افتاده بود میومدن جلوی چشمام.

محسن گفت:

ببخشید تقصیر من شد. حالت بهتره الان؟

-آره خوبم.

- نباید یهویی میومدم جلو. من فردا ساعت 10 دوباره میام همین بانک. اگه دوست داشتی منو ببینی بیا همینجا.

بعدش خداحافظی کرد و رفت. 

نفهمیدم چی شد. گیج و گنگ بودم. رانیی که محسن برام خریده بودو تا آخر خوردم و قوطیشو کردم توی کیفم.  از جام بلند شدم که برم سمت خونه. چند قدم که برداشتم یادم اومد که کارم توی بانک نصفه مونده.

داستان ساختگی بود یا واقعی ؟!!

قشنگ بود :)
ساختگی :)
درنیومده!
داستان نویس خوبی نیستم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp

#یکی از نویسندگان سایت مجله سخت افزار هستم :
http://www.sakhtafzarmag.com
Designed By Erfan Powered by Bayan