وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

ترس ها و آرزوها

چن وقتی هست این فکر تو سرمه که بشینم فکر کنم و از ترس ها و آرزوهام بنویسم. بعضیاشو اینجا بعضی هاشو جایی که کسی نتونه بخونه. وقتی فکر میکنم ترس خاصی تو ذهنم نمیاد. بزرگترین ترسم همیشه نشدن کاری بوده که میخواستم انجامش بدم. همین ترسم همیشه باعث شده خیلی محتاط و باشم و توی کارها همیشه بدترین شرایط رو در نظر بگیرم و خودمو براش آماده کنم. بعضی وقتا این ترس خیلی شدید میشه، بستگی به حساس بودن اون کار داره. وقتی به ترس فکر میکنم فقط همین به ذهنم میاد. نه کابوسی دارم که بهش فکر کنم، نه چیزی که فوبیا داشته باشم بهش. بخاطر ترسی که گفتم همیشه فکر میکنم آدم خیلی ترسویی هستم.

اما آرزو ها، بگم دقیق نمیدونم چه آرزویی دارم دروغ نگفتم. یه سری خواسته های کوچیک هست که میدونم با یخورده تلاش میتونم راحت بهشون برسم ، اما اینکه یه آرزوی بزرگ داشته باشم و هدف زندگیم اون باشه نه! راستش خیلی سعی کردم یکی داشته باشم، اما به هرچی که فکر کردم با خودم گفتم واقعا ارزشش رو داره که بزرگترین خواسته ی زندگیت باشه؟ ارزششو داره بیشتر وقتتو صرف این خواسته کنی؟

نشانه ها

نمیدونم برای شما هم پیش اومده یا نه، اما یه وقتایی پیش میاد که تو تصمیم گیری شک میکنی، یا یه تصمیمی گرفتی و بعد از مدتی تو اینکه تصمیمت درست بوده یا غلط شک میکنی. تو بعضی از این مواقع انگار یه نیرویی یه نشونه هایی نشونت میده. یه حرفی از یکی میشنوی، یا یه کاری از یکی میبینی و میگی نه پسر، همین تصمیمی که گرفتی عالیه، همین فرمون برو جلو، شک نکن.

اینجور مواقع باید گفت خدایا دمت گرم!

خوشحالم یه وبلاگ دارم

خوشحالم یه وبلاگ دارم. یه جای آروم تو دنیای مجازی.  نمیدونم شاید خیلی هاتون اینجوری باشید. یه جایی داشته باشید که وقتی دلتون گرفت، وقتی خواستید از شلوغی و همهمه شهر،  یا  همه ی فکرهای پریشون توی ذهنتون فرار کنید برید اونجا و یه کاری کنید که حداقل برای چند دقیقه حالتون خوب باشه، یه جایی که بشه چند ورق کتاب خوند، شعر گفت، یا خوابید، یا سیگاری روشن کرد، یا قرآن خوند، هرجا هرجا، هر کاری، هرکاری، فقط یه جا و یه کاری که حالتون رو خوب کنه.

تو دنیای مجازی وبلاگم حکم همچین جایی رو برام داره. میام و یکم مینویسم تا حالم خوب شه! تا یکم مغزم خالی شه، یکم فکرم آزاد شه. وبلاگم اونجای امنیه که دوس دارم تو شلوغی های دنیای مجازی برم اونجا و یکم آروم بگیرم!

زخم زبان

خداوند باید زدن یه سری حرف ها رو هم حرام اعلام میکرد. باید به بشر میگفت مراقب حرف زدنتون باشید و هر کلامی رو به زبون نیارید، چون زخم زبان میتونه از زخم جسمی هم دردناک تر باشه. البته نمیدونم، شاید اینا رو گفته باشه و بشر مثل همیشه نافرمانی کرده.

درکل خوبه که یه سری چیزها رو آدم نگه، یا حداقل یه سری چیزها رو اول مزه مزه کنه و ببینه چه معنی هایی میتونه داشته باشه  اونوقت به زبون بیاره. بعضی ها فکر میکنن چون خودشون پوست کلفتن و حرف روشون تاثیر نداره ، این اجازه رو دارن که هرچی خواستن بگن، چون دیگران هم باید پوست کلف باشن، یا اینکه پوست کلفت بشن!

کاش ما آدم ها بیشتر برای اخلاق و انسانیت وقت میذاشتیم.

خرداد شوخی ندارد_ ۱۷ خرداد ۹۶

دیشب هی این جمله تو سرم بود. ما به خراد پر از حادثه عادت داریم. پیش خودم فکر کردم دیگه اینطوری نیست، مثلا انتخابات تو اردیبهشت انجام شد و حادثه ای هم تو خرداد رخ نداد. امروز سر ظهر فهمیدم تو تهران دوتا حمله تروریستی انجام شده. به همین راحتی؟ دوتا حمله تروریستی تو ایران؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟ اصلا قابل باور نیست که داعش به خودش اجازه داده تو ایران عملیات کنه. نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم و بهش عکس العمل خاصی نشون بدم. البته خشم و نفرت نسبت به ترور همیشه هست ولی آخه دشمن تو خاک ایران؟ داعشی ها تو بد جایی دست گذاشتن. قبر خودشون رو کندن. 

بعد یه فاز دیگه ملت برداشتن،هی عکس میذارن ما همه با همیم، از این حرفا. مگه قرار بود با هم نباشیم؟ یا با هم نبودیم؟ ایرانی و غیرتش و وطن دوستیش. معلومه که با همیم. کی میخواد ما رو از هم جدا کنه. یه مشت تروریست که معلومه پایان زندگیشون مرگه سگیه؟

فعلا بدون عنوان و بی سر و ته

پشت یکی از باجه های بانک ملی روی صندلی نشسته بودم تا خانم علیپور کارم رو رو انجام بده. نیاز به یک برگ کپی شناسنامه داشتم و همراهم نبود. خانم علیپور  گفت:شناسنامه تون همراهتون هست. توی کیفم و یه نگاه انداختم

- آره همرامه.

- بدینش من.تشریف داشته باشین الان براتون کپی میکنم.

وقتی که خانم علیپور رفته بود کپی کنه، یه نگاهی به آدم های توی بانک انداختم. توی باجه سمت چپ یه آقایی با کت و شلوار مشکی، به من زل زده بود. همین که تو چشماش نگاه کردم، چشماشو از من دزدیدو  به جلو نگاه کرد. تا اومدم فکر کنم که کجا دیدمش خانم علیپور از پشت دستگاه کپی گفت، خانم اکبری، کپی کارت ملی همراهتون هست؟ اگه نیست اونم کپی کنم.گفتم: اونو دارم خانم علیپور. هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم یکی کنارم وایساده، با صدای مردونه ای گفت: مریم! سرمو که برگردوندم و بالا رو نگاه کردم، همون آقای باجه ی کناری رو دیدم، قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد.نمیتونستم چیزی بگم.  حتی نمیتونستم فکر کنم.

- مریم اکبری! مریم اکبری جانم. منو میشناسی؟ محسنم! محسن موسوی!

بهش زل زده بودم. زبونم بند اومده بود. قلبم به شدت توی سینه میزد. 

- محسن؟

- آره. محسن.

خانوم علیپور اومد نشست پشت میزش و گفت: خانم اکبری کپی کارت ملی رو بهم میدین؟

از روی صندلی بلند شدم و گفتم ببخشید خانم و علیپور، من الان میام. کیفمو برداشتم و با سرعت از بانک زدم بیرون. چند قدم که برداشتم، احساس کردم که سرم گیج میره. تکیه دادم به دیوار کنار پیاده رو،دستم رو روی قلبم گذاشتم. انگار میخواست از سینه م بپره بیرون. نگاهمو به طرف بانک چرخوندم. اومده بود دنبالم.

- مریم! چت شد یهو؟

- برو خواهش میکنم. حالم خوب نیست. سرم گیج میره.

- باشه میرم. بیا رو پله های بانک بشین.

چند قدم سمت بانک رفتم و روی اولین پله نشستم. محسن با سرعت از خیابون رد شد و رفت سمت دکه ای که اون سمت خیابون بود. به هیچ چیز فکر نمیکردم. فقط اسمش تو سرم میچرخید.محسن اومد طرفم. در رانی که برام گرفته بود  رو برام باز کرد و گرفت سمتم

- بیا این رانی رو بخور فشارت افتاده.

من مات و مبهوت نگاهش میکردم. 

رانی رو آورد سمت دهنم. از دستش گرفتم و یکم ازش خوردم.

- بخور. بیشتر بخور. چت شد یهو.

- نمیدونم. ببخشید.

کم کم حالم داشت جا میومد. کم کم تمام اتفاق هایی که بین من و محسن افتاده بود میومدن جلوی چشمام.

محسن گفت:

ببخشید تقصیر من شد. حالت بهتره الان؟

-آره خوبم.

- نباید یهویی میومدم جلو. من فردا ساعت 10 دوباره میام همین بانک. اگه دوست داشتی منو ببینی بیا همینجا.

بعدش خداحافظی کرد و رفت. 

نفهمیدم چی شد. گیج و گنگ بودم. رانیی که محسن برام خریده بودو تا آخر خوردم و قوطیشو کردم توی کیفم.  از جام بلند شدم که برم سمت خونه. چند قدم که برداشتم یادم اومد که کارم توی بانک نصفه مونده.

تاریخ بنویسیم

بعضی اتفاقا یه جورین که حتما باید توی تاریخ زندگیمون ثبت بشن. مهم نیست خوب باشن یا بد. مهم ثبت شدنشونه. من یه جای امن دارم که چند وقته شروع کردم به ثبت اتفاق های تاریخی زندگیم. ثبت خاطرات روزانه میشه تاریخ زندگیمون.  اگه زیاد اهل نوشتن نیستید هم میتونید  خیلی ساده تر فقط به اصل اتفاقاتی که افتاده اشاره کنید. ولی من دوست دارم یه سری چیزها رو با جزییات بنویسم. یا حتی ازشون عکس داشته باشم. مهم اینه که یه سری چیزها حتما حتما ثبت بشن. یه مدت امتحان کنید. کار لذت بخشیه.

چرا باید کمی بدانیم؟!

معتقدم که بر همه ما واجب است کمی از علوم اجتماعی بدانیم. معتقدم که همه باید کمی تاریخ و سیاست بخوانند و از اخبار جامعه ای که در آن زندگی میکنند آگاه باشند.  بر شما واجب است که تاریخ معاصر کشورتان را بخوانید و از اتفاقاتی که در آن افتاده است آگاه شوید. تاریخ آموزه ای است برای آینده ای بهتر! به زندگی شخصی خودتان رجوع کنید. آیا اشتباهاتی را که در تاریخ زندگی خودتان انجام داده اید دوباره تکرار میکنید؟ آیا  موفقیت هایی که در تاریخ زندگی خودتان به دست آورده اید برای موفقیت های بعدی به کمک  شما نخواهد آمد؟ تاریخ کشورتان هم همینطور است. باید بدانیم زیرا ما مسئولیم. ما مسئول پیشرفت و یا انحطاط کشورمان هستیم، مخصوصا ما جوانان که بازوهای کشوری هستیم که در آن زندگی میکنیم.

داشتن دانش سیاسی یک تابو نیست. ما باید کمی از سیاست بدانیم تا درست انتخاب کنیم، انتخاب رئیس جمهور، انتخاب نماینده مجلس  و هر انتخابات دیگری که در کشور انجام میشود، باید توسط ما مردم انجام گیرد. اگر منی که میخواهم رییس جمهور کشورم را انتخاب کنم کمی دانش سیاسی و تاریخی نداشته باشم چگونه میتوانم بگویم که انتخاب درستی داشته ام؟ چگونه میتوانم خواستار دموکراسی و آزادی و حقوق خودم باشم وقتی که  حتی تعریف هیچ کدام از آنها را به روشنی نمیدانم؟

اگر من یا شما دانش سیاسی و یا تاریخی نداشته باشیم چگونه میتوانیم از گزند بدخواهانی که تنها هدفشان آسیب رساندن به این کشور و ممانعت از پیشرفت و اصلاح کشور  است در امان بمانیم؟ اگر کمی ندانیم به آسانی در دام پروپاگاندایی که بدخواهان ایجاد میکنند خواهیم افتاد. برای دانستن تلاش کنید. کتاب بخوانید. کتاب ذهنتان را باز میکند و آگاهی تان را افزایش میدهد.

توییتر

توییتر دومین شبکه اجتماعی بود که باهاش آشنا شدم. وقتی که فیسبوک بین کاربران ایرانی محبوبیت زیادی داشت،با توییتر آشنا شدم وبیشتر وقتم رو توی این شبکه اجتماعی میگذروندم، توییتر کاربرانی داشت که اکثرا اسم و عکس واقعی خودشون رو نمیذاشتن روی اکانتشون و به خاطر همین ناشناس بودن خیلی راحت خیلی حرف ها رو میزدن، فحش میدادن، از هر چیزی میگفتن. فیسبوک جای شسته رفته ای بود، خیلی ها توش بودن، اما مشکل اصلی آشناها بودن و اونایی که تو دنیای واقعی میشناختمشون. اون موقع به اصطلاح میگفتم آدم نمیتونه تو فیسبوک پاشو دراز کنه. منم دلم میخواست حرف بزنم، یعنی یه حرف هایی بزنم که هیچ کجا نمیشد نوشت، عضو توییتر شدم و روزی بیش از 100 توییت میزدم و توش از هر چیزی میگفتم.بعد از مدتی بخاطر مشغله ها و کارهایی که برام پیش اومد توییتر رو دی اکتیو کردم، اما همیشه توییتر برام یک شبکه اجتماعی حرفه ای و تاثیر گذار  بود. بعد از سربازی یه اکانت به اسم خودم درست کردم و سعی کردم مثل یه اکانت رسمی توش توییت بنویسم. البته تو توییتر جریاناتی اتفاق میوفته شاید هر کسی از این شبکه اجتماعی خوشش نیاد، فقط به این دلیل که عده ی خاصی جذب این جامعه مجازی شدن.

چیزی که بیشتر از هر چیزی در توییتر نظر منو جلب میکنه حضور افراد معروف و شخصیت های مهم در این شبکه اجتماعیه. از طرفی روز به روز به تعداد افرادی که عضو این شبکه میشن داره اضافه میشه. در توییتر با یک هشتگ میشه خیلی ها رو از یک رویداد  با خبر کرد ویا خیلی از رویداد ها رو پیگیری کرد. خیلی راحت میتونید حرفتون رو به گوش افراد مختلف برسونید. به نظرم لازمه که هر شخصی یک اکانت توییتر داشته باشه و عضو این جامعه مجازی بشه. شما برای خیلی از کارها میتونید از توییتر استفاده کنید، برای تجارت، برای آگاهی و برای هر کار دیگه. 

من دوس دارم همه یه اکانت توییتر داشته باشن تا این جامعه مجازی هر روز کامل و کامل تر بشه و فقط محل تجمع یه عده با تفکری خاص نباشه. من دوس دارم از توییتر برای یادگیری استفاده کنم. دوست دارم توییت های علمی بخونم و اگه بتونم توییت های علمی بنویسم. شما میتونید هر حرفی رو بزنید و خونده بشید. امیدوارم روزی محدودیت دسترسی روی این شبکه اجتماعی برداشته بشه تا همه بتونن از این سرویس استفاده کنن.

Arrival - چیزهایی در مورد یک فیلم

چند وقتی بود که اسم این فیلم رو شنیده بودم و ودلم میخواست ببینمش اما از اونجایی که دوس ندارم فیلم کیفیت پایین ببینم منتظر بودم حداقل کیفیت 720 ش بیاد و بعد ببینمش. تا اینکه چند جایی دیدم دوستان در مورد این فیلم حرف زدن و حدس زدم که احتمالا کیفیت 720 اومده باشه. دیشب فیلمو گذاشتم برای دانلود و امروز صبح موفق شدم که این فیلم رو تماشا کنم.فیلم فوق العاده جذاب و بحث برانگیز و دوست داشتنیی بود که پیشنهاد میکنم اگر ندیدین هرچه زودتر ببینیدش. از صبح که این فیلم رو دیدم ذهنم درگیر مسائلی بود که فیلم برام به وجود اورده بود. یعنی هنوم ذهنم درگیر این مسائله و دقیقا بخاطر هموناست که الان دارم مینویسم. از خود  فیلم نمیخوام چیزی بگم، چون قصد دارم یه مطلب درست و حسابی در موردش بنویسم و میخوام فکرامو نگه دارم و یجا بریزمشون بیرون.

همینقدر بهتون بگم که این فیلم فکرهای عجیب غریبی رو تو ذهن به وجود میاره که بنده به شخصه  عاشق اینجور فکرها هستم. فکرهایی شبیه فکر هایی که فیلم interstellar توی سرم به وجود آورد. وقتی در مورد زمان و کیهان فکر میکنم واقعا مغزم قفل میکنه و ساعت ها به فکر کردن میشینم.  فیلم رو ببینید.حتما ببینید!


بعد نوشت:

لینک مطلب من در مورد فیلم ورود در وبسایت سخت افزار

۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp

#یکی از نویسندگان سایت مجله سخت افزار هستم :
http://www.sakhtafzarmag.com
Designed By Erfan Powered by Bayan