وبلاگ شخصی محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

خرداد شوخی ندارد_ ۱۷ خرداد ۹۶

دیشب هی این جمله تو سرم بود. ما به خراد پر از حادثه عادت داریم. پیش خودم فکر کردم دیگه اینطوری نیست، مثلا انتخابات تو اردیبهشت انجام شد و حادثه ای هم تو خرداد رخ نداد. امروز سر ظهر فهمیدم تو تهران دوتا حمله تروریستی انجام شده. به همین راحتی؟ دوتا حمله تروریستی تو ایران؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟ اصلا قابل باور نیست که داعش به خودش اجازه داده تو ایران عملیات کنه. نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم و بهش عکس العمل خاصی نشون بدم. البته خشم و نفرت نسبت به ترور همیشه هست ولی آخه دشمن تو خاک ایران؟ داعشی ها تو بد جایی دست گذاشتن. قبر خودشون رو کندن. 

بعد یه فاز دیگه ملت برداشتن،هی عکس میذارن ما همه با همیم، از این حرفا. مگه قرار بود با هم نباشیم؟ یا با هم نبودیم؟ ایرانی و غیرتش و وطن دوستیش. معلومه که با همیم. کی میخواد ما رو از هم جدا کنه. یه مشت تروریست که معلومه پایان زندگیشون مرگه سگیه؟

فعلا بدون عنوان و بی سر و ته

پشت یکی از باجه های بانک ملی روی صندلی نشسته بودم تا خانم علیپور کارم رو رو انجام بده. نیاز به یک برگ کپی شناسنامه داشتم و همراهم نبود. خانم علیپور  گفت:شناسنامه تون همراهتون هست. توی کیفم و یه نگاه انداختم

- آره همرامه.

- بدینش من.تشریف داشته باشین الان براتون کپی میکنم.

وقتی که خانم علیپور رفته بود کپی کنه، یه نگاهی به آدم های توی بانک انداختم. توی باجه سمت چپ یه آقایی با کت و شلوار مشکی، به من زل زده بود. همین که تو چشماش نگاه کردم، چشماشو از من دزدیدو  به جلو نگاه کرد. تا اومدم فکر کنم که کجا دیدمش خانم علیپور از پشت دستگاه کپی گفت، خانم اکبری، کپی کارت ملی همراهتون هست؟ اگه نیست اونم کپی کنم.گفتم: اونو دارم خانم علیپور. هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم یکی کنارم وایساده، با صدای مردونه ای گفت: مریم! سرمو که برگردوندم و بالا رو نگاه کردم، همون آقای باجه ی کناری رو دیدم، قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد.نمیتونستم چیزی بگم.  حتی نمیتونستم فکر کنم.

- مریم اکبری! مریم اکبری جانم. منو میشناسی؟ محسنم! محسن موسوی!

بهش زل زده بودم. زبونم بند اومده بود. قلبم به شدت توی سینه میزد. 

- محسن؟

- آره. محسن.

خانوم علیپور اومد نشست پشت میزش و گفت: خانم اکبری کپی کارت ملی رو بهم میدین؟

از روی صندلی بلند شدم و گفتم ببخشید خانم و علیپور، من الان میام. کیفمو برداشتم و با سرعت از بانک زدم بیرون. چند قدم که برداشتم، احساس کردم که سرم گیج میره. تکیه دادم به دیوار کنار پیاده رو،دستم رو روی قلبم گذاشتم. انگار میخواست از سینه م بپره بیرون. نگاهمو به طرف بانک چرخوندم. اومده بود دنبالم.

- مریم! چت شد یهو؟

- برو خواهش میکنم. حالم خوب نیست. سرم گیج میره.

- باشه میرم. بیا رو پله های بانک بشین.

چند قدم سمت بانک رفتم و روی اولین پله نشستم. محسن با سرعت از خیابون رد شد و رفت سمت دکه ای که اون سمت خیابون بود. به هیچ چیز فکر نمیکردم. فقط اسمش تو سرم میچرخید.محسن اومد طرفم. در رانی که برام گرفته بود  رو برام باز کرد و گرفت سمتم

- بیا این رانی رو بخور فشارت افتاده.

من مات و مبهوت نگاهش میکردم. 

رانی رو آورد سمت دهنم. از دستش گرفتم و یکم ازش خوردم.

- بخور. بیشتر بخور. چت شد یهو.

- نمیدونم. ببخشید.

کم کم حالم داشت جا میومد. کم کم تمام اتفاق هایی که بین من و محسن افتاده بود میومدن جلوی چشمام.

محسن گفت:

ببخشید تقصیر من شد. حالت بهتره الان؟

-آره خوبم.

- نباید یهویی میومدم جلو. من فردا ساعت 10 دوباره میام همین بانک. اگه دوست داشتی منو ببینی بیا همینجا.

بعدش خداحافظی کرد و رفت. 

نفهمیدم چی شد. گیج و گنگ بودم. رانیی که محسن برام خریده بودو تا آخر خوردم و قوطیشو کردم توی کیفم.  از جام بلند شدم که برم سمت خونه. چند قدم که برداشتم یادم اومد که کارم توی بانک نصفه مونده.

تاریخ بنویسیم

بعضی اتفاقا یه جورین که حتما باید توی تاریخ زندگیمون ثبت بشن. مهم نیست خوب باشن یا بد. مهم ثبت شدنشونه. من یه جای امن دارم که چند وقته شروع کردم به ثبت اتفاق های تاریخی زندگیم. ثبت خاطرات روزانه میشه تاریخ زندگیمون.  اگه زیاد اهل نوشتن نیستید هم میتونید  خیلی ساده تر فقط به اصل اتفاقاتی که افتاده اشاره کنید. ولی من دوست دارم یه سری چیزها رو با جزییات بنویسم. یا حتی ازشون عکس داشته باشم. مهم اینه که یه سری چیزها حتما حتما ثبت بشن. یه مدت امتحان کنید. کار لذت بخشیه.

چرا باید کمی بدانیم؟!

معتقدم که بر همه ما واجب است کمی از علوم اجتماعی بدانیم. معتقدم که همه باید کمی تاریخ و سیاست بخوانند و از اخبار جامعه ای که در آن زندگی میکنند آگاه باشند.  بر شما واجب است که تاریخ معاصر کشورتان را بخوانید و از اتفاقاتی که در آن افتاده است آگاه شوید. تاریخ آموزه ای است برای آینده ای بهتر! به زندگی شخصی خودتان رجوع کنید. آیا اشتباهاتی را که در تاریخ زندگی خودتان انجام داده اید دوباره تکرار میکنید؟ آیا  موفقیت هایی که در تاریخ زندگی خودتان به دست آورده اید برای موفقیت های بعدی به کمک  شما نخواهد آمد؟ تاریخ کشورتان هم همینطور است. باید بدانیم زیرا ما مسئولیم. ما مسئول پیشرفت و یا انحطاط کشورمان هستیم، مخصوصا ما جوانان که بازوهای کشوری هستیم که در آن زندگی میکنیم.

داشتن دانش سیاسی یک تابو نیست. ما باید کمی از سیاست بدانیم تا درست انتخاب کنیم، انتخاب رئیس جمهور، انتخاب نماینده مجلس  و هر انتخابات دیگری که در کشور انجام میشود، باید توسط ما مردم انجام گیرد. اگر منی که میخواهم رییس جمهور کشورم را انتخاب کنم کمی دانش سیاسی و تاریخی نداشته باشم چگونه میتوانم بگویم که انتخاب درستی داشته ام؟ چگونه میتوانم خواستار دموکراسی و آزادی و حقوق خودم باشم وقتی که  حتی تعریف هیچ کدام از آنها را به روشنی نمیدانم؟

اگر من یا شما دانش سیاسی و یا تاریخی نداشته باشیم چگونه میتوانیم از گزند بدخواهانی که تنها هدفشان آسیب رساندن به این کشور و ممانعت از پیشرفت و اصلاح کشور  است در امان بمانیم؟ اگر کمی ندانیم به آسانی در دام پروپاگاندایی که بدخواهان ایجاد میکنند خواهیم افتاد. برای دانستن تلاش کنید. کتاب بخوانید. کتاب ذهنتان را باز میکند و آگاهی تان را افزایش میدهد.

توییتر

توییتر دومین شبکه اجتماعی بود که باهاش آشنا شدم. وقتی که فیسبوک بین کاربران ایرانی محبوبیت زیادی داشت،با توییتر آشنا شدم وبیشتر وقتم رو توی این شبکه اجتماعی میگذروندم، توییتر کاربرانی داشت که اکثرا اسم و عکس واقعی خودشون رو نمیذاشتن روی اکانتشون و به خاطر همین ناشناس بودن خیلی راحت خیلی حرف ها رو میزدن، فحش میدادن، از هر چیزی میگفتن. فیسبوک جای شسته رفته ای بود، خیلی ها توش بودن، اما مشکل اصلی آشناها بودن و اونایی که تو دنیای واقعی میشناختمشون. اون موقع به اصطلاح میگفتم آدم نمیتونه تو فیسبوک پاشو دراز کنه. منم دلم میخواست حرف بزنم، یعنی یه حرف هایی بزنم که هیچ کجا نمیشد نوشت، عضو توییتر شدم و روزی بیش از 100 توییت میزدم و توش از هر چیزی میگفتم.بعد از مدتی بخاطر مشغله ها و کارهایی که برام پیش اومد توییتر رو دی اکتیو کردم، اما همیشه توییتر برام یک شبکه اجتماعی حرفه ای و تاثیر گذار  بود. بعد از سربازی یه اکانت به اسم خودم درست کردم و سعی کردم مثل یه اکانت رسمی توش توییت بنویسم. البته تو توییتر جریاناتی اتفاق میوفته شاید هر کسی از این شبکه اجتماعی خوشش نیاد، فقط به این دلیل که عده ی خاصی جذب این جامعه مجازی شدن.

چیزی که بیشتر از هر چیزی در توییتر نظر منو جلب میکنه حضور افراد معروف و شخصیت های مهم در این شبکه اجتماعیه. از طرفی روز به روز به تعداد افرادی که عضو این شبکه میشن داره اضافه میشه. در توییتر با یک هشتگ میشه خیلی ها رو از یک رویداد  با خبر کرد ویا خیلی از رویداد ها رو پیگیری کرد. خیلی راحت میتونید حرفتون رو به گوش افراد مختلف برسونید. به نظرم لازمه که هر شخصی یک اکانت توییتر داشته باشه و عضو این جامعه مجازی بشه. شما برای خیلی از کارها میتونید از توییتر استفاده کنید، برای تجارت، برای آگاهی و برای هر کار دیگه. 

من دوس دارم همه یه اکانت توییتر داشته باشن تا این جامعه مجازی هر روز کامل و کامل تر بشه و فقط محل تجمع یه عده با تفکری خاص نباشه. من دوس دارم از توییتر برای یادگیری استفاده کنم. دوست دارم توییت های علمی بخونم و اگه بتونم توییت های علمی بنویسم. شما میتونید هر حرفی رو بزنید و خونده بشید. امیدوارم روزی محدودیت دسترسی روی این شبکه اجتماعی برداشته بشه تا همه بتونن از این سرویس استفاده کنن.

Arrival - چیزهایی در مورد یک فیلم

چند وقتی بود که اسم این فیلم رو شنیده بودم و ودلم میخواست ببینمش اما از اونجایی که دوس ندارم فیلم کیفیت پایین ببینم منتظر بودم حداقل کیفیت 720 ش بیاد و بعد ببینمش. تا اینکه چند جایی دیدم دوستان در مورد این فیلم حرف زدن و حدس زدم که احتمالا کیفیت 720 اومده باشه. دیشب فیلمو گذاشتم برای دانلود و امروز صبح موفق شدم که این فیلم رو تماشا کنم.فیلم فوق العاده جذاب و بحث برانگیز و دوست داشتنیی بود که پیشنهاد میکنم اگر ندیدین هرچه زودتر ببینیدش. از صبح که این فیلم رو دیدم ذهنم درگیر مسائلی بود که فیلم برام به وجود اورده بود. یعنی هنوم ذهنم درگیر این مسائله و دقیقا بخاطر هموناست که الان دارم مینویسم. از خود  فیلم نمیخوام چیزی بگم، چون قصد دارم یه مطلب درست و حسابی در موردش بنویسم و میخوام فکرامو نگه دارم و یجا بریزمشون بیرون.

همینقدر بهتون بگم که این فیلم فکرهای عجیب غریبی رو تو ذهن به وجود میاره که بنده به شخصه  عاشق اینجور فکرها هستم. فکرهایی شبیه فکر هایی که فیلم interstellar توی سرم به وجود آورد. وقتی در مورد زمان و کیهان فکر میکنم واقعا مغزم قفل میکنه و ساعت ها به فکر کردن میشینم.  فیلم رو ببینید.حتما ببینید!


بعد نوشت:

لینک مطلب من در مورد فیلم ورود در وبسایت سخت افزار

گوهر مراد - حکایت یک کتاب

بچه که بودم عاشق کتاب بودم.نمیدانم این عشق از کجا می آمد. اما کتاب حس خوبی به من میداد.درونشان دنبال چیزهای جدیدی بودم. پدرم یک قفسه کتاب داشت که بیشترش پر بود از کتاب های درسی اش، از شانس خوب من این قفسه ارزشمند در اتاقی که به اسم من بود قرار داشت.با زور و بدختی از قفسه فلزی بالا میرفتم تا به کتاب هایی که در طبقات بالا تر بود دست پیدا کنم. آن موقع سوادم به کتاب خواندن نمیکشید، اما یک سری کتاب ها را خیلی دوست داشتم، از جلدشان خوشم می آمد، مثلا کتاب های قطور را بیشتر میپسندیدم، شاید آن موقع فکر میکردم که کتاب های قطور تر چیزهای بیشتر به آدم یاد میدهند. در میان آن کتاب ها یک کتاب بود به اسم گوهر مراد، از حکیم عبد الرزاق لاهیجی، قطور ترین کتاب قفسه کتاب های دوست داشتنی مان بود،نمیدانم آن کتاب از کجا آمده بود چه ربطی به خانه ما داشت، اما همیشه آرزو داشتم  یک روز آنقدر سواد پیدا کنم که بتوانم آن کتاب را بخوانم و کلماتش را متوجه شوم. حتی از دختر عمه ام که وقتی بچه بودم فکر میکردم خیلی چیز ها را میداند خواسته بودم ببینید این کتاب درمورد چه چیزی نوشته است. اما توضیح زیادی گیرم نیامده بود. یک سری نمودار ها اسطرلاب و این چیزها درون کتاب بود که مرا متحیر میکرد.

وقتی از خانه قبلیمان به خانه جدید تری رفتیم، آن قفسه کتاب ها جمع شد، یک سری کتاب ها را همان جا تو انبار گذاشتیم و یک سری کتاب ها را با خودمان  آوردیم، من کتاب گوهر مراد را پیش از همه کتاب ها برداشته بودم. سالها گذشت و من سوادم آنقدر شد که کتاب های متنوعی را بخوانم. آخرش هم به این نتیجه رسیدم که این کتاب به این آسانی خواندنی نیست. کتابی بود فلسفی که با ادبیاتی بسیار غنی نوشته شده بود،آنقدر غنی که هرچه سعی کردم فقط در حد چند جمله توانستنم بفهمم چه نوشته است. آنقدر کلمات برایم نامفهوم بودند و گنگ که کلا بی خیالش شدم؛ اما خب آن علاقه به کتاب همچنان در من هست. نمیدانم چه شد که امشب یاد آن کتاب برایم زنده شد و گفتم چند کلمه ای در موردش بنویسم. علاقه ام به کتاب را مدیون آن قفسه کتاب های پدرم هستم، و دلم میخواهد وقتی بچه ام به دنیا آمد قفسه ای پر از کتاب های ارزشمند برایش آماده کرده باشم.قفسه ای به مراتب بهتر و بزرگتر از قفسه کتاب های پدرم. 

سطحی شدن

یکهو به خودم آمدم و دیدم آنچه که همیشه از آن هراس داشتم به سرم آمده است. همیشه میترسیدم از سطحی شدن، از دنبال نان دویدن، از نگران شغل و جایگاه اجتماعی و این چیز ها بودن. نه اینکه اینها که می گویم بد باشند، نه،اتفاقا خیلی هم خوب هستند، اما من دوست نداشتم اینگونه شوم. من دوست داشتم برای ندانسته هایم جواب پیدا کنم و به دانسته هایم بیافزایم. دوست داشتم برایم مهم نباشد چقدر پول در میاورم، چقدر پول خرج میکنم،  با دیگران رقابت کنم و به فکر پیشرفت و این چیزها باشم. دلم میخواست همیشه در اعماق مساله های مهم جهان باشم، برای خودم فلسفه ای داشته باشم، و شاید یک نویسنده بشوم که حرفی برای گفتن داشته باشد، نویسنده ای که چیزی از زندگی و جهانی که در آن زندگی میکند فهمیده باشد.

اکنون عمده خبرهایی که دنبال میکنم و میخوانم شاید انتشار آپدیت اندروید باشد برای فلان گوشی یا پتنت جدید مایکروسافت برای فلان محصولش و تغییر الگورتیم جستجوی گوگل و  از این جور خبرهای مسخره که معلوم نیست به درد چه میخورند. شاید عمقی ترین مطالبی که میخوانم بعضی وب نوشته های دوستان وبلاگ نویسم باشد. از این زندگی سطحی شده بیزارم، از این که مثل اکثریت آدم هایی که میشناسم دنبال هدف های کلیشه ای و تکراری باشم و گربه ای باشم که دلش میخواهد دستش به گوشت برسد.

نمیخواهم اینطور باشم. یعنی آرمان و آرزوی من اینطور شدن نبود، یک چیز دیگر بود. آن “من” که دنبالش بودم، عمیق بود و برایش مهم نبود که دستش به گوشت برسد یا نه. آن “من” که دلم میخواست باشم خبرهای سطحی روزنامه ها و سایت ها را نمیخواند، کتاب میخواند. دنبال معنا بود فلسفه و علم خالص.

البته در این دور و زمانه اگر این علوم سطحی که در جامعه جریان دارد را ندانی و نفهمی کلاهت پس معرکه است. چاره ای نیست، آن “من” که گفتم آرزو بود. زمانه اینطور مجاب میکند که بیشتر وقتمان را در سطح زندگی بگذرانیم. یعنی آدم وقت به عمق رفتن را ندارد. در همان سطح زندگی میکند و زیبایی ها عمق را هم ندید ندید. اما من نمیتوانم همیشه سطحی به زندگی نگاه کنم ، این اجازه را به خود نخواهم داد. هرچقدر هم که از آن  “من” که گفتم دور شوم باز به آن برمیگردم چون بیشتر از همه “من” هایم دوستش دارم.

سامسونگ لعنت الله علیه

من گوشی A5 - 2016  دارم که به لطف آخرین آپدیتی که شرکت همه کاره سامسونگ داد پوکید. فکر کنم 28 مگ آپدیت  اومد براش، بعد از نصب آپدیت گوشی دیگه نه فست شارژ میشه، نه به کامپیوتر وصل میشه و نه کابل OTG میشناسه! تراکم این همه مزخرف بودن در شرکت بزرگی مثل سامسونگ بعیده. بعد از فاجعه نوت7 فکر کردم شاید یکم محتاط تر با مشتری های خودشون رفتار کنن، که البته انتظار زیادی بود از آسیایی ها.

برای منی که گجت ها الکترونیکی حکم عصای دست و یاور همیشه مومن و سنگ صبور  و از این چیزا دارن به وجود اومدن چنین مشکلاتی یعنی اعصاب خوردی شدید! میفهمید منو؟ بفهمید خواهشا! 

با این حرکت سامسونگ که به صورت ناجوانمردانه ای روی من اجرا کرد همون یک ذره اعتمادی که بهش داشتم از بین رفت. همه شرکت ها آپدیت میدن باگ رفع میکنن سامسونگ آپدیت میده باگ اضافه میکنه.

گل سرخ

امروز 29 بهمن سالروز اعدام خسرو گلسرخی،شاعر نویسنده مارکسیست قبل از انقلاب بود. از خسرو گلسرخی فقط اسمش به ذهنم آشنا می آمد، شاید قبلا جایی لابه لای کتاب های شعری که توی کتاب فروشی ها نگاهم بهشان خورده بود اسمش را خوانده بودم، نمیدانم، فقط اسمش آشنا بود همین و بس، نه میدانستم شاعر است، نه میدانستم نویسنده است، و نه مارکسیست - لنینیست انقلابی، نه میدانستم اعدام شده است، نه میدانستم محاکمه اش از تلویزیون پخش شده است و نه میدانستم رشتی است،  خلاصه بگویم هیچ چیز نمیدانستم. امروز به لطف کانال های تلگرامی که یادی از او کرده بودند اسمش را دوباره خواندم و به لطف گوگل کمی در موردش مطالعه کردم و به لطف یوتیوب  محاکمه اش را دیدم.

خسرو گلسرخی جزیی از تاریخ است، نمیشود منکر این شد. اگر فیلم آخرین دفاعیات او را ببینید نمیتوانید منکر شجاعت و ایستادگی او شوید. برایم مهم نیست که گلسرخی به چه چیزی اعتقاد داشت، آنچه مهم است اصل  و ذات "اعتقاد" اوست و ایستادگی پای آن اعتقاد.

به نظر شما عاقلانه است که انسان بخاطر اعتقادش جان خود را بدهد؟ عده ای موافق این قضیه هستند و عده ای نه. اما تاریخ هیچ وقت آنهایی را که جانشان را پای اعتقادشان دادند فراموش نکرده است، خسرو گلسرخی، حسین بن منصور حلاج و... 

خسرو گلسرخی

این شعر را نخوانده از دنیا نروید:

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود


ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود


تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است


از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست

همیشه
یک نفر باید بپاخیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...

متن دفاعیات خسرو گلسرخی و ویدئو آخرین دفاعیات او را در ادامه مطلب ببینید.

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp

#یکی از نویسندگان سایت مجله سخت افزار هستم :
http://www.sakhtafzarmag.com
Designed By Erfan Powered by Bayan