وبلاگ نوشت های محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

چوپان دروغگو طوری

بازاری ها و مغازه دار ها از قدیم الایام معروفن به اینکه خیلی مینالن. هر موقع ازشون بپرسی که اقا بازار چطوره؟ شروع میکنه به ناله کردن که آقا بازار خرابه، چک دارم بدهی دارم و فلان و اینا، حالا اگه پولم پارو کنه همچین حرفی میزنه، قبلا مردم معتقد بودن اینا بیخود مینالن و کلی سرمایه دارن . الان وضعیت فرق میکنه، بازاری ها شدن چوپان دروغگو، هیشکی حرفشونو باور نمیکنه. الان واقعا مینالن، شما  بیا این خیابونو نگاه کن، کلا چهار تا آدم میره میاد اونم برا این میره که نونی میوه ای چیزی بگیره ببره خونه.  قیمت ها هم که داره عین چی بالا میره، شما الان جنسای تو مغازه ت رو بفروشی سود که نمیکنی هیچی ضرر هم میکنی.

به قول آقای روحانی بعد از خروج امریکا از برجام "بازار همچنان پر رونق خواهد بود!" عجب رونقی نیست؟ 

ساعتی در 1984 جورج اورول

کتاب نوزده هشتاد و چهار یا همون 1984 جورج اورول رو که میخوندم به یه جایی رسیدم که وینستون و جولیا توسط پلیس دستگیر میشن. ساعتی که توی اتاقی که در اون بودن وجود داشت 12 ساعت رو فقط نشون میداد در حالی که ساعت های جدید همه 24 ساعت رو نشون میدادن. وقتی که اونها رو دستگیر کردن تازه از خواب بیدار شده بودن، دقیق یادم نیست ساعت توی اتاق چه عددی رو نشون میداد،5،6،7   اما نور آفتاب طوری بود که معلوم نبود صبحه یا غروب، معلوم نبود که اونها چقدر خوابیدن. وقتی که دستگیرشون کردن، وینستون نمیدونست که وقتی دستگیرش کردن صبح بوده یا غروب.

حس عجیبیه، اینکه این سوال تو ذهنت باشه ولی نتونی بفهمی.  بعدش اونو تو یه اتاقی زندانی کردن که هیچ پنجره ای نداشت و یه نور یکنواخت همیشه در اون روشن بود و هرگز خاموش نمیشد.وینستون هرگز نمیفهمه که وقتی دستگیرش کردن صبح بود یا غروب و همه ش بخاطر اون ساعت لعنتی بود.

۱۶ اردی بهشت ۹۷

گوشی های سامسونگ هر کودوم ۷۰۰ _۸۰۰ تومن کشیده بالا. دلار  شده ۷۰۰۰ تومن، بازار خوابیده، مردم قدرت خرید ندارن. دیگه به جای غمگین شدن خنده های هیستریک میکنیم. 

یکی بیاد دو خط توضیح بده این وضعیت تا کجا میخواد ادامه پیدا کنه؟حداقل یکی بیاد مسولیت این وضعیت رو بر عهده بگیره.تباه شدیم خدایا.

دور بودن شاید

هر چند وقت یه بار که تمام قد به خودم نگاه میکنم میبینم چقدر از "من" ی که تو تصوراتم بود دور شدم. از خودم میپرسم تو میخواستی این باشی؟ یه صدایی درونم میگه مگه میشه نخواسته باشی و اینی که الان هستی شده باشی؟ حتما  خودت یه کاری انجام دادی که شدی این، یا حتما یه کارایی رو انجام ندادی که شدی این. راست میگه، حرف حق رو میزنه. اما دورم، از اون تصوراتم دورم، خواسته یا ناخواسته. بهش که فکر میکنم دلم میخواد اونی باشم که فکرشو میکردم ، اما زور زندگی از من بیشتره، نه زور زندگی نه، زور چیزایی که برام مهمن! نمیدونم چی میگم. فقط دلم نوشتن میخواست؛ گفتن حرفای تو دلمو میخواست که گفتنشون سخت شده برام. حتی برای خودمم نمیگمشون!

مریض حالی

باید رفت، گوشه ای پیدا کرد،نشست، زانوها را در آغوش گرفت،صورت را روی استخوان مفصل زانو گذاشت، با خود حرف زد، شاید هم چشم ها را کمی تر کرد، و سپس اندیشید،نه نه، نه بفکر راه چاره باید بود، نه بفکر فرار از اندوه، باید با اندوه هم آغوش شد، باید با او خوابید، آمیزش کرد. چه لذت بخش، و چه نفرت انگیز مینماید این هم آغوشی. از اندوه که لبریز شدی، نفرت به سراغت می آید، نفرت از اندوه و  هر آنچه اندوه را به دامانت انداخته است، نه،نمیشود، چگونه میشود از هر آنچه اندوه را به ما بخشیده متنفر بود؟ اینطور اگر باشد که از خیلی ها باید متنفر باشیم، نه، دل به نفرت رضا نمیدهد.

آه... درمانده شده ام. لبریز شده ام، تبدیل به سایه شده ام. راستی آخرین بار که سایه ام را دیدم کی بود؟ یادم نمی آید. من اندوهگین از درماندگی، و درمانده ی اندوهی سرکش و لجام گسیخته ام. 

کو همزبانی،هم دردی، هم رازی، همنشینی که دریابد حال مرا؟ کو آن پیر فرزانه ای که راهنمای این تاریکی باشد؟ کجاست معشوق، کجاست عاشق؟ من کی در این تنهایی گرفتار شده ام؟ چه اتفاقی من را از خودم بیرون کشید؟ من سایه ای شده ام، سایه ای لرزان، در خود فرو رفته، کم رنگ.

تراژدی... (ویژه کودکان)

سلام بچه های توی خونه. امیدوارم شاد و سلامت باشید و  اگه تو شهرتون برف اومده از این هوای زمستونی لذت کافی رو برده باشید. اما باید مراقب باشید که  سرما نخوریدا... آفرین بچه های خوب.

عزیزای دلم میخوام براتون یه قصه تعریف کنم و آخرش به یه نتیجه ای برسیم با هم، قصه از این قراره:

احمد یک توپ دارد. احمد پس از نوشتن مشق هایش با دوستانش به کوچه میرود و با آنها بازی میکند. یک روز  که احمد سرما خورده است و نمیتواند بازی کند و باید در خانه استراحت کند، علی توپ احمد را از او قرض میگیرد تا بقیه بچه ها فوتبال بازی کنند. در وسط بازی اکبر توپ را شوت میکند، توپ به چیز تیزی برخورد میکند و پنچر میشود.  خب بچه ها حالا  میخوایم ببینیم کی مقصر پنچر شدن توپ بوده. 

اکبر مقصر نیست، چون توپ برای شوت کردن است و توپ اتفاقی  به چیزی خورده  و پنچر شده، اما اگر اکبر بچه مودب و فهمیده ای باشد باید از احمد بخاطر این مساله عذر خواهی کند، و داستان را برای او تعریف کند.

علی مقصر نیست، چون علی فقط توپ را از احمد قرض گرفته و او توپ را پنچر نکرده است. اما اگر علی بچه  مودب و فهمیده ای باشد بخاطر اینکه مسولیت داشته توپ را سالم به احمد تحویل دهد از احمد عذر خواهی کند،و داستان را برای او تعریف کند.

احمد مقصر نیست، چون  فقط توپ را به علی قرض داده. و اگر احمد بچه فهمیده ای باشد حرف اکبر و علی را درک میکند و آنها را میبخشد.

توپ مقصر نیست. چون اصولا توپ شیء است و از خودش اختیاری ندارد.

بقیه بچه ها هم مقصر نیستند زیرا که فقط با توپ بازی کردند و بازی کردن فعلا جرم نیست.

پایان!

خب بچه ها هیچ کس که مقصر نبود،حالا تقصیر را گردن چه کسی بندازیم؟ آفرین بچه های خوب، اینجور مواقع کسی مقصر نیست، اما برای اینکه دوستی بچه ها باقی بماند کار درست این است که همه بچه ها با هم پول جمع کنند و یک توپ جدید برای احمد بخرند. البته احمد هم اگر بچه ی فهمیده ای باشد مقداری از پول توپ را هم میدهد، هرچند که لازم نیست این کار را بکند.

بچه های خوب، اینجور اتفاقات که هیچ کس در آن مقصر نیست یک جور تراژدی سطح پایین است. 

حالا اگر بچه ها نفهم بودند چه میشد؟

علی با اکبر دعوایش میشد که تو توپ را پنچر کردی. اکبر میگفت تقصیر من نیست. به من چه. احمد  با علی دعوایش میشد که من توپ را به تو دادم، توپم را سالم بهم پس بده. از فردا هم بازی تعطیل بود، سه نفر هم با هم قهر کرده بودند.

امیدوارم چیزای خوبی از این جلسه یاد گرفته باشید.تا جلسه ی بعد خدا یار و نگهدارتون.

در باب تنهایی

از تنهاییمونه که یه دفتر برمیداریم و شروع میکنیم نوشتن، با خودمون حرف زدن، دعوا کردن، سوال پرسیدن و جواب داد، گله و شکایت کردن، سرزنش کردن. معلمومه که از تنهاییمونه، از بی همزبونی، از  اینکه کسی نیست مارو بفهمه،مارو درک کنه، فکرش مثل فکر ما باشه، هم اندازه ما باشه. 

شایدم از همین تنهاییه که وبلاگ نویس میشیم. یا یه وبلاگ یه جایی میسازیم با اسم مستعار که کسی نشناسدمون، نه نه، اونایی که مارو میشناسن تنهایی ما رو پر نمیکنن.  معلومه که آدم تو خیلی از جمع ها هم احساس تنهایی میکنه.

این حرفا شاید کلیشه باشه، تنهایی و بی همزبونی و اینا. آره کلیشه است، اما یه کلیشه ای که واقعیت  داره و گاهی با تمام وجودت حسش میکنی. بعضی وقتا زندگی شبیه کابوس هایی میشه که توشون هرچی فریاد میزنی و کسی صداتو نمیشنوه. 

یکی هست تو تنهایی با خودش حرف میزنه، یکی مینویسه، هر کی یه کاری میکنه، خیلی ها هم از تنهایی فرار میکنن. نمیدونم کودوم کار درسته، فرار کردن از تنهایی و یا اینکه باهاش کنار بیای و یه جوری ازش استفاده کنی. تو تنهایی میشه کلی چیز نوشت، تو تنهایی خودتی و قلبت و قلم و کاغذ، کلی حرف میشه زد. 

یه چیزی رو خوب فهمیدم، اینکه تنهایی با سیاهی لشکر هایی که دور و برمون جمع میکنیم  محو نمیشه. 

سرگیجه - هیچکاک

نمیدونم چه مرضیه که فیلم های بزرگ و معروف یا حتی کتاب های بزرگ و معروف رو نمیبینم یا نمیخونم، ذخیره شون میکنم برای زمانی که حالم خوب باشه و تو مود فیلم و کتاب باشم تا بتونم حسابی روشون تمرکز کنم. اما میدونید چیه، حرف اگر درست و حسابی باشه شنونده خودشو داره، فیلم و کتاب اگه درست و حسابی باشن مخاطب اصلا نمیتونه روی اونا تمرکز نکنه، حرکت توی اثرهای خوب طوریه که حواس  مخاطب رو هرجا که باشه میکنه و با خودش میبره.

سرگیجه هیچکاک از اون فیلم هایی بود که باید میدیدم و هی نگاه کردنش رو عقب مینداختم تا سر یه فرصت مناسب ببینمش. دیشب که داشتم فایل برنامه کتاب باز که مسعود فراستی مهمون سروش صحت بود رو میدیدم(فایلش تو کانالم هست. پیشنهاد میکنم حتما ببینید، واقعا حرفای خوب و مفیدی زده شد تو برنامه) حرف از سرگیجه ی هیچکاک شد. با خودم گفتم امشب باید هر طور شده این فیلم رو ببینم، و دیدیم.

اولین ملاک من برای اینکه بگم یه فیلم خوبه یا بد، اینه که فیلم خسته م نکنه. با اینکه فیلم حدود   دو ساعت بود ، اما داستان طوری پیش میرفت و بالا پایین میشد و منو  به همراه خودش میبرد که به هیچ وجه در طول فیلم احساس خستگی نکردم و کاملا جذب فیلم شده بودم.

بازی ها عالی بود. جیمز استوارت و کیم نوواک واقعا عالی بودن تو این فیلم. همه چیز هوشمندانه بود.  ترس از ارتفاع رو که میخواست نشون بده زمین به عقب میرفت و این عقب رفتن سرگیجه ایجاد میکرد، مادلین وقتی روحش توسط مادر مادربزرگش تسخیر میشد دچار سرگیجه میشد و اوضاع به هم میریخت.  نمیدونم این برداشت ها درسته از فیلم یا نه ولی به نظرم بی ربط نبودن.  یه هوشمندی خاصی تو فیلم بود که معلوم بود فیلم حسابی چکش خورده تا اینطور از آب در بیاد.

بعد از مرگ مادلین وقتی که اسکاتی میخواد دوباره مادلین رو بسازه برای خودش چقدر فیلم عالی پیش میره. بیخود نیست که میگن این فیلم شاهکار هیچکاکه. فکر میکنم اکثر اونایی که اهل فیلم دیدن هستن این فیلم رو دیده باشن و فقط من باشم که تنبلی کردم و  دیدن فیلم به این خوبی رو انقدر عقب انداختم. ولی اگر ندیدید حتما در اولین فرصت ببینید. حتما دوستش خواهید داشت.

کجا ایرن است؟

دو روزی هست یه رمانی رو میخونم به اسم "زیباتر" از سینا دادخواه. یکی از دوستان تو پیج اینستا یه تعریف هایی ازش کرده بود، منم مشتاق شدم که بگیرم و بخونمش.کتابش چندان برام جالب نیست. اولین چیزی که در کتاب به دلم ننشست یه سری جملات بود که انگار نویسنده به زور لا به لای جملات دیگر داستان چپونده بود. بیشتر شبیه جملات قصاری بود که نویسنده گذاشته بود کنار تا یه جاهایی استفاده کنه. البته این نظر شخصی منه،و برام اینطور به نظر رسیده. از تعلیق هاش خوشم اومد، یه جورایی منو راضی کرد. داستانش هم بدک نیست. یه چیزی هم توی کتاب نا مانوس بود و برام زیاد قابل درک نبود فضا و فرهنگش بود. یعنی اون ایرانی که تو ذهن من وجود داره زیاد با ایرانی که توی این رمان وجود داره به هم نمیخورن، یعنی جور در نمیان. شاید چون من رمان ایرانی زیاد نخوندم برام تازگی داشته باشه، یا شاید چون به اصطلاح شهرستانی هستم چندان با فرهنگ هموطنان پایتخت نشین آشنا نیستم. چون این همه اما و اگر و شاید برام پیش اومده میگم فضای ایران توی ذهنم با فضای توی رمان نمیخوره. مثلا همون اول رمان که هومن میره دم در خونه استادش تا هشتش رو بکنه ده، بعد از پرویی که از خودش به خرج میده استادش که خانم بوده میگه بیا بالا ورقه ت رو ببین. چطور میشه که این عادیه تو رمان من نمیدونم.

هومن که عاشق گلسا میشه، این میره خونه اون، اون میاد خونه این، لحاف و داستانو خلاصه این حرفا. والا این فاز تو رمان رو من توی فیلمای خارجی هم به ندرت دیدم، چه برسه تو فیلمای ایرانی که زنه با چادر پیش شوهرش میمونه. مثلا تو فیلمای خارجی دیدم پسره میاد دنبال دختره از باباش اجازه میگیره که ببردش بیرون. 

من قصد شوخی کردن با این داستان رو ندارم، واقعا برام سواله که آیا این فرهنگیه که تو ایران هست یا  تو این داستان ساخته شده. اگه فضاش فضای واقعیه ایرانه پس من خیلی از دنیا عقبم. اگه هم نیست که هیچی. یه سری چیزا هست، توی روابط دختر و پسر، اینا رو میدونم، اصا خونه همم برن، ولی یکم استرس که دیگه باید داشته باشن؟ هوم؟ نداشته باشن؟

نمیدونم.کسی هست این رمان رو خونده باشه آیا؟

طنازی؟!

بیایید به این سوال فکر کنیم که چرا ایرانی ها انقدر طناز شده اند؟ چرا هر روز به تعداد طناز ها اضافه میشود؟ اصلا طنز تا کجا میتواند پیش برود؟

به نظرم جامعه سعی میکند کمبود های خود را جبران کند. کمبود  خنده و شادی در جامعه ما بر کسی پوشیده  نیست.از فیلم وسریال های این روزهای صدا و سیما گرفته تا... دیگر خودتان میدانید.  البته این کمبود را نیز باید تشریح کرد و عواملش را شناخت، اما قصد دارم در مورد طنز  بنویسم.

عمده ی طناز های مطرح ایران در شبکه ی اجتماعی اینستا گرام جمع شده اند و با لطف مردم پول خوبی هم از این طنازی به جیب مبارک میزنند. البته گفتم طناز های مطرح، بدون شک تعداد طناز ها از شمارش ساده خارج است و هرکسی سعی میکند به طریقی هنر طنازی خود را به دیگران نمایش دهد، و الحمد الله شبکه های اجتماعی این بستر را فراهم کرده اند.البته برنامه خندوانه هم نقش به سزایی در تولید طناز ایرانی داشته است که نمیتوان از نقشش صرف نظر کرد. مساله ای که سعی دارم بیان کنم تعداد بیشمار طناز نیست بلکه موضوعاتی است که طناز های عزیز به آن میپردازند.

شما در نظر بگیرید، این همه طناز باید سوژه ای داشته باشند که در مورد آن ها حرف بزنند یا نه؟ برخی سوژه ها که مشکل ممیزی دارد و هر کسی اجازه ندارد در مورد آن حرف بزند، یک سری سوژه ها هم که سیاسی هستند و اصلا نباید در مورد آنها حرف زد. خلاصه با این حجم تولید طناز سوژه ها کم می آید، چاره چیست؟ اولین راه چاره احتمالا مسخرگی است و تمسخر دیگران ، راه دیگر ثبت اشتباهات   و خوشمزگی های دیگران است در حالی که خود آن افراد اصلا روحشان خبر ندارد چقدر بامزه هستند. یک روش دیگر تولید  سوژه است. من باب نمونه همین شایعه درگذشت اندی، خودش یک خلاقیت و تولید سوژه بود که حجم زیادی از جوک ها را برای جامعه ایرانی به ارمغان آورد.

اما واقعا به چه قیمتی؟ به چه قیمتی در مورد مرگ، ازدواج یا به طور کلی زندگی  شخصی یا اشخاصی طنازی میکنیم؟ چرا به انتشار عکس خانوادگی شخصی که در آن لحظه سعی کرده  است کمی خنده دار به نظر برسد میخندیم؟ جا دارد بپرسم ما داریم به کجا میرویم یا خیر؟

جالب اینجاست که طنازان عزیز با خودشان هم به مشکل میخورند، یکی به آن یکی فحش میدهد که اول من با این سوژه شوخی کردم تو سوژه مرا دزدیدی! یا مثلا به هم میگویند چرا با فلان چیز شوخی کردی؟  اینطور هم میشود که میان طنازان عزیز هم برخورد پیش می آید.

متاسفانه عادی شدن این مسائل باعث شده است خیلی ساده از آنها بگذریم و مسخرگان را ببخشیم، و همچنان آنها خیال کنند محبوب دل های ما هستند و به کار خودشان ادامه دهند و از مسخرگی شان استفاده کنند. هیچ حواستان هست مسخرگی تبدیل به یک ارزش شده است؟ فکر میکنید اینطور نیست؟ به تعداد دنبال کنندگان صفحه اینستاگرام؛ توییتر، و ... مسخرگانی که میشناسید دقت کنید.  آن همه دنبال کننده یعنی چه؟ یعنی ارزشمند بودن مطالب و کارهای آنها.

دیگر چه بگویم؟ گله ای نیست. گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan