وبلاگ نوشت های محمدرضا عاشوری

نوشته های محمدرضا عاشوری

از درونت برایم بگو!

با خودم فکر میکردم که چند سوایی میشود با کسی درد و دل نکرده ام. نگفته ام غمم چیست، دردم چیست، توی سرم چه میگذرد. کمی که بیشتر فکر کردم دیدم مدت زبادی است که هیچ کس از من نپرسیده است: محمد؟ بگویم جان. بگوید از درونت چه خبر؟ و اقعا بخواهد بداند درون من چه میگذرد.  حالم را که زیاد میپرسند، یا خیلی بخواهند اهمیت دهند میگویند خودت خوبی؟ من با یک "خوبم خدا رو شکر"، جمع و جورش میکنم و همین میشود احوال پرسی.

اصلا کسی وجود دارد که اصل حال دیگران، آنچه درونشان میگذرد برایش مهم باشد؟ گمان نمیکنم. به این بهانه که خودمان هزار جور گرفتاری داریم و چه کسی اعصابش میکشد به دیگران فکر کند؟ اوضاع احوال دوستانمان را دایورت میکنیم به نا کجا آباد. البته بی انصاف نباشم، دوران خدمت دوستی داشتم که وقتی با هم تنها میشدیم و صحبت میکردیم، میگفت: عاشوری، از درونت برایم بگو. از درونت چه خبر؟ من هم شروع میکردم به حرف زدن و فکر های توی سرم را برایش میگفتم. نمیدانم چرا، ولی انگار حس میکردم برایش مهم است، یا حد اقل اهمیت میدهد، بیشتر اوقات راه حلی نداشت، اما گوش میکرد، خوب گوش میکرد، خودش هم برایم درد و دل میکرد. از آن به بعد به یاد ندارم کسی را که بخواهد واقعا دردها و حرف های مرا بشنود. 

چه کسی چهره ناراحت و غمگین میخواهد؟ چه کسی تمایل دارد  بنشیند و دردها و حرف های من را بشنود. دل بزرگی میخواهد که هم دردهای خودت را درونش داشته باشی هم درد های دیگران را بشنوی. 

البته مهم نیست (چه میتوان گفت؟) درد ها و رنج ها انقدر زیاد شده اند که بر کسی نمیتوان خرده گرفت. سابق اینطور نبود، غم بود،درد بود، ولی کم بود. 

خسته ام! سر درد دارم. دلم سنگین است. یک خلسه، یک گنگی  موقت میخواهم، اینکه ندانم کجا هستم، چه میکنم، چه میخواهم بکنم!

بوزون هیگز

یکی دیگه از اتفاقات تاریخی که در طور زندگی من افتاده و میتونم تو آینده  به بچه م توضیح بدم، پیدا شدن بوزون هیگز در دوران جوانی منه. بوزون هیگز میدونید چیه؟ یه سرچی تو گوگل بزنید کلی مطلب در موردش هست. فقط برای اینکه براتون جذاب باشه و دنبالش برید، به این ذره میگن ذره ی خدا. ذره ای که با کشف اون دانشمندا میگن باید کلا یه جور دیگه به پیدایش جهان فکر کنیم.

فیزیکدانان یه مدلی رو با نام استاندارد برای توضیح ساختارجهان هستی پیشنهاد داده بودن. 11 تا از ذره  هایی که پیش بینی کرده بودن باید وجود داشته باشه پیدا شده بود ولی بوزون هیگز پیداش نبود تا اینکه  تو چهارم جولای ۲۰۱۲ در شتاب دهنده سرن این ذره کشف میشه.

این ذرات با میدانی که وجود میارن باعث جرم دادن به ذرات دیگه میشن، سرعتشون رو کنترل میکنن و باعث کند شدنشون میشن. میدان بوزون هیگز همه جای جهان هستی هست و همه ذرات جهان رو کنترل میکنه. 

یکم فکر کنید. خیلی عجیب غریبه! خیلی فکر ها میشه کرد. ذهنتون رو باز کنید و بذارید فکرتون بره به اونجایی که نباید بره!

از خوبی های دنیای مجازی!

از خوبی های دنیای مجازی اینه که وقتی از نوشته های کسی خوشمون نمیاد، وقتی با عکس های کسی حال نمیکنیم، وقتی حس میکنیم طرف خیلی بچه است، وقتی هر احساس بدی نسبت به کسی داریم ،خیلی راحت کاری میکنیم که دیگه نبینیمش! آنفالو، بلاک، میوت یا هر امکان دیگه ای که وجود داره. تو بیان هم میتونیم اگه کسی رو فالو داریم از فالو درش بیاریم و دیگه هم تو وبلاگش نریم. حتی اگه اصلا هم نمیخوایم تو وبش بریم میتونیم با یه افزونه کروم ادرس وبش رو مسدود کنیم.

  مثلا من همین چند دقیقه پیش وبلاگ دو نفرو  آنفالو کردم و حالا حالا ها تو وبشون نمیرم. چرا؟ چون حوصله ی یه سری  بچه بازی ها  رو ندارم.خوشمم نمیاد یه مطلب بهشون اختصاص بدم و در موردشون حرف بزنم و ازشون انتقاد کنم. چون بچه تکلیفش مشخصه، هر کاری کرد هم کرد.من اینجام تا وبلاگ های خوب رو پیدا کنم و دنبال کنم، و  واقعا هم میخونمشون و ازشون چیز یاد میگیرم. و اینکه  "خوب" از نظر من یه تعارف مشخصی داره، همه خوب مینویسن، ولی خب سلیقه ها فرق میکنه.

تصورات دل خوش کنک

به این فکر میکردم اگه آدم همین خیال خوبی ها رو هم نداشت کارش چی میشد؟ درسته که خیال ِخوبی ها درمانِ بدی ها نیست. اما گاهی به عنوان مسکّن میشه ازش استفاده کرد.همین که گاهی میشه تصور روزهای خوب رو توی سرمون به وجود بیاریم. همین که خودمون رو تو موقعیت یا مکانی تصور کنیم که اونجا در آرامش زندگی میکنیم و کارهای مورد علاقه مون رو بدون دردسر انجام میدیم، میتونه کلی حال بدمون رو خوب کنه. 

یکی از  تصورات دلخوش کن من، تصور زندگی تو یه جزیره است، با یه خونه درختی ،پر از کتاب و  چند تا دفتر که بتونم بنویسم.به دور از اینترنت و موبایل و هر چیزی که خبرهای مزخرف دنیا رو به گوشم برسونه و خیلی تصورات دیگه تو اون جزیره که اگه بخوام بگم خسته تون میکنم.ولی حس میکنم تو اون شرایط آرامشی هست که تو دنیای مدرن و با این همه امکانات نیست.

گاهی برای خودتون دنیایی که توش به آرامش میرسید رو تصور کنید. ببینید واقعا میخواید به رویاتون برسید یا فقط در حد فکره؟ گاهی هم فقط تصور کنید و ازش لذت ببرید. براتون مهم نباشه که تصورتون با عقل جور در میاد یا نه.

بغل گرفته غمی تازه ایران را

جز واژه تسلیت چه میتوان گفت به آنانی که عزیزانشان را  در حادثه آتش سوزی ساختمان پلاسکو از دست داده اند؟ چه کسی را باید مقصر بدانیم تا کمی از دردمان کم شود؟ اصلا  چگونه میشود در مورد چنین فاجعه ای حرف زد؟ زبان در می ماند از سخن گفتن!

هوای لاهیجان دوباره برفی میشود؟

خیلی اتفاقی اخبار هواشناسی رو نگاه میکردم که گفتن سامانه هوای سرد داره میاد طرف گیلان و احتمال زیاد شاهد بارش برف خواهیم بود. البته خانومه با  ادبیات نگفتا!  این برفه که قراره بیاد نمیدونم بهم میچسبه و دوسش خواهم داشت یا نه؟ چون حس میکنم هنوز حس برف ندارم. 

ولی فکر میکنم اگه خیالم از بابت یه سری چیزها آسوده بود الان منتظر اومدن برف بودم و از اینکه میخواد بیاد ذوق داشتم.ولی خب خیالم از بابت خیلی چیزها راحت نیست و اونقدر نگرانی و فکر توی سرم هست که هر اتفاق خوبی رو میتونه برام زهر مار کنه. 

خواهشا یه عده نگن در لحظه زندگی کن. من اینجوری نمیتونم. در "لحظه زندگی کن" تو این دور و زمونه  شعار آدم هایی که نگرانیی برای آینده ندارن، نه آدم هایی مثل من که آینده شون معلوم نیست چی میخواد بشه!

28 دی 95

تصمیم دارم یه کاری رو شروع کنم یکم درگیر اونم به همین خاطر زیاد وقت نمیکنم بیام اینجا. کلی مطالب دوستان هست که نخوندم. امروز بعد از ظهر اگر وقت شد با گوشی میام و یه سری بهشون میزنم و مطالبشون رو میخونم. مدت زیادی نیست که اومدم تو بیان ولی همسایه های خوبی پیدا کردم واز این بابت خوشحالم. برام دعا کنید. 

به دردی خوردن!

با ظهور اینترنت و همه گیر شدنش دیگه زمان تلویزیون دیدن و رادیو شنیدن به سر رسیده و باید این چیزا رو کنار گذاشت. کی اعصابش رو داره ساعت ها منظر برنامه مورد علاقه اش بشینه.یا اینکه به اجبار وقتش رو تو یه ساعتی خالی کنه تا برنامه ی مد نظرش رو  ببینه یا بشنوه. با وجود  رادیو های اینترنتی و سرویس های مشاهده آنلاین ویدئو دیگه نباید توی تلویزیون و رادیو دنبال چیزهای به درد بخورد گشت. با یه سرچ توی گوگل خیلی راحت میشه اون چیزی که میخوایم رو تا حد قابل قبولی پیدا کنیم. تو این دور و زمونه باید دنبال چیزهای به درد بخور گشت و و قت رو برای چیزای مزخرف تلف نکرد.

سرگذشت وبلاگ نویسی من

خیلی جالبه که تو توییتر یه تم بی خدایی و کافری و از این چیزا وجود داره. تو بیان که اکثرا مسلمون و با دین و ایمونن و منتظر. تو فیسبوک چون زیاد نمیرم خبرشونو ندارم. اینستاگرام که اکثرا مدلن ولی دین و ایمان خودشونو حفظ کردن مثلا! واسه خداشون عکس هم پست میکنن و از اینکه با اینجا رسیدن(لمینت و بوتاکس و از این چیزا کردن و گوشی آیفون خریدن) ازش تشکر میکنن! البته این ربطی به عنوان نداشت. ولی شما فکر کنید مقدمه است.

اون اوایل که وبلاگ نویسی رو تو بلاگفا شروع کرده بودم فکر میکردم چون مینویسم و خونده میشم وظیفه دارم که همه رو مسلمون کنم و به راه راست هدایتشون کنم. بعدش کم کم از اون فضای مسولیت دینی فاصله گرفتم و چون فیزیک میخوندم مسولیت علمی پیدا کردم و فکر میکردم باید به بقیه هم بگم فیزیک چه علم خوبیه و همچنین به اونایی که فیزیک میخونن کمک کنم. یه وبلاگ داشتم به ادرس  ilp.blogfa.com یادمه میرفتم با کلی بدبختی حل تمرین کتاب ها رو پیدا میکردم و میذاشتم تو وبلاگم. بعدش یه سایت درست کرده بودیم با چن تا از بچه ها  به اسم p4all.ir (فیزیک برای همه) که الان با آدرسp4all.blogfa.com  هنوز موجوده و ازش بازدید میشه ولی خیلی وقته که بی خیالش شدیم.

بعد همه این ماجرا هم وبلاگ نویسی شخصی رو دنبال کردم. بیشتر مطالبم شخصی بود ولی گاهی مطالب اجتماعی هم بینشون پیدا میشد. هنوزم همین روال رو دنبال میکنم. 

خلاصه در زمینه وبلاگ نویسی ما راه طولانی رو رفتیم که اگه همه این کارا رو تو یه سایت انجام میدادم و متمرکزش میکردم الان رقیب خیلی از وبلاگ نویس های قدیمی بودم.


بعد نوشت: این خداحافظی هایی که شما تو وبلاگ نویس ها میبینید از مراحل وبلاگ نویسیه! خودم به شخصه چندین بار خدافظی کردم و دوباره شروع کردم. میدونید من چن تا وبلاگ ترکوندم و دوباره از نو شروع کردم؟ خبر ندارید دیگه!

میخوام یکم بلند بلند فکر کنم:

خوب میشد اگه میدونستیم تو آینده چی قراره پیش بیاد؟ نه به نظرم مزخرف میشد. اگه همه چیزمون معلوم بود که دیگه زندگی کردن هیچ لذتی نداشت. تلاش کردن معنی نداشت. بی خیال. این که مشخصه نباید آینده مون معلوم باشه. فکرا میکنیا.

حال مامان بزرگ خوب شه. تحمل اضافه شدن به بار غصه هام  رو ندارم. چقدر پیری بده.

چرا هر کاری میکنم دست و دلم به کتاب خوندن نمیره؟ مگه قرار نبود بیشتر برای این کار وقت بذارم؟ خیلی تنبل شدم. اینجوری خودمو دوس ندارم.کارای مهم تری دارم! خب اون کارای مهم ترم انجام نمیدم و توشون تنبلی میکنم. انگیزه ندارم انگاری! آره انگیزه چیز خوبیه!

هوس فیلم دیدن کردم. اما استرس دارم. بهم نمیچسبه.  نگران حال مامان بزرگم. شب غمگینیه! کاش چیزی باشه که یکم بهم آرامش بده.

نوشتنم آرومم نکرد. پاشم یه کار دیگه بکنم. نمیدونم چی.

۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ . . . ۱۶ ۱۷ ۱۸
#این وبلاگ شامل نوشته هایی است که ممکن است با فکر یا بدون فکر و از روی احساسات نوشته شده باشند.هدف بهتر شدن است و حرکت رو به جلو. همین و بس.
#در وبگردی هایم دنبال مطالب نابی هستم که چیزی به من اضافه کند.
#مطالب همه وبلاگ هایی که دنبال میکنم را میخوانم.
#تبادل لینک را دوست دارم و علاقه مندم که با وبلاگ های خوب رفت و آمد وبلاگی داشته باشم.

#برای تبادل لینک لطفا از لینک زیر استفاده کنید :
https://goo.gl/p9hWTp
Designed By Erfan Powered by Bayan